![]() |
![]() |
|
|
|||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مجتبی سعیدی |
|
|||||||||||||||||||||||||
|
شاید به جرات بتوان گفت عشق و سوز و گداز و دلدادگی خاص سرزمین ایران و در این میان استان های جنوبی کشور و در استان بوشهر ، منطقه دشتی ، نسبت به سایر مناطق دارای ویژگی خاصی است . از دیر باز و از زمان های خیلی دور ، انسان و روح آسمانی انسان با شعر و عرفان آشنا بوده است . نمی دانم از کی ، شاید از همان اولین لحظه حیات ، از همان زمان که «گل آدم سرشتند و به پیمانه زدند » و از آن لحظه که «نخستین باده کاندر جام کردند» این آدم خاکی گاه و بی گاه در قالب کلمات و چهارچوب جملات آتشناک با معشوق ، عشق می ورزیده و راز دل می گفته است و آنگاه که کلامی در میان نبوده و پای سخن از رفتن باز می ایستاده است با گل واژه های اشک و شعر «آه» و نسیم عطرآگین سحرگاهی بر بال های نیاز و تمنای نشسته و بسوی ابدیت پرواز می کرده و به سراغ خدای رفته است و با معشوق حقیقی و سرچشمه جلال و کمال به راز و نیاز و شکوه و شکایت می پرداخته است و آن زمان که اصلحه دعا را بدست می آورده و از هر کرانه تیر دعا را رها میکرده به امید آنکه سر انجام از آن میانه یکی کارگر شود و به هدف بنشیند . منطقه دشتی این زادگاه فایز ها ، مفتون ها ، محمد خان دشتی ها و غیره از دیرباز جایگاه شوریدگیها و شوریده حالان بوده است و شروه ، این صدای دل و توام با آه و ناله آتشین است که دل هر شنونده را در هاله ای از غم و اندوه فرو میبرد و سوالی در برابر شنونده طرح می نماید که آیا ، این دل است که بر پای انسان بند می زند یا صاحبدل است که دل را خود آگاه به زنجیر می کشاند ؟ و این پرسش خاص مردم دشتی است ، مردمی که از دیرباز دوای درد و اندوه خود را در شروه و در ترانه های ساده و دل نشین فایز دشتی یافته اند . شروه ، این آهنگ پر سوز و گداز که غم ها و بار اندوه مردم این سامان را می زداید ، به عنوان یک موسیقی دردمند در نواحی جنوب مقبولیت عام یافته و بصورت یک موسیقی توده ای مطرح است . شروه حکایت نفس و روایت تبعید گونه نفسانیت است . شروه ، دعوت به مهربانی و یگانگی و یکی شده است و شروه عامل حیات بخشیده و زنده کردن عناصر مهجور در وجود آدمی است . نه هر ویرانه دل ماوای عشق است نه هر سینه که بینی جای عشق است دلی همچون دل فایــــــــــــــــــز بباید که او اندر خور سودای عشق است
اما این شور و دلداگی ها از سویی و فاصله های طبقاتی از سوی دیگر انسان های فقیر را برای دست یابی به هدف های خود از شهر و دیارشان به سوی غربت ملزوم می ساخته است . هر چند غربت نیز پذیرای آنها نبوده است ، اما به ناچار مسکنی بوده که می توانسته التیام بخش موقت دردهای جانفرسای آنها باشد . |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مجتبی سعیدی |
|
|
با عرض سلام
بنا به درخواست تعدادی از دوستان ٬ در سری سوم دانلود شرو های دلنشین دشتی ٬ ۷ کلیپ تصویری شروه رو برای دانلود آماده کردم که امیدوارم مورد پسند شما همراهان گرامی واقع بشه. قابل اجرا بر روی اگثر گوشی های .......................
ضمیمه :
|
||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مجتبی سعیدی |
|
|
روایتی دیگر چنین می گوید که فایز دشتی در ایام جوانی بر اثر اختلاف با روئسای روستای کردوان دشتی از آنجا تبعید می شود و به نا چار راه "شُنبه " (یکی از روستاهای شهرستان دشتی) را در پیش میگیرد که عمه اش در آنجا ساکن بوده . از قضا پس از چند مدت توقف در روستای شنبه به مرض حصبه دچار میشود . عمه اش برای اینکه دیگران از این بیماری مصون و در امان باشند ٬ فایز را به قلعه ای ویران و متروک دور از شنبه میفرستد و کنیزی را واسطه قرار می دهد که هر روز و شب غذا و آب و سایر مایحتاج را برای فایز ببرد . چند شبانه روز اینکار تکرار می شود . شبی از شب ها که فایز چشم به راه کنیز می نشیند ٬ سه زن را میبیند که بسویش می آیند . سه زن زیبا ٬ سه حور ٬ سه پری پیکر ٬ سه زن که با دیگر زنان تفاوت فاحش دارند ٬ اما فایز هرگز آنها را ندیده است و نمی شناسد . زنان در نزد فایز می نشینند اما ساکت و خاموش ٬ و فایز هم که مات و مبهوت مانده قدرت تکلم ندارد . از چشمان فایز وحشت می بارد . اما این وحشت ادامه نمی یابد ٬ هنگامی که می بیند یکی از زنان دستمالی را باز می کند که در آن سه سیب و سه انار و سه به گذاشته و در پیش فایز می نهند ٬ بی هیچ گفتگویی و هر سه ناگاه ناپدید می شوند و فایز را در بهتی باور نکردنی و عمیق باقی میگذارند . دیگر شب که فرا می رسد به گونه معمول فایز در انتظار کنیز و رسیدن شام بسر می رود که ناگاه دونفر از زنان شب پیشین با دستمالی در دست هویدا می شوند . باز هم سکو ت است و خموشی که حاکم بر پیرامون فایز است . هنوز کنیز نیامده و فرصتی که آنان دو سیب ٬ دو انار و دو به را به فایز بدهند . نگاه فایز توام با بهت است و تعجب و یاری سخن گفتن را ندارد . ٬ چرا که چنین پریرویانی را تا کنون ندیده ٬ تنها در افسانه ها خوانده است و در قصه ها شنیده ٬ نگاه او نگاهی است که نور عشق و دلدادگی از آن ساطع است . سوم شب فرا میرسد ٬ شب سرنوشت ٬ شب شور و التهاب ٬ شب اضطراب و اخذ تصمیم ٬ فایز دیگر به کنیز و شام نمی اندیشد . هر چه در سر دارد فکر دلداده است و قصه دلدادگی وشیدایی . و انتظار به پایان میرسد زمانی که می بیند باز هم همان دو زن ٬ همان دو پریرو ٬ پریرویان شب پیشین ٬ با دستمالی در دسش ظاهر میگردند . اما فایز هم از برکت معجزه عشق و شیدایی نیرویی یافته و تاب گفتاری . فایز دیگر آن فایز بیمار و مبهوتی نیست که توان و یاری گپ زدن را نداشته باشد . می خواهد از این بازی آگاه شود . می خواهد عشق خود را بنمایاند . اما چگونه ؟ برای یک روستایی ساده دل و محبوب کارساده ای نیست با پریرویی و پریزادی به گفتگو نشستن ٬ آن هم از عشق سخن به میان آوردن . ولی چاره چیست ؟ باید در کار عشق دریادل بود و دل به دریا زد . باید از جان مایه گذاشت و بی ترس و وحشتی پیش رفت .٬ خنجر ٬ تیر ٬ وحشت ٬ آب و آتش چیزهایی نیستند که جلوی عشق را سد کنند و مانع پیشرفت آن شوند . فایز تحمل خود را از دست می دهد و قضیه را جویا می شود و علت این عیادت ٬ سبب این رسیدگی و محبت را ٬ راز این دوستی را می خواهد بداند . اما فایز به احساسی تازه دست می یابد ٬ احساسی که قوت قلب برایش به ارمغان می آورد . از نگاه پری کوچکتر ٬ از چشمان آن دختر زیبارو ٬ آن پریزاد احساس میکند که عشقی دوسره و دوجانبه در حال تکوین است . عشقی که پایانش نامعلوم است .
آن که بزرگتر است ٬ آنکه مادر است ٬ دستمال را باز می کند که در ان یک سیب ٬ یک انار و یک به است و جلو فایز میگذارد و می گوید : «پریشب ما سه نفر بودیم که به دیدارت آمدیم تا تو را شفا بخشیم . هر دو از دختران منند . آن که پریشب با ما بود ٬ دختر بزرگم بود که دیشب او را به خانه شوهر فستادم و این یکی دختر کوچک من است که به تو دل باخته است و چون ار نیت تو آگاهیم ٬ آمده ام تا او را به رسم پریان به عقد و ازدواج تو در آورم اما به یک شرط و آن این است که هرگز این راز را با آدمیزادی در میان نگذاری که اگر پیمان بشکنی و راز ما و دختر را با کسی در میان نهی با تو قطع پیمان کنیم و تنهایت گذاریم » . فایز عهد میبندد که داستان را با کسی در میان ننهد و راز را برملا نسازد . همان شب ازدواج فایز با پریزاد سر میگیرد . از سویی کنیز هر چه خوراک برای فایز می آورد دست نخورده آن را برمیگرداند و این موضوع کنجکاوی نزدیکان و بستگان فایز را بر می انگیزد . دو هفته از عروسی آنان می گذرد . به ناچار عمه فایز و سایر خویشاوندان در اندیشه چاره می افتند و به نزد او می آیند و سبب را جویا می شوند ٬ علت نخوردن غذا را و علت بهبودی یافتن بی هیچ دارویی . فایز سکوت را شایسته تر می داند ٬ اما اصرار است و پا فشاری ٬ همه می خواهند از این راز آگاه شوند . «آخه تو که نه پری هستی ٬ نه فرشته و نه دیو ٬ از خاکی نه از آتش ٬ تو به آب و غذا احتیاج داری چرا غذا نمی خوری ؟» و باز هم سکوت است و خموشی . قرآن می آورند و فایز را به قرآن سوگند می دهند که ماجرا را بازگو کند ٬ فایز میگوید : «پس بی شک شما به فکر نابودی و زوال منید و گر نه در دانستن این راز اصرار نمی کردید » . جواب میدهند که : «ما تو را دوست داریم و در اندیشه نابودی تو نیستیم ٬ با این حال می خواهیم از قضایا با خبر شویم ٬ ما میخواهیم بدانیم که تو با چه کسی رابطه برقرار کرده ای یا عاشق چه کسی هستی ؟» و فایز که قرآن را در پیش خود میبیند می گوید : «مرا بحال خود واگذارید ٬ بدانید که گفتن همان است و بدبختی و هلاکت من همان . شاید هم بین من و پری رابطه ای و عشقی باشد . شما را با آن چه کار است ؟» و بدین طریق فایز عشق و رابطه خود را برملا می سازد و آشکار می کند . اما خود می داند که قصه عشق او با پری پایان می پذیرد و دیگر پریزاد را نخواهد دید و پری او را نخواهد پذیرفت و او ماند و باری و کوهی از اندوه و غم که گفته است : جمعی نیز می گویند که روزی فایز برای انجام کاری و دادوستدی به بندر بوشهر می رود و تصادفا" چشمش به ترسازاده ای زیباروی و دلربا که در بالکن کلیسایی یا عمارتی ایستاده است و بیرون را تماشا می کند می افتد و در دم بدو دل می بازد . گویا فایز چند بار از آن محل عبور می کند و با آن ترسا زاده دیداری تازه . بعید نیست که فایز باب گپی هم با او باز کرده باشد و دختر عیسوی هم از چهره مردانه و دوست داشتنی و موهای جوگندمی فایز جوان و قوی بدش نیامده و جواب او را داده باشد و یا نه به خاطر عشق و دوستی بلک هب خاطر انسانیت و یا حتی ترحم و یا صفا و صداقت روستاییش بافایز سخنی رد و بدل کرده باشد . فایز او را به منزله بتی می بیند و حاضر می شود که به خاطرش از همه چیز خود حتی از دین و ایمانش بگذرد ٬ ولی به علل گوناگون از جمله اختلافات مذهبی و طبقاتی نمی تواند به وصال معشوقه برسد .
صنم سر خیل ترسا زادگانی مهی اما نه اندر آسمانی مسیحا مردگان را زنده می کرد تو هم جان میدهی هم جان ستانی
و به ناچار آزرده دل و مایوس راه دشتی را پیش می گیرد و پسین گاه به چغادک میرسد ٬ پشیمان از ترک دیار یار به استراحت می پردازد و این دوبیتی را می سراید : پسین گاهی ز بندر بار کردم غلط کردم که پشت از یار کردم رسیدم بر سر بست چغادک نشستم گریه بسیار کردم برگرفته از کتاب ترانه های فایز |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مجتبی سعیدی |
|
|
گویند فایز دشتی در جوانی به پریزادی زیباروی دل میبندد و در پنهانی با او رابطه عاشقانه برقرار می کند . فایز عهد می بندد که این سر و رابطه نهانی را فاش نسازد و با کسی در میان نگذارد .از قضا روزی مشاجره ای در میگیرد بین فایز و زنش که کم و بیش از ماجرا با خبر می شود ، وصف معشوقه پریزاد خود را میکند : تو خوبی او ز خوبی بی نیاز اسست تو سروی آن پری رخ سروناز است مرنج از راستی دلدار فایز ! تو بازی آن نکو رخ شاهباز است پریزاد که از این رویداد آگاه میشود ، از فایز روگردان شده و هر چند فایز التماس و لابه میکند معشوقه به نزدش برنمی گردد ، اگر چه دوری و ترک فایز برایش مشکل و طاقت فرسا بوده است . به هنگام و داع آن لاله رخسار به مژگان ریخت بر گل ژاله بسیار به گریه گفت "فایز عهدت این بود شکستی عهد و پیمانت به یکبار ؟"
و فایز در فراقش میگوید : اگر دورم من از تو ای پریزاد فراموشم مکن زنهار، زنهار! همان عهدی که با تو بست فایز وفادارم اگر هستی وفادار ***************** بتا ختم رسل پیغمبری شد به من روشن صفات دلبری شد دو مثقال دلی که داشت فایز به تاراج سر زلف پری شد
گروهی دیگر بر آنند که روزی فایز جوان در بیشه زاری ناگهان با پریزادی روبرو می شود و سخت بر او دل میبندد و دنبالش می کند . پریزاد با فاصله ای کم پیشاپیش فایز راه می رود ٬ فایز هر چه شتاب می کند و به سرعت راه میرود نمی تواند به پری دست یابد و پری نیز با فاصله بسیار کمی سرعت و فاصله خود را زیادتر می کند تا از دید فایز دلباخته ناپدید می شود . ولی همین دیدار کم کافی بود که فایز را برای همیشه شیداو عاشق کند .
برگرفته از کتاب ترانه های فایز سایر داستان های فایز و پری در پست های بعدی درج خواهد شد |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مجتبی سعیدی |
|
|
برای مشاهده سایز اصلی هر تصویر ٬ روی آن کلیک کنید
مرا در پیش راهی پر ز بیم است صنم تا کی دل ما را کنی آب مگر یار آمده بر پشت بامم غم و غصه تن و جانم گرفته به زیر زلف مشکین عارض یار مرا شب سیل آه از دل برآید
دانلود عکس های بالا بصورت یکجا ٬ با کیفیت عالی
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مجتبی سعیدی |
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مجتبی سعیدی |
|
|
در جنوب ترانه با نام «فایز دشتی» همراه و مترادف است و حتی گاهی ٬ شروه را هم «فایز خوانی» یا «دشتی خوانی» می نامند . و هنگامی که از ترانه و ترانه سرایی در جنوب سخن میرود ٬ بلادرنگ نام فایز به ذهن متبادر می شود . کسی که پس از باباطاهر عریان ٬ زیباترین ٬ پر احساس ترین ٬ ماندنی ترین و شاعرانه ترین ترانه ها را سروده و به یادگار به صفحه و سینه تاریخ سپرده است . ترانه هایی با بار عاطفی و احساسی قوی ٬ تشبهات زیبا ٬ که همه بیانگر درد و اندوه ٬ غربت زدگی ٬ ناکامی و سرخوردگی شاعر و انسان زمانه او است ٬ و البته عشق ٬ سنگین ترین بار ٬ در این میان بر دوش شاعر است . از آن پس ٬ ترانه سرایان جنوب ٬ بیشتر راه و روش فایز دشتی را در پیش گرفته و ادامه داده اند . تا جایی که به مرور و باز هم به علت عدم ثبت و ضبط صحیح و دقیق و به موقع و منتقل شدن آنها از سینه به سینه ای ٬ از روستا به روستایی و شهری به شهری ٬ آن چنان به هم آمیخته شده که بسیاری از آنها را که از فایز هم نیست به نام فایز خوانده می شود . و آن اختلاط و درهم ریختگی وقتی بیشتر می شود که میبینیم تخلص بسیاری از شاعران جنوب به هم شبیه و با یک وزن ٬ صدا و آهنگ و بخشی هستند . مانند « مفتون ٬ نادم ٬ باکی ٬ شیدا ٬ واثق ٬ ناصح ٬ یغما ... » از این که بگذریم ٬ فایز دشتی بی تردید پیشرو و آموزگار تمام ترانه سرایان جنوب است . برگرفته از کتاب هزار و دویست ترانه محلی از بوشهر - عبد المجید زنگویی |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مجتبی سعیدی |
|
|
نه یادم می کنی نه می روی یاد به نیکی باد یادت ای پریزاد عجب نبود کنی فایز فراموش فراموشی است رسم آدمیزاد به سیر باغ رفتم باختم من نظر بر نو گلی انداختم من الهی دیده فایز شود کور که دلبز آمد و نشناختم من
دلم راجز تو کس دلبر نباشد به جز شور توام در سر نباشد دل فایز تو عمدا میکنی تنگ که تا جای کس دیگر نباشد
مه بالانشین پایین نظر کن به مسکینان کلامی مختصر کن بتا فایز غریب این دیار است محبت با غریبان بیشتر کن
![]() شب آمد تا شب وصلم دهد یاد دهد خاک وجودم جمله بر باد یقین می سوخت فایز ز آتش دل نمی کردش گر آب دیده امداد
گذشت ایام گل ای بلبل زار بکن چون من زهجران گله بسیار گل تو سر زند هر ساله از نو گل فایز نمی روید دگر بار
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مجتبی سعیدی |
|
|
با عرض سلام
اینبار سه تا لالایی علی اصغر رو برای دانلود آماده کردم که خودم شب عاشورای حسینی تو حسینیه صاحب الزمان روستای کردوان سفلی ضبط کردم . امیدوارم که دانلود کنید و از شنیدنش لذت ببرید .
در آخر هم یه نوحه قشنگ با صدای عبدالله محمدیان خواه رو ضبط کردم که ظهر عاشورا خونده میشه و خیلی دلنشینه . ذولجناح بی صاحب از میدون در آمد واویلا...............................
|
|||||||||||||
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مجتبی سعیدی |
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مجتبی سعیدی |
|
|
با عرض سلام خدمت تمامی فایز دوستان و شروه دوستان بنا به استقبال گسترده شما دوستان عزیز از سری قبل دانلود شروه های دلنشین دشتی ٬ اینبار سعی کردم که شروه های زیباتری را از شروه خوان های شناخته شده تر ٬ با حجمی کم برای دانلود در اختیار شما بزارم .
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مجتبی سعیدی |
|
|
موسيقي و ترانه هاي بوشهر را ميتوان به دو گروه تقسيم كرد: گروهي كه با فرم آزاد (متر آزاد) اجرا ميشده اند كه اكثرا "شروه" ناميده شده اند و به طور كلي پريودي را كه در موسيقي عبارت از مطلب مستقل و به اتمام رسيده اي كه عملا شامل 8 ميزان بوده تشكيل ميداده است (كه در موسيقي هاي غيراروپايي به ندرت ميتوان پريودي را پيدا نمود كه شامل 8 ميزان باشد) كه به وسيله ي سكوت هاي طولاني از هم مجزا ميشوند و معمولا به هر پريود يك بيت تعلق ميگيرد. در اين آوازها، ملودي كه انحناي مشخصي را داراست ابتدا نقطه ي اوجي را در حركت خود هدف قرار ميدهد و اين اوج نسبت به صداي پاياني، اكثرا صداي پنجم (كه در موسيقي به معناي آن است كه از نت آغازين پنج نت و يا سه پرده و نيم فاصله دارد) و گاهي استثناء يك اكتاو (كه به مجموعه ي هفت نت مثل دو ــ رــ مي ــ فاــ سل ــ لا ــ سي با تكرار نت اول دو) را تشكيل ميدهد ساخته شده اند. و تقريبا تمام پريودها از اين شكل پيروي ميكنند. گرچه گاهي اوقات در جزييات نسبت به هم تفاوت دارند.
برگرفته شده از مقاله "بوشهر و موسیقی" |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مجتبی سعیدی |
|
|
در آغاز باید پرسید : واژه شروه از کدام اقلیم و کدام زبان و فرهنگ برخاسته است؟ آیا این کلمه اصالتا جنوبی است یا این که ریشه در زبان سترگ شرق ایران یعنی پهلوی دارد؟ اگر چه دیگر نمی توان منکر این واقعیت شد که در سراسر کشور شروه را به نام ما جنوبی ها می شناسند و در سده های اخیر این واژه ارجمند از منطقه گرم کرانه های خلیج به گوش دیگر هم وطنان رسیده است.
و دوباره باید پرسید که آیا شروه در آغاز این چنین تلفظ می شده یا این که در گذر زمان تراش خورده و به شکیل ترین و خوش آهنگ ترین صورت در آمده است. باری، شروه واژه ای است ناب و ایرانی بر این خاک قدسی روییده و از آبشخور فرهنگ و تمدن دیر پای اقوام آریایی نوشیده و سپس در سیر تطور خود از دالان کلماتی هم چون شرفنگ sarfang ، شرفه sarfa(e) ،شرفالنگ sarfalang، شرفک sarfak و شرفانگ sarfang عبور کرده و اکنون در کسوت زیبایی شروه خودنمایی می کند. تمام این واژه های یاد شده در طی زمان در زیر گرد و غبار فراموشی دفن گردیده اند. اما واژه شروه بخت آن را داشته که زنده و سبز و جاوید در گلستان زمان و اندیشه اهل جنوب نشو و نما کند و به شکوفه بنشیند. شروه بر مبنای معنایی که از کلمات یاد شده یعنی اجداد او استنباط می گردد به صدای پا و هر صدای آهسته تعبیر می شود. اما در این میان شرفاک sarfak علاوه بر این که معنی صدای پا را می دهد: به مفهوم بانگ نیز آمده است شرفه نیز در معنای صدا و حرکت و آهنگ به کار رفته است. آن چه را که از روایات تاریخی به ما رسیده شروه این آوای سوزناک به دوران ساسانیان برمی گردد و شاید در آینده رد پای آن را از گذشته های دورتر می توان سراغ گرفت. شروه را اگر چه مومنانه ترین، نجیب ترین، و پر زخم ترین آوای سراسر جنوب می شمارند، اما این سوال پیش می آید که در کدام نقطه از این سرزمین پر رنگ تر و جدی تر به آن پرداخته اند و به تعبیر بهتر، پایتخت این شعر و شعور در کدام نقطه از استان بوشهر واقع شده است؟ بی تردید در پاسخ به این پرسش تنها کلمه ای که به ذهن متبادر می شود کلمه جلیل دشتی است: کلمه ای که اتفاقا در فرهنگ موسیقی ایران زمین جایگاه ویژه ای داشته و یکی از مایه های پر مایه این موسیقی اصیل است. به این ترتیب منطقه دشتی- این سرزمین سرشار از آفتاب – مرکز محور شروه به شمار می آید. شروه در یک جمله مهم ترین آهنگ و سوز و ساز جنوب است. این سروده از دل برخاسته بیشتر مواقع در مایه دشتی، شوشتری، ترک و نوا خوانده می شود. شروه به صورت منفرد و تک نفری با نوایی سوزناک اجرا می گردد که البته باید آن را با مرثیه خوانی متفاوت دانست. زیرا این آوای جنوبی در قالب دو بیتی هایی است که بیشتر عاشقانه اند و بوی وصل و فراق و وصف معشوق می دهند و چه بسا محتوای این دو بیتی ها بسیار از غم دور می باشد اما شکل و شیوه ی قرائت و خواندن آن ها به صورت شروه خواه نا خواه با ریتمی غم پالوده واندوه سرشته همراه می گردد. ذکر این عبارات از آن رو لازم بود که مرثیه خوانی چنان که از نام آن بر می آید با مرثیه و مرگ خویشاوندی دارد. اما شروه چیزی است فراتر است، زیرا هم غم و هم شادی و به تعبیر دیگر همه گستره ی زندگی و مرگ را در بر می گیرد. گاهی یک نفر: صدای قُل قُل و ریتمیک قلیان در فاصله ی هر دو بیتی تا دو بیتی بعدی به کمک شروه خوان می آید تا هم او بتواند نفسی تازه کند و هم این که محفل را از یک موسیقی طبیعی در کنار شروه خوانی بهره مند سازد. البته هیج تردیدی نیست که یک شروه خوان قهار و زبر دست از همه اصوات و آلات موسیقی مستغنی بوده و صدای پر شور او به تنهایی در جلب مخاطب و در بردن او به آسمان تلذذ هنری موفق عمل می کرده است. بدین سان شروه خوان به تنهایی در قالب یک ارکست بزرگ موسیقی ظاهر می گردید و شنوندگانش را با خود به قله های شور و احساس بالا می برد. برای تشریح شروه، برای عاشقانه سخن گفتن از آن، برای این که از تمام زوایای تاریخی، پژوهشی و علمی به شروه نگاه بیندازیم و در نهایت برای این که درباره شروه به معنای واقعی کلمه صحبت کنیم ناگزیر هستیم قدم به اقلیم دشتی بگذاریم و از شاعران بزرگ دوبیتی سرای آن که احیانا شروه خوانان والایی هم بوده اند سخن به میان آوریم. منکر این حقیقت نیستیم که اکنون شروه سرود معنوی و آهنگ درد یا لوده ی تمام مردم استان بوشهر است و در منطقه های دشتستان و تنگستان و دیگر نقاط استان برای شروه خوانان و شروه سرایی حرمت فراوان قائل هستند و چه بسا دوبیتی سرایان و شروه خوانان چیره دستی هم از آن اقالیم برخاسته اند و هم اکنون صدای دل انگیز و پرشورشان از اقصی نقاط استان نیز فراتر رفته است منتها به صراحت می توان گفت مرکز ثقل شروه و خاستگاه واقعی آن منطقه دشتی است. و مگر نه این است که فایز این شاعر و شروه خوان ماندگار زاده فرخنده این سرزمین است؟ کسی که نام والایش هم سنگ و مترادف شروه قلمداد می شود و مردم استان گاهی به جای شروه خوانی از لفظ فایز خوانی استفاده می کنند که همان معنای شروه خوانی را تداعی می کند. بر این اساس هر جغرافیایی و هر اقلیمی با توجه به آب و هوا و تاریخی که از سر گذارنده یک هنر و خصلت معنوی را بیشتر پرورانده است. این که چه کسی می توان منکر این حقیقت گردد که پایتخت غزل، شیراز است؛ زیرا دو غزل سرای مقتدر خواجه حافظ و شیخ اجل سعدی را در دامان خود پرورده؛ هر چند خاستگاه واقعی غزل فارسی خراسان می باشد ولی ما خراسان را به عنوان زادگاه شعر حماسی می شناسیم آن هم به واسطه داشتن شاعری بزرگ هم چون حکیم طوس ... بنابراین مقدمه چینی بدون هیچ معارض و منکری به صرف داشتن فایز از منطقه دشتی می توان به عنوان مرکز شروه سرایی و شروه خوانی یاد کرد. از دیر باز در قریه ها و دشت های خطه دشتی مردمان ساده دل، خونگرم و مهربان همه آرزوها و خواسته ها و عقده های فرو خورده خود را در لباس شروه پوشانده اند تا این گونه شب و روز و گاه و بی گاه در سایه درختان و در محفل های دوستانه و شب نشینی ها در هنگام کار و بعد از کار تسکین خاطری بیابند و به یک تسلی ارجمند نایل شوند که احساسی متعالی در اعماق وجودشان بیدار گردد که به رشد معنوی آنان نیز مدد رساند. مردم دشتی از گاهواره تا گور با شروه هم نفس و همدم وهمراه هستند مادر در کنار گهواره شروه را لالایی وار در گوش طفل می خواند و این گونه کودک به خواب می رود. خوابی که تارو پود آن را واژه های مه آلود و افسونگر و جادویی شروه تشکیل می دهد در عهد جوانی هم در شیرین ترین مراسم زندگی یعنی عروسی، شروه خوان با آهنگ های شاد و گزینش دوبیتی هایی که توصیف معشوق و شرح وصال را در بر می گیرد سرور و نشاط جماعت را افزون می نماید و سرانجام در لحظات تلخ و تاریک سوگواری، محزون ترین و غم افزاترین آوا، آوای شروه خوانی است که بر سر گور دوبیتی هایی در وصف بی وفایی روزگار و ستم زمانه بر لب می آورد و به حق می توان احساس کرد فرد متوفی در زیر خروارها خاک این آوای مقدس را می شنود و با رضایت و طیب خاطر به خوابی شیرین و گاهواره ای و عمیق و جاودانی فرو می رود. بنابراین مردم دشتی دم به دم و لحظه به لحظه با شروه مانوس اند. تابستان ها در پناه سایه سار نخل ها، در گرما گرم درو، در آتش باران خرما پزان و عروج پررنگ بر قامت نخل ... و در پاییز و زمستان و بهار گرد بر گرد چاله های پر آتش، هم نوا با دیدمک ها و قدم به قدم با ابرهای مهاجر و باران های شبانه، در شب نشینی های روستایی در لحظه های شیرین عاشقانه و در اقامت حزن انگیز هجران و درد داغ فراق ... در همه ی این لحظات این شروه است که رفیق راه و هم زبان مهربان آن هاست. در این جا این پرسش پیش می آید که چرا مردم دشتی بیشتر از دیگر مردمان به شروه پناه برده اند و آن را چون مکتوبی آسمانی مقدس شمرده اند؟ چگونه می توان این حادثه فرهنگی و این اتفاق تلخ وشیرین و در عین حال پر از فخر ومیمنت را ارزیابی کرد وسنجید؟ آیا در پشت این شروه سرایی عواملی اجتماعی، روانشناسی و تاریخی رخ پنهان نکرده اند؟ بی شک همه این عوامل دست به دست هم داده اند تا شروه بتواند در نقش راوی دردها و آرزوهای نهفته اهل دشتی ظاهر گردد. گویا تاریخ به همه سنگدلی و بی رحمی خود ظلم و ستم بیشتری بر مردم این عرصه از خاک روا داشته بوده است. که این گونه از دست روزگار به فغان آمده بوده اند و آواز اندوهگین شان بر آسمان پر شده بوده است. نظام ارباب – رعیتی و خان خانی و به تعبیر تاریخی تر آن ملوک الطوایفی اگر چه در جای جای استان بوشهر از قدیم الایام رواج داشته اما گویا این نظام شوم در خطه دشتی پررنگ تر بوده است. سلسله وحشی و ستمگر خوانین مردم را هم چون بردگان می شمرده اند و در تمام فصول سال از گرده ی آنان کار می کشیده اند و سرانجام همه محصول را به زور سر نیزه و تهدید تفنگ از آنان مطالبه کرده اند و به جز قوت لایموتی برای آنان باقی نمی گذاشتند. داشتن چند لقمه نان و چند کله خرمای سرخ به قول قدما آرزوی هر مرد اهل دشتی بوده که خانواده چند نفره ای را تحت سرپرستی خود داشته است. بر ظلم خوانین و تعدی و زور حاکمان بی مروت می بایست ستم زمانه و بی مهری اقلیمی و آب و هوایی را هم بیفزائیم که به مثابه قوز بالا قوز دردی بر درد این مردم شریف و مظلوم می افزوده است. تابستان های طولانی، گرمای طاقت فرسا و تنگی معاش، گذر تش بادها و تداوم تنگ سالی ها و بارانی ها همه دست به دست هم می دادند و بر این مردم بی پناه تحت سیطره بیداد هجوم می آوردند و به انواع بیماری های واگیر و همه گیر در کنار گرسنگی و بی کسی، عرضه زندگی را سخت بر آنان تنگ می کردند. بدین منوال شما فکر می کنید برای یک مرد و زن جنوبی و به خصوص اهل دشتی چه چیزی باقی مانده است؟ دست ها تهی، دل ها پر اندوه و چشمه ی اشک ها خشک ... آیا به جز آهی و ناله ای و دعایی که هر چند از کنگره های عرش استجابت بسی دور بوده و مصداق فریاد خاموش را داشته؛ اما برای کسی که زمین از او اعراض کرده و او را از خود رانده چه می ماند؟ به جز آسمان، آن سفره تهی آبی! آری برای مردم دشتی که زمین را خان بیدادگر از آن ها ربوده بود تنها آسمان باز به جا می ماند و خدای ناپیدا! و آسمان اگر چه تهی بود اما میدان وسیعی بود که می شد اسب چموش دردها و ناله ها را در آن به جولان آورد. شروه آن ها را به آسمان می برد تا لحظه هایی هر چند کوتاه از زمین نفرین شده دل برگیرند و با خیال آسوده یاد رنج ستم و گرسنگی را از خاطر بزدایند. پس شروه بیهوده به این درجه از قداست و نجابت دست نیافته است. شروه فریاد سوزناک یک نفر مفتون و محزون نیست که رو در روی غروب خونین بر فراز تپه ای بایستد و عقده های فردی و انفرادی خود را در دره های تنگ طنین انداز کند؛ خیر، شروه فریاد گروهی و سفیر آلام همگانی است وقتی یک نفر شروه می خواند همه ی دشتی است که شروه می خواند، همه ی جنوب است که از درد سخن می سراید و همه ی قلب های چاک خورده ستمدیدگان و غمگینان عالم است که از دریچه حنجره ای نوای مقدس انسانی خود را آشکاره می سازد. شروه خوان، استان بوشهر ترانه های فایز، مفتون، احمد خان دشتی، سیدعلینقی حسینی دشتی، نادم باکی ... را برای شروه انتخاب می کنند که همه از شاعران منطقه دشتی محسوب می شوند؛ زیرا بن مایه ، شاعرانه گی ، درد وحسرت و اندوه و گیرایی و حتا صنایع لفظی و بدیعی بیشتری در آن ها به کار گرفته شده است. شعرها حسی تر، زنده تر و بسی نیرومند تر از اشعار دوبیتی سرایان مناطق دیگر استان می باشد. شعر این شاعران چون با زندگی در پیوند بوده و هم چون آینه ای تابناک روحیات و آرزوهای برآروده نشده مردم را انعکاس می دهند مردمی تر و رایج تر می باشند. دو بیتی های شروه در منطقه جنوب تاویل پذیر هستند یعنی دارای ابعادی زمینی و آسمانی می باشند؛ به تعبیر دیگر، معشوقی را که در این دوبیتی ها از آن یاد می شود هم می توان معشوق زمین و یک انسان فرض کرد و هم معشوق ازلی یعنی خداوند باری تعالی. شیوه سرایش این اشعار نیز به گونه ای است که سراسر مشحون از تعبیرات و اصطلاحات اهل تصوف و عرفان می باشد زیرا زلف و عارض و قامت و خط و خال ... همه برگرفته از مشرب عارفانه ی کلاسیک ایران می باشد. با این حال به صرف وجود این کلمات و تعبیرات در عرصه دوبیتی نمی توان معنا و مفهوم را محدود به عالم عرفان کرده و می بایست دست ذهن مخاطبان را باز گذاشت تا هر گونه که می خواهند به مصداق هر که بر طینت خود می تند: آن که عارفانه اندیش است از شروه برداشت عرفانی کند و آن که عاشقانه خواه از آن دریافت عشقی. در عالم واقع نیز همین گونه است؛ یعنی ممکن است به هنگام شنیدن شروه یک جوان عاشق که از دلبر محبوب خود به دور افتاده به یاد او بیفتد و در عالم خلسه در پناه کلمات شروه با او مغازله کند. چند نمونه از اشعار فايز تا با شخصيت این شاعر بيشتر آشنا بشويد: پس از مرگم نخواهم های هايی
نه فرياد و نه افغان و نوايی بگوييد گشته فايز کشته دل ندارد کشته دل خون بهايی دل از من چشم شهلا دلبر از تو لب خشکيده از من کوثر از تو بنه بر جان فايز منت از لطف سر از من سينه از من خنجر ازتو مرا در پيش راهی پر زبيم است از این ره در دلم خوفی عظيم است برو فايز مينديش از مهابت که آنجا حکم با رب رحيم است دو معنی بر من آمد صعب دشوار اول پيری اخر فرقت يار اگر پيدا شود فايز پرستی جوانی از کجا ارم دگر بار خوشا روزی که گل بودی و بلبل تو گفتی صبر کن کردم تحمل الهی دشمن فايز بميرد گل از بلبل بريد و بلبل از گل این هم يک شعر در وصف فايز دشتی: يکی گويد که فايز اهل دشتستان است ديگری گويد که دير يا که تنگستان است من که دانم که فايز اهل دشتي است و خواهم گفت این حکایت که او قلب تپنده کل ایران است همنشين با باباطاهر حافظ و سعدي است چرا که گويد:مرا ياران وصيت اینچنين است که هر کجا که جانان در کمين است بدوش انجا بريد تابوت فايز که جای تربتم ان سرزمين است اینگونه بود که فايز گشت کشته دل شد همنشين در خاک نجف با حضرت دل منبع : http://dashtiha.blogfa.com/ |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مجتبی سعیدی |
|
|
بیا سرریز کن ای خون از این نی
که بزهای جوان را علفهای جوان تر می دهد از ریشه ها پرواز که می راند غرور سخت چوپان را میان دره ها و دشت های باز که گرگ تشنه را پای هجوم از دخمه می بندد که راه سنگلاخ خستگی را می کند هموار بیا سرریز کن ای نغمه از این نی که صبح از لای زنبق ها بجوشد که مرغ تشنه نور براید سینه مال از دره شب و از آبشخور گل جرعه ای نوشد بیا سرریز کن ای خون میان کوچه های خسته شهر کنار پنجره های گشاده به هر جایی که دستی شاخه ی نیلوفری را به سوی کوچه ی خاموشی پندار به گلدان سفالینی نهاده بیا پر باز کن ای خون سرخ آواز بیا پرواز فراز چارراها و خیابانهای شب بگذر و نتهای بلند نبض مستم را به سیم حامل پس کوچه های یادها بنواز بیا سرریز کن ای خون بیا تا باز در میخانه ها بوی شراب و چرک و چربی و غریو خنده ی مستان شب بی نعره را سنگین کند تا مستی بی نعره را دیگر براندازد بیا تا کوچه ها باز از طنین گام مستان هایهو گیرد بیا تا پنجره ها پلک بیدار همیشه ی لحظه دیدار ها باشد بیا تا عشق ها چون روزگاران کهن انگیزه ی خشم و خطر گردد و میدان ها دوباره عرصه میعادهای تازه تر گردد یکی با خاک درغلتد یکی از خاک برخیزد که دختر ها تماشا را گلوبند گلوی خویش بفشارند که دختر ها تمام قلبشان را در نگاه تشنه بگذارند که دخترها دوباره گیسوی انبوهشان ویران شود بر کوهه های زین دلا ! پوسید دنیا خون مردان شد کثیف از الکل و افیون نخواهی جست دیگر دل نخواهی دید دیگر خون دلا گندید دیگر خون گرم زندگی در کوچه های شهر دلا سرریز کن فریاد خون از هفت بند رگ دلا فریاد کن دیگر دلا دیگر ...... دلا دیگر ...... دلا دیگر ...... منوچهر آتشی به آوازی می اندیشم
فرار ؟ |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مجتبی سعیدی |
|
|
در شروه چه راضی نهفته که جاودانه شده موسيقی که نمی شود فقط به چشم موسيقی به آن نگاه کرد چون که نه آهنگی در آن است و نه رقصی در آن صدای شروه خوان و خلا و خلا و خلا .... . وقتی که شروه خوان تا چند ثانيه آرام است و چيزی نمی خواند آرامشی به ما می دهد که غير قابل توصيف است.شروه دارای دو بعد اصليست يکی عرفان و ديگری که اصلا به آن پرداخته نشده روح تحرک و جنبشی که در آن حاکم است و مردم را به قیام علیه ظالم می خواند .شايد این نوع گفتار برای شما تازگی داشته باشد ولی این اصليست که باعث شده شروه تا به امروز باقی بماند و روز به روز مردم به آن بيشتر جلب شوند و فراگيرتر شود. حال بايد نگاهی انداخت به شاعری که این شعرها را سروده نيتش از این کار چه بوده است.فايز در زمان خان و رعيتی زندگی می کرده و خان مالک همه چيز حتی جان انسان ها بوده است فايز دشتی که قلپ تپنده و متفکر جامعه خويش بوده((گرچه که خيلی ميخواستند و ميخواهند که ایشان را يک روستايی ساده و کم مطالعه جلوه دهند))این وضيعيت را تحمل ناپذير ميبيند و با اشعار خود که در شروه جريان می يابد مردم را به تحرک و قيام فرا می خواند به این شعر او دقت کنيد که دقيقا دو وجهی است : بيا که از حد گذشت ايام دوری کنم تا کی زمهجوری صبوری اگرچه دوری از چشمان فايز ولی با دل تو دايم در حضوری اولين چيزی که بايد به ذهن ما برسد منظورش امام زمان است چون فايز خود يک مفسر قران و عالم دينی بوده است نه تنها يک شاعر....وجه دوم آن به روشنی پيداست که می گويد ای مردم عدالت در ميان ما گم شده ولی عدالت در جان ما ريشه دارد و در وجود ماست که خدا آن را قرار داده پس او هميشه در کنار ما و در وجود ماست پس بايد برای به دست آوردن آن تلاش کرد. ولی اکنون از شروه چه می خواهند جز اینکه آن را يک چيز ساکن و نااميد کننده و يا برای کسی ميخوانند که عاشق يار زمينيش شده است.حال روح تحرک و فکر انديشه آن کجا رفته و به کدامين سو جهت داده اند دقيقا برعکس آن چيزی که معنی واقعی آن است هم اسم شروه است ولی جهتی خلاف با آن را دارد. منبع : وبلاگ تاریخ دشتی |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مجتبی سعیدی |
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مجتبی سعیدی |
|
|
دو لالایی قشنگ براتون پیدا کردم که
تو منطقه دشتی و کلآ استان بوشهر خیلی طرفدار داره . امیدوارم حتمآ دانلود کنید و گوش بگیرید ٬ مطمئنم خوشتون میاد .
|
||||
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مجتبی سعیدی |
|
|
محمد علی دشتی يکی از شاعران هنجار گريزی است که هنجارهای عادی زندگی سيرابش نمی سازد.پس به سوی طبيعتمی گريزد و قواعد ظاهری زبان را می شکند و تشبيهاتی می سازد فرا زبانی و فرا محيطی.زلف را به لام و پيچ و خمهای آن را به بسم الله رحمن رحيم تشبيه می کند و اینجا عشق را می ستايد و زلالی و بيريايی و پاکی آن را و هنگامی که نظامی گنجوی می گويد بسم الله رحمن رحيم هست کليد در گنج حکيم عضمت و ابهت حکمت اگرچه خود زيربنای عشق دارد اما راه وصول را بر آدمی می بندد.
فايز اواره گرد دشتهای گرم جنوب که طبيعت را وسيعتر می بيند جلوه الهی را اشکارته درک می کند و این نه تنها در شعه او بلکه در شعر شاعران ديگر جنوب نيز بخوبی ديده ميشود.اگرچه طبيعت سرزمين فايز خشک و سوخته است و رنگهای مسلط زرد و قهوه ای و خاکی است اما گرمی و حرارت از همين رنگها ساطع است.توجهه به آيات الهی و احاديث نبوی در شعر فايز دشتی به فراوانی يافت ميشود سر زلف تو جانا لام و ميم است چو بسم الله رحمن رحيم است به هفتاد دو ملت برده حسنت قدم از هجر تو مانند جيم است لام و ميم تلميحی است از سوره مبارکه بقره و طولانی بودن سوره و تشبيه زلف به سوره در بلندی وفايز پيچ و تاب و دندانه ها و جعد زلف را به دندانه های کلمه بسم الله رحمن رحيم تشبيه نموده است.در مصرع دوم هفتاد و دو ملت اشاره است به هفتاد دو ملت فرقه اسلامی و حديث شريف نبوی که ستفرق امتی اثنی و سبعين فرقه و الناجيه منهم واحده(امت من به هفتاد و دو فرقه تقسيم خواهد شد و يک فرقه ازآن رستگارند) اگر دانی که فردا محشری نيست سوال پرسش پيغمبری نيست بتاز ای اسب جفا تا ميتوانی که فايز را سپاه و لشکری نيست همه ميدانيم که محشری و معادی در کار است و سوال و جوابو ثواب و عقاب.در قران مجيد ۴۳ بار کلمه حشر و مترادفات آن است که و اعملوا انکم اليه تحشرون(بدانيد که همه به سوی او محشور می شويد)فايز ميگويد اگر تو اعتقادی به این موضوع نداری پس تا می توانی بر جفای خود بيفزای. مرا در پيش راهی پر زبيم است از این ره در دلم خوفی عظيم است برو فايز مينديش از مهابت که آنجا حلم با رب رحيم است اشاره است به آيه مبارکه 57 سوره انعام (ان الحکم الا الله يقص الحق و هو خیر الفاصلين)و آيه 62 همين سوره(ثم ردوا الی الله مولاهم الحق الا له الحکم و هو اسرع الحاسبين)و ايه 40 سوره يوسف (ان الحکم الا الله) و ايه 60 همين سوره (ان الحکم الا الله عليه توکلت و عليه فليتو کل المتوکلون)که نظر اصلی از شعر همين آيه است و باز در سوره قصص می خوانيم.. و له الحکم و اليه ترجعون. بيا تا برگ گل نارفته بر باد گلی چينيم بنشينيم دل شاد بت فايز مکن تاخير چندان کر تعجيل است عمر آدميزاد اشاره است به آيه 32 الا عراف:و لکل امه اجل فاذا جا اجلهم فلا يساخرون ساعه و لا يستقدمون. صنم عشق تو همچون نار نمرود مرا در منجنيق عشق فرسود خليل اسا رود فايز در آتش تو قل يا نارکونی برد کن زود اشاره است به داستان در آتش افتادن ابراهيم و ايه شريفه :قلنا يا نارکونی بردا و سلاما علی ابراهيم. دل من همچو هد هد در سبا شد خيالم چون سليمان در قفا شد دل فايز ز استحضار بلقيس مثال اصف بن برخيا شد اشاره به داستان حضرت سليمان و ملکه بلقيس و ماجرای هد هد و هضور بلقيس در بارگاه سليمان از آيه 20 تا 41 سوره نمل. زخاک و آتش و از خال از باد خدا رخسار خوبان را صفا داد چو چسم ما نظر بگشاد فايز غضوا ابصارکم را کرد ارشاد اشاره است به آيه (قل للمومنين يغضوا من ابصارهم و يحفظوا فروجهم ذلک اذکی لهم ان الله خبير بما يصنعون. يا رب تو جمال آن مه مهر انگيز آراسته ای به سنبل انبر بيز پس حکم همی کنی که در وی منگر این حکم چنان بود که دار و مريز **** خداوندا تو قهاری تو جبار تو ستاری و صباری و غفار زتو هر چه سزد با فايز آن کن و گرنه من جحيمم را سزاوار اشاره است به آيات 39 سوره يوسف 17 سوره رعد 65 سوره ص 6 سوره زمر49 سوره ابراهيم و 16 سوره مومن.لمن الملک اليوم الله الواحد القهار در همه این آيات صفات قهاری و يکتايی خداوند را در ميابيم همچنين صفت جبروت الهی در ايات مختلف بويژه ايه 23 سوره حشر می بينيم:هو الله الذی لا اله الا هو الملک القدوس و اسلام المومن المهيمن العزيز الجبار المتکبر سبحان الله عما يشکرون. دو گيسوی تو جانا ليله القدر بياض گردن تو مطلع الفجر ملائک تهنيت گويند فايز شب وصلت زالف ليل بهتر که سوره مبارکه قدر را ياد آور می کند با تشبيه گيسو به شب قدر سفيدی گردن به طلوع فجر و شب وصل به شبی که بهتر از هزار شب است. و در جايی ديگر می گويد: بدی زلف سياهت ليله القدر شب وصلت ز الف شهر بهتر هر آن کس يار فايز ديد گفتا سلام هی حتی مطلع الفجر صفات خداوند همچون غفار ستار و کريم که در سوره مختلف قران آمده است نيز در شعر فايزديده ميشود. خداوندا تو رحمان و رحيمی به اسرار ضمير من عليمی از آن فايز گنه کرده که دنست که تو غفار ستار و کريمی نگاهی به این شعر او بيندازيم که بی نظير است و بسيار زيباست قدت طوبا لبت کوثر رخت حور از این حسن خدايی چشم بد دور بت فايز زخوبی بی نياز است بود سر تا قدم نور علی نور که اشاره ای نيز به آيه شريفه 35 سوره نور دارد. رخ تو کعبه و محراب ابروت صفا و مروه آن چشمان جادوت طواف کوی حسنت حج فايز حجر آن خال باشد کاوست بروت ***** که والشمس الضحی روی تو ای يار شب ديجور گيسوی تو ای يار که فايز با هم بالا نشينی فدای حلقه موی تو ای يار اشاره دارد به سوره مبارکه شمس و الشمس و ضحيها و القمر ازتليها.. با تفحص بيشتر توجه فايز به آيات بيشتر در شعر احساس ميشود و این نشانه ارادت او به حق و به کلام حق است علاوه بر این اردت وی به پيامبر اکرم و ساير معصومين آشکار است. عسل از معدن زنبور خيزد کلام الله زکوه طور خيزد اگر نشنيده ای بشنو فايز به قبرت يا محمد نور خيزد ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مجتبی سعیدی |
|
|
اسم اصلي او محمدعلي کردوانی (دشتی)است.در کودکي پدر خود را از دست داد اما مادرش همه ي توان خود را براي تربيت فايز جوان به کار برد.چون فايز به جواني رسيد کمر بر خدمت مادر پير وفرتوت خود بست.
بيشتر دوران جواني فايز به خدمت مادر گذشت مادر نيز تنها مي توانست در حق فرزندش دعا کند.همه وقت از خدا مي خواست تاپسر ش را با حور و پري دمساز گرداند. فايز از همان دوران کودکي چوپان بود در آن ناحيه که او گوسفندانش را به چرا مي برداستخري بود. در ظهري داغ تصميم گرفت تا گله را به آن آبگير ببرد تا گوسفندان سيراب شوند. همان طور که مي رفت از دور چند نفر را ديد که در آب شنا مي کردند. کم کم واضح تر ديد نزديک تر آمد وپشت درختاني که در آن حوالي بود پنهان شد. همان طور که آنان را نظاره مي کردفکري به شوخي از ذهنش گذشت.دست دراز کرد و لباسي را که متعلق به يکي از شناگران بود برداشت. پريان شناگر که وجود غريبه اي را حس کردندشتابان از آب بيرون آمدند جامه بر تن کردند وگريختندجز آن که لباسش را چوپان شوخ ربوده بود. پس همان طور در آب ماند. گفت وشنود پري و فايز جالب است.پري گفت:من از پريان هستم . ما را با انسان کاري نيست جامه ام را بده در عوض هر آن چه بخواهي به تو مي دهم. فايز گفت:تنها به شرطي جامه ات را ميدهم که همسري مرا قبول کني!پري التماس کردکه چيزي از زر و مال بخواهد اما فايز نپذيرفت. پري که چاره نمي ديد گفت پس من هم شرطي دارم. فايز گفت:شرط تو چيست؟ پري گفت از اين پس هر رفتار عجيبي از من ديدي فراموش کني و به کسي چيزي نگويي. فايز پذيرفت و زندگي آن دو شروع شد. زمان گذشت تا آنها صاحب دو فرزند شدند. فايز در اوج خوشبختي بودکه ناگاه خار اندوهي توانسوز به قلبش خليد. در شامگاهي مادرش چشم از جهان فرو بست. دوستان و آشنايان به تسليت گويي آمدند در همين حال فايز ديدکه پري پريد ودر طاقچه ي اتاق نشست و اين حرکت عروس مادر شوهر مرده خنده ي همگان را برانگيخت. فايز با ديدن اين صحنه شرمسار شد . اما بنابر قولي که به پري داده بود هيچ نگفت. آن شب گذشت و روز بعد در مراسم تشييع جنازه هنگام برداشتن جنازه و بيرون بردن جسد مادر پريزاد ناگهان با صداي بلند شروع به خنده کرد، به طوري که توجه همگان را برانگيخت. اين بار نيز عرق شرم و خجالت بر پيشاني فايز نشست، اما هيچ نگفت. تحمل مي کرد بنابر قولش. بالا خره مادر را به خاک سپردندو فايز که گويي همه ي زندگي از کف داده بود با چشماني اشکبار به خانه آمد و زانوي غم بغل گرفت. اما روز بعد حادثه اي ديگر رخ دادکه فايز را تا هميشه آواره کرد. فايز پس از نماز ظهر ديد که گرگي درنده آمد و وارد اتاق شد. پري بلافاصله يکي از فرزندانش را به گرگ داد. گرگ گلوي طفل را دريد و با خود برد. اندکي بعد دوباره ظاهر شد پري اين بار طفل ديگرش را به گرگ سپرد. اينک فايز به اوج جنون رسيده بود. از يک سو غم از دست دادن مادر واز سوي ديگرربودن دو کودکش توسط گرگ که پري آنان را با دست خود به حيوان سپرده بود و از ديگر سو قولي که به پري داده بود. قرارش را زير پا گذاشت و از او پرسيد: تو به هنگام مرگ مادرم در طاقچه نشستي و مردم را خنداندي،مرا شرمنده کردي. به هنگام تشييع جنازه قهقهه سر دادي و باز شرمسارم کردي. اين ها را من نديده گرفتم. اما سپردن بچه ها به گرگ ديگر چه ماجرايي بود؟ بايد به من بگويي چرا جگر گوشه هايم را به دامان مرگ سپردي؟ پري خيره به چشمان فايز نگريست . ديگر همه چيز تمام شده بود. پيمان آن دو شکسته شده بود ديگر ادامه ي زندگي برايشان ناممکن بود. پري گفت اکنون که پيمان شکني کردي بگذار به تو بگويم: اولاً: رفتن من روي طاقچه به اين دليل است که وقتي کسي مي ميرد اطراف او و همه جا گرداگرد او را خون مي گيرد . چون من پاک و مطهر هستم رفتم روي طاقچه که ناپاک نشوم وشما انسانها از درک آن عاجزيد. ثانياً : چون مرده را حرکت مي دهند اعمال نيک و ثواب هايش پيشاپيش جنازه توسط فرشتگان حمل مي شود و چون مادر تو در تمتم زندگي اش ، يک قص نان و يک لنگه کفش خيرات داده بود خنده ام گرفت. ثالثاً: گرگي که فرزندان تو را برد برادرم بود که مي خواست از آن ها پري بسازد. فايز ديگر هيچ نگفت. پس از خواندن نماز عصر ديد که هر دو فرزندش باز آمده اند.اما پريزاد از در ديگر خارج شد ورفت!....... ديگر تا آخر عمر فايز آشکار به چشمان شاعر شوريده حال نشد . فايز تا آخرين لحظات زندگي در غم دوري پري سوخت. ******************************************** سحرگه برگ گل تر شد ز شبنم نسيم آهسته زلفش ريخت بر هم بياور عطر زلفش سوي فايز مرا فارغ کن از غم هاي عالم ************* گهي کج مي کني زلفت گهي راست بگفت:از بهر بيم خصم فايز که يعني:مار و عقرب هر دو با ماست؟ ************* دلم را ريش و جانم مبتلا کرد! ز هر دم عشق تو پوشيده فايز ولي، شوق تو رازش برملا کرد ************* ندانم شيشه ي عمر که باشد برو فايز نگه در طالعت کن، که شايد شيشه ي عمر تو باشد! ************* از اين زنجير بهتر پا کشيدن تو اي فايز مکن بازي به زلفش که اين مار آخرت خواهد گزيدن ************* که همچون مار،بيرون آيم از پوست مکش فايزکه هجران کشت اورا تن مقتول آزردن نه نيکوست ************* اگر تو مرده شويي، من بميرم! چو غسلم مي دهي با سدر وکافور دو چشمم وا کنم سيرت ببينم ************* مثال رشته تابم دادي اي دل نترسيدي زفرداي قيامت به يک لحظه جوابم دادي اي دل! ************* نه گل دارد خيال بي وفايي وليکن گردش چرخ ستمگر، زند بر هم، رسوم آشنايي |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مجتبی سعیدی |
|
|
1- فایز کیست وخاستگاه اصلی او کجاست؟ زایر محمد علی دشتی ،متخلص به فایز دشتی در سال 1250ه.ق برابر با 1209 خوشیدی در روستای کردوان دشتی متولد شد و پس از 80 سال عمر درسال1330قمری مطابق با1289خورشیدی در روستای گزدراز دشتی وفات یافت که هم اکنون نیز این دو روستا از توابع دشتی میباشند. نوه های فایز در حال حاضر در کاکی دشتی ساکنند او در طول عمر 80ساله ی خود به جز دشتی در هیچ جا مقیم نشده و فقط یکبار به کربلا مشرف شده و برسم سنت قدیم در وادی السلام نجف به خاک سپرده شد .( جهت اطلاع اهل ادب وتاریخ باید عرض کنم ۱ منطقه تاریخی وسرسبزووسیع دشتستان در شمال شرقی استان بوشهر قرار دارد ودارای سابقه تاریخی وعلمی ومبارزتی ارزشمندی است ..۲..در جنوب دشتستان منطقه تاریخی ومبارزاتی با مردمی سلحشورودلاور بنام تنگستان قرار داردبا سابقه ای درخشان در مبارزات مردم جنوب.۳ ودر جنوب تنگستان منطقه علمی وادبی دشتی قرار واقع شده که در تاریخ ادبیات استان بوشهر از ارزش واعتبار ویژه ای بر خور دار است... با ده ها شاعر نویسنده وعالم برجسته ونباید منطقه علمی دشتی را از نظر تاریخی وعلمی ادبی با دشتستان یکی دانست ..که هر کدام مناطقی خاص ومجزا با ویژگی های متفا وتند.وهر یک دارای ساختار جغرافیایی..تاریخی وعلمی ادبی مخصوص به خود می باشند..وفایز از همین منطقه عالم خیز وادب پرور دشتی است اوبه تعبیری پس از بابا طاهر بزرگترین دوبیتی سرای ایران است.زیباترین و شورانگیز تزین دوبیتی های عاشقانه و لطیف متعلق به فایز دشتی است...) 2- شخصیت هایی که در باره ی فایز تألیفاتی نموده اند و مستند درباره ی زندگی و شعر او سخن گفته اند . 2-1: دکتر سید جعفر حمیدی در کتاب فرهنگنامه بوشهر 2-2: عبدالمجید زنگویی در کتاب ترانه های فایز که جامع ترین کتاب در مورد زندگی و شعر فایز است و در همه ی کتابفروشیهای کشور تحت عنوان «ترانه های فایز» به کوشش عبدالمجید زنگویی یافت میشود. 2-3: علی باباچاهی در کتاب شروه سرایی در جنوب ایران 2-4: دکتر سید احمد کازرونی در کتاب بوشهر شهر آفتاب و دریا 2-5: مصطفی فخرائی در کتاب فایز دشتی 2-6: دکتر مشایخ و قاسم یاحسینی در کتاب فایز دوبیتی سرای جنوب 2-7: منوچهر آتشی در چند شعر به یاد فایز که اتفاقا ً این اندیشمندان بیطرف بوده و هیچ کدام اهل دشتی نیستند و با اینکه فایز متعلق به همه ی استان بوشهر است همگی آنها متفق القولند که فایز تولد و وفاتش در دشتی بوده ، در دشتی زندگی کرده و حقیقتا ً فایز دشتی است. در ضمنی که به فرهنگ و ادب همه ی مناطق استان بوشهر احترام میگذاریم. 3- تاریخ ادبیات ایران وفایز دشتی بنظر بنده تاریخ ادبیات ایران نسبت به فایز دشتی از دو جهت کم محبتی کرده است. 3-1 : فایزدشتی بدون شک یکی از دوبیتی سرایان شورآفرین ایران است که در تاریخ ادبیات ما با همه ی زیبایی و دل انگیزی اشعارش نامی از او برده نشده است.در حالیکه فایز دشتی از خیلی از نامهای مندرج در تاریخ ادبیات ایران از نظر شعری جایگاهی والاتر دارد 2-3:به قضاوت همه ی پژوهشگران فایز اهل دشتی است که معاصر محمد خان ، آخوند کبگانی بوده است و با اینکه متعلق به همه ی مردم استان بوشهر میباشد، از نظر خاستگاه و وطن اصلی ، فایز دشتی است.فایزرا میتوان نقاش و تصویرگرای شورانگیز زیباترین دوبیتیهای تغزلی،عاشقانه و با طراوت تاریخ ادبیات ایران شمرد . وی در همه ی صنایع شعری بخصوص صنعت جناس استاد بود و زیبا ترین دوبیتی ها در صنعت جناس سروده است بدین معنی که سه قافیه ی هم شکل را شاعر در دوبیتیش می آورد که ظاهرا ً شبیه به همند اما در معنی متفاوت و ما در پایان این قسمت جند دوبیتی از صنعت جناس در شعر فایزدشتی را به دوستداران شعر جنوب تقدیم میکنیم. دوبیتی های فایز دشتی
کنم مـــدح خم ِ ابـــروت یا روت نهم نـام لبـــت یاقـــوت یـا ، قوت یقینم هست فایــــز زنده گــــردد رسد بر تخته ی تابوت تا ، بوت ........................ خیالت آورد بــر من شــبیـخون مرا بر خوان احـــسانت شـبیخون شبیخون زد به فایــــز لشـکرغم شبی آب آید از چشمم..شبی ..خون ...................... بگو با بــا دلـــبر تـــرسا یی امشب چه می شد گر که بی ترس آیی امشب لبان خشـــک فــــایــــز را زرحمت به آن لعــل لــب تــــر، ســا یی امشب .......................... دوبیتی دیگری از فایز بتی که از ناز پا بر دل گذارد ستم باشد که پا بر گل گذارد تمنایی که دارد یار فایز قدم بر چشم ما مشکل گذارد ................................
نگا رنده::سید محمدرضا هاشمی زا ده منبع:وبلاگ شعر دشتی |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مجتبی سعیدی |
|
|
آنچه که امروز برای مامطرح است شعر فایز است شعری به نرمی بال پری و به سیالی حرکت فرشته . کسانی خواسته اند او را شبانی صحرا گرد معرفی کنند که این هم مانند افسانهء عشق او به پری، افسانه ای بیش نیست، زیرا در سرتاسر شعر او یک بیت که به شغل خود اشارت داشته باشد دیده نمی شود. مسألهء مهمی که از لابلای اشعار او در می یابیم اینست که فایز دو بیتی های خود را در سنین پیری و کهولت و یا حداقل بالای چهل یا پنجاه سالگی سروده است. در هفده دو بیتی از پیری و زمین گیری و از دست دادن جوانی نالیده، در هفت دوبیتی از نزدیک شدن مرگ فریاد برآورده و فقط یک دو بیتی او، بوی جوانی می دهد. و با این که در یک مورد ادعا کرده که پیرسال و ماه نیست بلکه غم عشق او را به پیری انداخته است: (نه فایز پیرعمر ماه و سالست غم هجرا جانان کرده پیرم) توجیه دو بیتی های متعدد او در مورد پیری و خستگی و درماندگی نمی کند . بنابراین کاملا پیداست که فایز شعرهای خود را در سن پیری و جاافتادگی سروده است . با این حال سروده هایی که از حیث قافیه و وزن و حتی انتخاب واژه سست و بی معنی است در اشعار او کم نیست. مگر این که بپذیرم به مرور زمان اشعاری سست و کم مایه توسط دیگران سروده شده و در شعرهای فایز راه یافته اند. همین مشکلی که حتی شاعران پرآواره هم ازآن مصون نبوده اند، به ویژه که دوبیتی در بیشتر مناطق ایران حضور و خواستار دارد، در نتیجه تداخل دو بیتی ها امری حتمی و قطعی می نماید. اینک چند مصرع از شواهد سروده های فایز در پیری می آوریم هر چند که کوشش گردیده تا به دلیل کمبود مجال از ذکر شاهد خودداری و رجوع به اصل به عهده خواننده گذاشته شود. خداوندا جوانیم بسر رفت / جهان رفت و جوانی و چمن رفت گله از ما مکن فایز که پیری / جوانی گر به نرخ جان فروشند جوانی کاشکی بیع و شری بود / مرا هم ساق و هم زانو کند درد به هر عضو تو فایز پیری آمد/ شکایتهای ایام جوانی شدم پیر و ندیدم روی دلبر / شدم پیر و ندیدم روی دلدار خوشا برنایی و نیسان و آذار/ من از عهد جانی تا شدم پیر شکسته قامت فایز زپیری / ندارد تاب جنگت فایز پیر خوش ازعهد جوانیهای فایز / و و .............. شعر فایز، شعر فاطفی است، پر از احساس غربت و غربت زدگی که البته این موضوع تازه ای نیست زیرا همه شاعران واقعی دردیار خود و در زمان خود غریب بوده و هستند. که شرح این هجران و این خون جگر این زمان بگذار تا وقت دگر. همان گونه كه بيان شد فايز شاعرى كم تجربه و كم اندوخته نبوده لكن به تمام جريانات ادبى زمان خود واقف نبوده است و چنان كه پيداست فقط معدودى از ديوانهاى شعراى سلف خود را ديده است. او پيش از آن كه يك شاعر اجتماعى باشد، يك شاعر عاطفى است يعنى اگر همان موضوعات مكرر عاطفى و احساسى را از اشعار او بردارند چيزى باقى مىماند. فايز به علوم زمان خود و قبل از خود تسلط نداشته و ضرورتى هم براى اين مسأله نمىديده و اگر گهگاه اشاراتى به انديشه قدما دارد، اين اشارات چندان قوى نيستند. صنايع بديعى در شعر او كم نيست، اما صورتهاى خيال، مخصوصا كنايه و مجاز كه از مقوله بيان است در شعر او به ندرت به چشم مىخورد و تشبيه و استعاره كه با كنايه و مجاز از اركان مهم شعرند در سخن فايز چندان موفق نيست. تشبيهات او غالبا از نوع تشبيه صريح است كه ادات تشبيه در آن ذكر شده و اين موضوع از قدرت تخيل مىكاهد. استعارهها معمولا تكرارى و از همانهايى است كه در سخن گذشتگان فراوان است با اين حال گاهى تشبيهات تازه و بسيار زيبا ودر شعر او به چشم مىخورد مثل غراب عشق (كشتى عشق) بندر دل، پرده دل، دوده دل، محمل در و تركيباتى چون سپاه كفر، كشور دين و تشبيهات حسى زلف به افواج هندو، چهره به كشور ما چين و صورت به كشمير و گيسو به لشكر هندو غيره. صنايع لفظى بديعى مثل جناس،مراعات النظير تلميح، توشيح، ردالعجز، رد الصدر، تقسيم و حتى شعر ملمح در سخن او فراوان است اما چنان كه مىدانيم صنايع لفظى بازى با كلمات است و كلام را زبور نمىبخشد مگر آن كه به مقتضاى حال باشد و تفنن و بازى را القا نكند. در پارهاى موارد، فايز صورتهاى مجرد و معنوى خيال را به صورتهاى مادى و ملموس تبديل كرده و اين كارى است كه سابقه اندك ندارد و در اشعار كسانى چون رودكى، شهيد بلخى، اسعد گرگانى، دقيق، كسائى و ديگران ديده شده اما ناگفته نماند همان تصاوير معدود كه در شعر فايز جان گرفتهاند زيبا و كم نظيرند ماندن استعاره هجر كه يك عنصر انتزاعى است به يك عنصر مادى، رستم هجر: نمردى از خدنگ رستم هجر نهاى در ديده، آخر كيستى تو
تشبيه دهان به نون تنوين كه شايد براى اولين باردر شعر فارسى ديده شده است و تصويرى نادر است: دهانش نون تنوين است فايز كه آيد در حساب و نيست پيدا استعاره خيال به پاسبان و تبديل عنصر معنوى به عنصر مادى: شب ابر است و دنيا تيره تار است خيالم پاسبان كوى يار است تصويرهاى حروفى نيز در شعر فايز در دو سه مورد آمده است: سر زلف توجانا لام و ميم است چو بسم الله الرحمان الرحيم است به هفتاد و دو ملت برده حسنت قدم از هجر تو مانند جيم است و بتا از دوريت حالى ندارم زعين و شين و قافت بيقرارم به ت و ب گرفتارم شب و روز به غير از لام و ب درمان ندارم تصويرهاى دينى و اسلامى نيز فراوان دارد مثل: دو گيسوى تو جانا ليلة القدر بياض گردن تو مطلع الفجر ملايك تهنيت گويند فايز شب زلف، زالف شهر، بهتر و ژلبت كوثر، قدت طوبى، رخت حور به غير از تو بهشتم نيست منظور تصويرهاى ملى و اساطيرى: خم ابروست يا شمشير بهمن / بت فايز منيژه سان به يك بار به چام در فكن مانند بيژن / كمند زلف بگشا چون تهمتن اسرائيليات: سحر گاهان ز زخم باد شبگير كنم يعقوب سان اين قصه تقرير به مصر تن زليخاى خيانث گرفته يوسف دل كرده زنجير از جمله تصاوير ديگر كه در شعر اويافت مىشود تصاوير تمثيلى است. اما آنچه از همه مهمتر در شعر فايز خود نمايى مىكند تصوير تن است و اندامهاى بدن، فايز در ارائه اين تصوير داراى تخيلى قوى است و كاربرد استعاره تشبيه درفضاى كوچك دو بيتى به ويژه در جايى كه از تشبيه بليغ بدون استفاده از ادات تشبيه وجه شبه به تصويرپردازى مىنشيند، جالب است. قدمت گل، قامتت گل، كفش پاگل سخن گل، معرفت گل، مدعا گل به گل چيدن برون شد يار فايز سرو گردن گل و نشو نما، گل اگر چه حوزه انديشه فايز از تفكرات عاشقانه و دلسوزانه فراتر نمىرود گاهى جرقهاى بسيار كوچك از طنز تلخ و حكايت در بدرى ناشى از نارسائيهاى زمان او در شعرش باز مىيابيم. گفتنى اينست كه همان گونه كه براى دوبيتى و رباعى كه هر دو ريشه در ترانه دارند تاريخ دقيق و رسمى در دست نيست و اين دو گانه، بار منت شعر عرب را نيز بر دوش ندارند، نسبت دادن محض دو بيتى و تا اندازهاى رباعى يا واضحتر بگويم ترانهها كه زبان دل مردم سراسر نواحى ايران است به يك ياچند فردخاص، آن چنان قابل قبول نمىآيد. معمولا اگر ترانههاى روستايى و احساسى را طبقه بندى كنيم ممكن است اتفاق افتد كه يك منطقه پر از ترانه و منطقه ديگر فاقد ترانه گردد. اما اين لطف اشعار و ذوق پربار مردم است كه در هر نقطه از اين خاك پهناور، غم و اندوه و شادى و سرور خود را در متن اين ترانههاى روستايى و تخيلات عاطفى و احساسى مىجويند. از اين گذشته ترانه ياشعرعاميانه، چامهها و سرودها كه قديمىترين نوع سروده هستند و به ايران قبل از اسلام هم مىرسند، عموما شكلى از فهلويات دارند كه خود منشأ شور و هيجان و رقص و طرب در زبان خنياگران و رامشگران محلى قديم بودهاند و اينك در جنوب ايران دو بيتىهاى فايز را با آهنگ «شروه» كه غمين و پر سوز و شور آفرين است ميخوانند و رباعيهاى خيام را با آهنگى به نام «رشكى»(shaki) و در گونه جديدتر (خيام خوانى) متبلور مىسازند. اما اين فهلويات و سرودهها يعنى مادر دو بيتى و رباعى معمولا از شاعران بى نام و نشان بوده و به صورت شفاهى و سينه به سينه نقل مىگرديدهاند. در اين صورت، دو وضعيت پيش آمده است، يكى اين كه گويندگان و سرايندگان اين اشعار در هالهاى از پندارهاو افسانهها پيچيده شده و تخيلات اهل ذوق به اين پندارها شاخ و برگ فراوان دادهاند. ديگر اين كه كم و بيش گويندگان اين اشعار كه در شعر خود دم از پريشانى و در بدرى مىزنند به القابى از قبيل «عريان» «پريشان» «مفتون» «فايز» «نادم».. و... و.. ملقب مىشدهاند همراه با انبوهى از قصهها و افسانهها به طورى كه وجود واقعى شارع در مظان شك و ترديد قرار مىگيرد. ناگفته نماند كه نوادهها و احفاد فايز هنوز در قيد حياتند و در منطقه دشتى و دشتستان و تنگستان و بوشهر كمتر كسى است كه نام فايز را نشنيده و اشعار او را نخوانده باشد. زيباييهاى شعر فايز و تصويرهاى طبيعت و جمال كه البته اكثرا تكرارى است در شعر او جلوه خاصى دارد. فايز از مجموعهاى واژههاى محدود و معدود استفاده كرده، يعنى مىتوان ادعا نمود كه شعر او فقط يك مسير را طى كرده و گسترش چندانى در ابعاد ديگر ندارد اما با همين محدوديت از جلوههاى زيبا نگارى و خيالپردازى به نحو مطلوب برخوردار است.
منبع:سایت ایران فایز - برگرفته از کتاب ترانه های فایز دشتی / عبد المجید زنگویی |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مجتبی سعیدی |
|
|
گر چه شهرت فايز به دو بيتىهاى اوست و وى را با ترانههايش مىشناسند و غزليات و مثنوى هايش تأثير و اهميت ترانههايش را ندارد، با اين حال چند مرثيه دل قالب غزل و مثنوى يافت شده كه هر چند داراى چندان ارزش و اهميت ادبى نمىباشند و لى چون تنها اثر فايز در زمينهاى غير از ترانه است در اين جا آورده مىشود : شعرى در قالب غزل در مدح امام حسين (ع) اى نام تو آرايش هر مسجد منبر واى ذكر تو زينت ده هر محفل و محضر بى نام تو مسجد چه بود، طرح مهندس بى ذكر تو محفل چه بود، نقش مصور آفاق پراز زمزمه نام تو باشد نام تو شفا بخش همه عاجز مضطر گر تيغ تو در كرب و بلا جلوه نمىكرد تا حشر بدى خلق جهان يكسره كافر آن جلوه كه شمشير على كرد به خندق ضرب تو فزونتر بود از ضربت حيدر زيرا كه نبى بود و على بود و سپاهى عمرو آمد و تنهابه على گشت برابر شاه شهدا يك تنه با خلق جهانى آن كرد كه حيدر نكند در صف خيبر فرياد از آن دم كه گرفت او به كمر دست ديدش كه فتاده به زمين نعش برادر بى خود شد و از اسب بيفتاد به زارى زآنان كه برفت طاقت و هوش از تن و از سر اى ماه بنى هاشم واى صف شكن من اى در همه احوال مرا مونس و ياور فايز! به عزاى شه لب تشنه فغان كن تا شافع جرم تو شود در صف محشر مرثيهاى ديگر: ببر اى ساربان در قتلگاهم بده مژده حسين كم سپاهم. بگو عباس! بر پاكن علم را برآور آ رزوهاى دلم را مگر اى ساربان اين جا چه جايست ؟ كه آن خوشبوتر از جنت سرايست نسيمش در مشامم خوشتر آيد كه اين جا بوى زلف اكبر آيد الا اى ساربان مشكن دلم را فرود آور در اين جا محملم را كه اين جا خوش فرود آمد دل من خس و خارى كه در اين سرزمين است نشيمنگاه سرو و ياسمين است همين خاك است منزلگاه جانان نهم سر بر سر خاكش دهم جان عجب اين خاك، خاك مشك بيز است كه هم شادى فزا هم غصه خيز است عجب اين خاك، خاك باصفائيست يقين آرامگاه دلربائيست عجب اين خاك بويش عنبرين است يقين باخون مهرويان عجين است برهنه پابر هر ناسزاوار برهنه، بر مغيلان پاى پرخار سر از اين خاك هرگز بر ندارم مگر از تن رود جان فگارم براى اين زمين بود اى عزيزان گذاريدم كه تا اين جا دهم جان و شعرى ناتمام در مدح عباس بن على بن ابى طالب (ع) كوفيان گفتند «عباس آمد از بهر ستيز ما نداريم دست جنگ او مگر پاى گريز اى پياده بر زمين افكن تو اين تير و كمان واى سوار عباس آمد جوشن ومغفر بريز اين غضنفر هژبر افكن كه شبل حيدر است ز او بينديشيد كامد شير باشمشير تيز»... ....................... ........................... رباعى اى شاه نجف هر دو جهان شاهى تو ره گمشدگان به سوى حق راهى تو فايز نشاسدت وليكن داند الله نهاى ولى اللهى تو
منبع:سایت ایران فایز - برگرفته از کتاب ترانه های فایز دشتی / عبد المجید زنگویی |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مجتبی سعیدی |
|
|
عرفان و تصوف عميقترين و استوارترين پايه ادبيات راستين و جاودانى كلاسيك مارا تشكيل مىدهد و بدون اغراق اگر عرفان رااز ادبيات كلاسيك خود جدا سازيم، جزتنى چند از قبيل فردوسى، خيام، نظامى، ناصر خسرو، عبيد زاكانى و تعداد انگشت شمار ديگر باقى و جاودانه نمىماند. عرفان بر اكثر شعراى بزرگ ما اثرى ژرف گذاشته كه غير قابل انكار است. در ترانههاى فايز نيز كه سرتاسر داستان شور و شيدايى است و حكايت سودازدگى، گهگاهى با چشم اندازها رگههاى ناب عرفانى رو برو مىگرديم كه تا اعماق روح بشرى اثر مىگذارد، كه بى شباهت به كلام بزرگان دنياى عرفان نيست ؛ اما نه آن عرفانى است كه از ماوراء الطبيعه سرچشمه گرفته باشد، بلكه از ظلم و جور طبيعت است كه بر اين مرز و بوم مىگذرد. وقتى كه مىسرايد: به سير باغ رفتم باختم من نظر بر نوگلى انداختم من الهى ديده فايز شود كور كه دلبر آمد و نشناختم من كه غزل معروف حافظ را به ياد خواننده مىآرد. سالها دل طلب جام جم از ما مىكرد آنچه خود داشت زبيگانه تمنا مىكرد گوهرى كز صدف كون و مكان بيرون بود طلب از گمشدگان لب دريا مىك رد ....... بى دلى در همه احوال خدا با او بود او نمىديدش و از دور خدايا مىكرد ..... و زمانى كه به بى وفايى جهان متوجه مىشود و به دوستان نيمه راه و به رنج و زحمت دنياى فانى، صدا سر مىدهد: بيا جانا كه دنيا را وفا نيست جوى راهت در اين محنت سرا نيست دراين ره هر چه فايز ديده بگشود زهمراهان اثر جزنقش پا نيست گاهى با شوريدگى از نگونبختى خود سخن مىراند: تو كه ملاى قرآن خوانى اى دل تو كه درد دلم مىدانى اى دل! به بخت مردمانى شيخ و ملا به بخت فايزت نادانى اى دل! و زمانى كه سراسيمه به دنبال جان جانان مىگردد و جوياى آب حيات مىشود، چه خوب سرگردانى و حيرانى خود را و انسان را باز گو مىكند: سراغ جان جانان از كه پرسم؟ نشان ماه كنعان از كه پرسم؟ چو اسكندر به ظلمت رفت فايز! گذار آب حيوان از كه پرسم؟ و يا: چو آمد فكر يار اندر ضميرم بسوزد خرمن ماه ازنفيرم نه فايز پيرعمر ماه و سالست غم هجران جانان كرده پيرم و باز هم از هجران فريادها دارد و چه سوزناك و اندوهگين: خبر دارى به من هجران چهاكرد؟ دلم را ريش و جانم مبتلا كرد زمردم عشق تو پوشيده فايز ولى شوق تو رازش بر ملا كرد فايز دلى آگاه دارد و دل آگاه و با خبر را چه نياز است به پيغام و نويد: دل آگه چه محتاج بريداست؟ چه حاجتمند پيغام نويد است؟ خبر از حال فايز يار دارد چه لازم ديگرش گفت و شنيد است؟ و گاهى شوريده وار مىسرايد كه شوريده شيدا ياشيداى شوريد خيال يار را برايش بسنده است و ديگر هيچ و اين خود باز تاب در حقيقت است: سرم پر شور شيداى تو كافيست دلم داغ تمناى تو كافيست به سير گلستان فايز چه حاجت؟ خيال سرو بالاى تو كافيست عالى طبع است و بلند پرواز و پرمايه كه هر چشم و زلفى فريفته و پريشانش نمىسازد: نه هر چشمى ز جسمى مىبرد جان نه هر زلفى دلى سازد پريشان نه هر دلبر ز فايز مىبرد دل رموز دلبرى سرى است پنهان غير از تصوف و عرفان گاهى نيز در ترانههاى فايز با مسائل اجتمايعو دردهاى زمان و تاريخ درد و حتى انديشههاى روشنفكرانه روبرو مىشويم كه خود حكايت از آگاهى فايز دارد. نسبت به پيرامون خويش نه در چهار ديوارى و حدود دشتى و دشتستان كه مانند هر شاعر ديگر مرزها را پشت سر مىگذارد و جهان او تنها و دشتی نيست، دشتی سرزمينى است خشک و لب تشنه و فايز خوب مىداند كه همه جا دشتى و دشتستان و تنگستان نيست و هر سرزمينى خشك و سوزان : رخ تو آتش و زلف تو دود است مرا زين سرد مهريها چه سود است؟ چو فايز در بيابان تشنه جان داد چه حاصل در صفاهان زنده رود است؟ در رسيدن به مقصود چون رزمندگان ميدان نبرد و دلباختگان راه عشق و شيدايى از خنجر و نيزه بيمى و هراسى به خود راه نمىدهد. از او سرمشق بگيريم كه صادقانه و مردانه مىسرايد: نخستين بار بايد ترك جان كرد سپس آهنگ روى گلرخان كرد نبايد در طريق عشق فايز! حذر از خنجر و تير و سنان كرد زمانى خود را تنها مىبيند با يك دنيا ناراحتى و عذاب و چه دردناك است تنهايى و در سكوت بسر بردن در شب عيد و غريبانه در وطن خود گريستن بى يار و همدمى: شب عيد است و هر كس باعزيزش كند بازى به زلف مشك بيزش به جز فايز كه دلدارى ندارد نشيند با دل خونابه ريزش بسيار حق دارد كه گهگاه هم دچار سرگردانى روشنفكر گونهاى گردد، چراكه پايان كار برايش نامعلوم است و پيوسته مانند مردم زمان خود با دلهره و اضطراب دست به گريبان است. كشتى زندگيش سالم و موفق به ساحل خواهد رسيد يانه؟ واين سؤالى است كه بسيارى از روشنفكران واقعى جهان از خود كردهاند و مىكنند : مرا تن زورق است و ناخدا دل در اين زورق بود فرمانروا دل رسد فايز به ساحل يا شود غرق ندانم مىبرد مارا كجا دل متفكرين و انديشه وران هميشه با اندوه رو برويند و از كجا معلوم كه عاقبت مجنون وار سر به بيابان نگذارند : در اين دنيا بسى اندهناكم كه ا زمردن نباشد هيچ باكم يقين روز ازل تقدير فايز به آن غم عجين گرديده خاكم يا: غم دنيا خورم ياحسرت يار و يا گريه كنم من با دل زار همى ترسم شود ديوانه فايز چو مجنون رو نهم بر دشت و كهسار و گاهى هم از بخت بى تدبير خويش مىنالد، همچون پلنگ تير خورده و شير در زنجير بى باك و خشمناك: به شب نالم شب شبگيرنالم گهى از بخت بى تدبير نالم بنالم چون پلنگ تير خورده گهى چون شير در زنجير نالم
منبع:سایت ایران فایز - برگرفته از کتاب ترانه های فایز دشتی / عبد المجید زنگویی |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مجتبی سعیدی |
|
|
فايز دشتی و بابا طاهر عريان روستايى صادق و سوته دل و شيدا، يكى از جنوب داغ سوزان و ديگرى از غرب سرمازده ايران، يكى از دشتهاى پهناور و خشك و بى آب دشتى و ديگرى از همدان پوشيده از برف، دو نيكو خصال، دو وارسته، دوانسان خوب باغم و اندوهى فراوان و گرفتار آمده در اختناق فكرى شديد، دوترانه سرا هستند كه با زبانى ساده و ترانههاى پرسوز و گداز خود هر خواننده را مسحور خويش مىسازند. اگر چه هر كدام در زمينهاى نه چندان دور از هم كه يكى در دنيايى سراپا عشق و شيدايى همراه با وارستگى عارفانه ديگرى در عالم عرفان و شور و جذبه و فراموشى از خود گام مىنهند ولى آن چه مسلم است عشق و شور و شيدايى و صفناپذيرى سخت دنياى هر دو را احاطه كرده است جز به عشق پاك خود به هيچ چيز نمى انديشند. مست از باده عشق و جذبه و غرق در دنياى شورانگيز خويش و چه بسا كه فايز در بعضى از دو بيتىهاى خود تحت تأثير بابا طاهر قرار گرفته، ولى با وجود اين، چ=نان از خود استادى نشان مىدهد كه خواننده تصور نمىكند كه بابا طاهر برفايز اثر گذاشته باشد و گهگاه دو بيتىها صرف نظر از لهجه چنان به هم شبيه است كه اگر تخلص نداشته باشد به سختى مىتوان آنها را از هم تشخيص داد. مانند دو بيتى زير از فايز كه اگر تخلص نداشت، چه مشكل بود جداييش از دو بيتىهاى باباطاهر براى خواننده: بابا طاهر: بيا جانادل پر درد من بين سرشك سرخ و رنگ زرد من بين غم مهجورى و درد صبورى بيا بر جان غم پروورد من بين فايز: بيا جانا كه دنيا را وفا نيست جوى را حت در اين محنتسرا نيست در اين ره هر چه فايز ديده بگشود زهمراهان اثر جز نقش پا نيست در اين دو بيتى، بابا طاهر با زبانى ساده و روستايى، از درد پيرى ناليده است: و اپيدم پير و برناييم نمونده بهتن توش و توناييم نمونده به مو واجب بوره آلالهاى چين نچينم چون كه برناييم نمونده وفايز در اين باب گويد: مرا هم ساق و هم زانو كند درد كمر با ساعد و بازو كند درد به هر عضو تو فايز پيرى آمد جوانى رفت و جاى او كند درد بابا طاهر در زمينهاى ديگر چه خوب و چه مردانه گويى در يك معر كه و پيكار سياسى درگيرى پيدا كرده و در ع صر اختناق وحشتزا براى شكست دشمن سوگند ياد مىكند و عهد پيمان مىبندد كه آسوده ننشيند تا نامردان را به كيفر برساند: سرم چو گوى در ميدان بگرده دلم نز عهد و نز پيمان بگرده اگر دوران به نامردان بمونه نشينم تا دگر دوران بگرده
وفايز چنين سروده است در پايدارى نسبت به عهد و پيمان خود: اگر دوران دهد بر بادم اى دوست وگر هجران كند بنيادم اى دوست مكن باور كه فايز چشم و زلفش رود از خاطر و از يادم اى دوست! بابا طاهر: مسلسل زلف بر رو ريته ديرى گل و سنبل به هم آيته بينى پريشان چون كرى آن تار زلفان بهر تارى دلى آويته ديرى فايز: مسلسل حلقه حلقه زلف دلدار به هر تارى دلى گشته گرفتار دل فايز اسيردام زلفش چون گنجشگان كه گرد آيند بر مار باباطاهر عاشق را به گرگى تشبيه مىكند كه از هى هى چوپان ترسى ندارد و بى واهمه به گله حملهور مىشود : هر آن كس عاشق است از جان نترسد كه عشق ازكنده زندان نترسد دل عشاق بود گرگ گرسنه كه گرگ از هى هى چوپان نترسد وفايز عشاق را چنين وصف مىكند: هر آن كس عاشق است از دور پيداست لبش خشك و دو چشمش مست و شيداست بود فايز مثال روزه داران اگر تيرش زنى خونش نه پيداست و در اين دو بيتىها چقدر از نظر فكرى و انديشه شبيه است به دو بيتىهاى باباطاهر: دل من حالت پروانه دارد به آتش سوختن پروا ندارد دل فايز چو مرغ پر شكسته به هر جا كو فتد پروا ندارد بيا تا برگ گل نا رفته بر باد گلى چينيم و بنشينيم دلشاد بت فايز مكن تأخير چندان كه تعجيل است عمر آدميزاد به كار گرفتن واژهها بابا طاهر در دو بيتىهايش از واژههاى ساده لرى و عاميانه و فولكوريك استفاده مىكند و كمتر كلمات فصيح ادبى و فارسى امروزى در دو بيتىهاى خود به كار برده است و تعهدى هم ندارددر به كار گرفتن واژههاى فارسى درى و ترجيح مىدهد كه از واژههاى لرى و محلى استفاده كند و اگر اكنون مىبينيم كه بيشتر ترانههاى بابا طاهر با زبان فارسى سليس سروده شده، بر اثر تصرفاتى است كه بعدها ديگران به عمل آوردهاند، چنان كه: «از بابا طاهر مجموعهاى از كلمات قصار به عربى باقى مانده است كه عقايد عرفانى را در علم و معرفت و ذكر عبادت و وجود و محبت بيان كرده است. ديگر مجموعه ترانههاى اوست به لهجهى لرى. اين اشعار بسيار لطيف و پر از عواطف دقيق و معانى دلانگيز است، ليكن بر اثر كثرت اشتهار و تداول در ميان عامهن فارسى زبانان در آ نها تصرفاتى صورت گرفت، چنان كه غالبا از هيأت اصلى خود بگرديده و به پارسى درى نزديك شدهاند. آقاى مجتبى مينوى استاد فاضل دانشگاه در كتابخانههاى استانبول ابياتى از بابا طاهر يافته است كه به لهجه اصلى لرى باقى مانده و چون آن را با دو بيتىهاى موجود از بابا طاهر مقايسه كنيم اختلاف آنها را فراوان مىبينم.» و اينك چند دو بيتى كه هنوز هم به لهجه لرى باقى مانده است از همان كتاب: من آن پيرم كه خوانندم قلندر ناخانم بى نه مانم بى نه لنگر رو همه رو واريم گرد گيتى شو درايهى و او سنگى نهم سر پنج روزى هنى خرم كهان بى زمين خندان بر مان آسمان بى پنج رويى هنى هازيد و سامان نه جينان نام و نه ز آنان نشان بى از آن ا سيپيده بازم همدانى به تنهايى كرم نچيره وانى همه به من و ديرند چرخ و شاهين به نام من كرند نچيروانى يا كم دردى هنى دريه بنديار ياكم خوريد كهان پيدا نبديار من از آن رو به دامان ته زد دست ده كرد دونت پرو پايى بسند يار در حالى كه واژههايى كه فايز در دو بيتىهاى خود به كار برده بيشتر شعرى و ادبى فصيح يا عربى متداول در زبان فارسى مىباشد و جنبههاى بديعى و عروضى نيز به خوبى رعايت گرديده و اگر چنانچه واژههاى محلى و عاميانه در آنها ديده شود )جز دز يكى دو مورد آن هم نه در دو بيتىها( بى شك بايستى به حساب متصرفان گذاشت و هرزگيهاى نسخه برادران نه به حساب فايز دشتى، فايزى كه بايد به عنوان دو بيتىپردازى بزرگ و جاودان جايش در تاريخ ادبيات ايران حفظ گردد. فايزى كه نبايد فراموش شود و فايزى كه بايستى همسان بابا طاهر عريان جزو افتخارات ادبى ملت ايران به حساب آيد و همدوش افتخار سازان زنده جاويد... منبع:سایت ایران فایز - برگرفته از کتاب ترانه های فایز دشتی / عبد المجید زنگویی |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مجتبی سعیدی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ تصاویر مدیر وبلاگ آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
با عرض سلام
اینجانب مجتبی سعیدی دانشجوی رشته هوشبری دانشگاه علوم پزشکی بوشهر و اهل روستای کردوان سفلی دشتی و هم ولایتی فایز می باشم . امید است که مطالب این وبلاگ اطلاعات جامعی را از این شاعر برجسته به علاقه مندان ارئه دهد . |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 |
|
RSS
|