با عرض سلام خدمت تمامی فایز دوستان و شروه دوستان

بنا به استقبال گسترده شما دوستان عزیز از سری

 قبل دانلود شروه های دلنشین دشتی ٬ اینبار سعی

 کردم که شروه های زیباتری  را  از شروه خوان های

 شناخته شده تر  ٬ با حجمی کم برای دانلود در اختیار شما بزارم  .   

 

شماره

شروه

شروه

خوان

طول

(دقیقه)

حجم

(MG)

لینک

دانلود

۱

اسماعیلی 30       5      دانلود 
۲ اسماعیلی 28 5 دانلود
۳ اسماعیلی 29 5 دانلود
۴ اسماعیلی 30 5 دانلود
۵ خشیع 17 3 دانلود
۶ خشیع 13 2 دانلود
۷ خشیع 13 2.5 دانلود
۸ خشیع 17 3 دانلود
۹ مفتاح 30 5 دانلود
۱۰ مفتاح 30 5 دانلود
۱۱ گراشی 30 5.5 دانلود
۱۲ گراشی 30 5.5 دانلود
۱۳ حیدری 25 4 دانلود
۱۴ حیدری 16 3 دانلود
۱۵ عبدل 30 5 دانلود
۱۶ عبدل 24 4.5 دانلود
۱۷ عبدل 4 0.5 دانلود
۱۸ قاسمی 30 5.5 دانلود
۱۹ بخشو 30 5 دانلود

نوشته شده توسط مجتبی سعیدی  | لینک ثابت |

 

موسيقي و ترانه هاي بوشهر را ميتوان به دو گروه تقسيم كرد: گروهي كه با فرم آزاد (متر آزاد) اجرا ميشده اند كه اكثرا "شروه" ناميده شده اند و به طور كلي پريودي را كه در موسيقي عبارت از مطلب مستقل و به اتمام رسيده اي كه عملا شامل 8 ميزان بوده تشكيل ميداده است (كه در موسيقي هاي غيراروپايي به ندرت ميتوان پريودي را پيدا نمود كه شامل 8 ميزان باشد) كه به وسيله ي سكوت هاي طولاني از هم مجزا ميشوند و معمولا به هر پريود يك بيت تعلق ميگيرد. در اين آوازها، ملودي كه انحناي مشخصي را داراست ابتدا نقطه ي اوجي را در حركت خود هدف قرار ميدهد و اين اوج نسبت به صداي پاياني، اكثرا صداي پنجم (كه در موسيقي به معناي آن است كه از نت آغازين پنج نت و يا سه پرده و نيم فاصله دارد) و گاهي استثناء يك اكتاو (كه به مجموعه ي هفت نت مثل دو ــ رــ مي ــ فاــ سل ــ لا ــ سي با تكرار نت اول دو) را تشكيل ميدهد ساخته شده اند. و تقريبا تمام پريودها از اين شكل پيروي ميكنند. گرچه گاهي اوقات در جزييات نسبت به هم تفاوت دارند.
"شروه"، يا دو بيتي هاي محلي كه اكثرا با آوازي به فرم آزاد خوانده ميشده اند داراي قدمتي بس طولاني است و مناطق دشتي، دشتستان و تنگستان را موطن اصلي آن ميدانند.
"شروه تنها به آواز محلي دشتی ٬ دشتستاني و تنگستاني  گفته ميشود كه براي خواندن آن از ترانه هاي فايز دشتی و گاه دوبيتي هاي هم وزن آن استفاده ميشود." (1)
موسيقي "شروه" با مقدمه اي شروع ميشود كه متن اشعار آن از مولوي است. متن اكثر ترانه هاي بوشهر و اطراف آن امروزه از اشعار دو شاعر معروف محلي به نام زاير محمدعلي معروف به "فايز" كه در "كردوان" در بخش دشتي ميزيسته و احتمالا در سال 1911 وفات يافته و شاعر ديگري به نام "سيد بهمنيار" ملقب به مفتون كه او نيز در بخش دشتي "بردخون" ميزيسته استفاده ميشود.
تاريخ موسيقي بوشهر مانند ديگر شهرهاي سرزمين مان ايران تا زمان كمي قابل تعقيب و بررسي است و موسيقي مذهبي بويژه موسيقي اي كه در ايام سوگواري در بوشهر انجام مي پذيرفت اهميت بيشتري نسبت به موسيقي محلي داراست و آوازهاي شام غريبان در بوشهر، خورموج و كنگان از يك بستر سرچشمه ميگيرند.
بي گمان بوشهر و موسيقي اش را بدون حضور اشعار فايزدشتی نميتوان بررسي كرد. در بوشهر و اطراف آن فايز دشتی جزيي از زندگي روزمره مردمي است، دو بيتي ها و شيفتگي شعر وي كه از ويژگي ژرف احساسي اوست، او را از تمامي شاعران روستايي مجزا ميسازد.


پانويس:
1ــ نقل از منوچهر آتشي شاعر و نويسنده

 

برگرفته شده از مقاله "بوشهر و موسیقی"
نویسنده: داریوش افراسیابی
سایت نویسنده: www.DAFRASIABI.com


نوشته شده توسط مجتبی سعیدی  | لینک ثابت |


در آغاز باید پرسید : واژه شروه از کدام اقلیم و کدام زبان و فرهنگ برخاسته است؟ آیا این کلمه اصالتا جنوبی است یا این که ریشه در زبان سترگ شرق ایران یعنی پهلوی دارد؟ اگر چه دیگر نمی توان منکر این واقعیت شد که در سراسر کشور شروه را به نام ما جنوبی ها می شناسند و در سده های اخیر این واژه ارجمند از منطقه گرم کرانه های خلیج به گوش دیگر هم وطنان رسیده است.
و دوباره باید پرسید که آیا شروه در آغاز این چنین تلفظ می شده یا این که در گذر زمان تراش خورده و به شکیل ترین و خوش آهنگ ترین صورت در آمده است.
باری، شروه واژه ای است ناب و ایرانی بر این خاک قدسی روییده و از آبشخور فرهنگ و تمدن دیر پای اقوام آریایی نوشیده و سپس در سیر تطور خود از دالان کلماتی هم چون شرفنگ sarfang ، شرفه sarfa(e) ،شرفالنگ sarfalang، شرفک sarfak و شرفانگ sarfang عبور کرده و اکنون در کسوت زیبایی شروه خودنمایی می کند. تمام این واژه های یاد شده در طی زمان در زیر گرد و غبار فراموشی دفن گردیده اند. اما واژه شروه بخت آن را داشته که زنده و سبز و جاوید در گلستان زمان و اندیشه اهل جنوب نشو و نما کند و به شکوفه بنشیند.
شروه بر مبنای معنایی که از کلمات یاد شده یعنی اجداد او استنباط می گردد به صدای پا و هر صدای آهسته تعبیر می شود. اما در این میان شرفاک sarfak علاوه بر این که معنی صدای پا را می دهد: به مفهوم بانگ نیز آمده است شرفه نیز در معنای صدا و حرکت و آهنگ به کار رفته است.
آن چه را که از روایات تاریخی به ما رسیده شروه این آوای سوزناک به دوران ساسانیان برمی گردد و شاید در آینده رد پای آن را از گذشته های دورتر می توان سراغ گرفت.
شروه را اگر چه مومنانه ترین، نجیب ترین، و پر زخم ترین آوای سراسر جنوب می شمارند، اما این سوال پیش می آید که در کدام نقطه از این سرزمین پر رنگ تر و جدی تر به آن پرداخته اند و به تعبیر بهتر، پایتخت این شعر و شعور در کدام نقطه از استان بوشهر واقع شده است؟
بی تردید در پاسخ به این پرسش تنها کلمه ای که به ذهن متبادر می شود کلمه جلیل دشتی است: کلمه ای که اتفاقا در فرهنگ موسیقی ایران زمین جایگاه ویژه ای داشته و یکی از مایه های پر مایه این موسیقی اصیل است.
به این ترتیب منطقه دشتی- این سرزمین سرشار از آفتاب – مرکز محور شروه به شمار می آید. شروه در یک جمله مهم ترین آهنگ و سوز و ساز جنوب است. این سروده از دل برخاسته بیشتر مواقع در مایه دشتی، شوشتری، ترک و نوا خوانده می شود.
شروه به صورت منفرد و تک نفری با نوایی سوزناک اجرا می گردد که البته باید آن را با مرثیه خوانی متفاوت دانست. زیرا این آوای جنوبی در قالب دو بیتی هایی است که بیشتر عاشقانه اند و بوی وصل و فراق و وصف معشوق می دهند و چه بسا محتوای این دو بیتی ها بسیار از غم دور می باشد اما شکل و شیوه ی قرائت و خواندن آن ها به صورت شروه خواه نا خواه با ریتمی غم پالوده واندوه سرشته همراه می گردد. ذکر این عبارات از آن رو لازم بود که مرثیه خوانی چنان که از نام آن بر می آید با مرثیه و مرگ خویشاوندی دارد. اما شروه چیزی است فراتر است، زیرا هم غم و هم شادی و به تعبیر دیگر همه گستره ی زندگی و مرگ را در بر می گیرد.
گاهی یک نفر: صدای قُل قُل و ریتمیک قلیان در فاصله ی هر دو بیتی تا دو بیتی بعدی به کمک شروه خوان می آید تا هم او بتواند نفسی تازه کند و هم این که محفل را از یک موسیقی طبیعی در کنار شروه خوانی بهره مند سازد. البته هیج تردیدی نیست که یک شروه خوان قهار و زبر دست از همه اصوات و آلات موسیقی مستغنی بوده و صدای پر شور او به تنهایی در جلب مخاطب و در بردن او به آسمان تلذذ هنری موفق عمل می کرده است.
بدین سان شروه خوان به تنهایی در قالب یک ارکست بزرگ موسیقی ظاهر می گردید و شنوندگانش را با خود به قله های شور و احساس بالا می برد.
برای تشریح شروه، برای عاشقانه سخن گفتن از آن، برای این که از تمام زوایای تاریخی، پژوهشی و علمی به شروه نگاه بیندازیم و در نهایت برای این که درباره شروه به معنای واقعی کلمه صحبت کنیم ناگزیر هستیم قدم به اقلیم دشتی بگذاریم و از شاعران بزرگ دوبیتی سرای آن که احیانا شروه خوانان والایی هم بوده اند سخن به میان آوریم.
منکر این حقیقت نیستیم که اکنون شروه سرود معنوی و آهنگ درد یا لوده ی تمام مردم استان بوشهر است و در منطقه های دشتستان و تنگستان و دیگر نقاط استان برای شروه خوانان و شروه سرایی حرمت فراوان قائل هستند و چه بسا دوبیتی سرایان و شروه خوانان چیره دستی هم از آن اقالیم برخاسته اند و هم اکنون صدای دل انگیز و پرشورشان از اقصی نقاط استان نیز فراتر رفته است منتها به صراحت می توان گفت مرکز ثقل شروه و خاستگاه واقعی آن منطقه دشتی است.
و مگر نه این است که فایز این شاعر و شروه خوان ماندگار زاده فرخنده این سرزمین است؟ کسی که نام والایش هم سنگ و مترادف شروه قلمداد می شود و مردم استان گاهی به جای شروه خوانی از لفظ فایز خوانی استفاده می کنند که همان معنای شروه خوانی را تداعی می کند.
بر این اساس هر جغرافیایی و هر اقلیمی با توجه به آب و هوا و تاریخی که از سر گذارنده یک هنر و خصلت معنوی را بیشتر پرورانده است. این که چه کسی می توان منکر این حقیقت گردد که پایتخت غزل، شیراز است؛ زیرا دو غزل سرای مقتدر خواجه حافظ و شیخ اجل سعدی را در دامان خود پرورده؛ هر چند خاستگاه واقعی غزل فارسی خراسان می باشد ولی ما خراسان را به عنوان زادگاه شعر حماسی می شناسیم آن هم به واسطه داشتن شاعری بزرگ هم چون حکیم طوس ... بنابراین مقدمه چینی بدون هیچ معارض و منکری به صرف داشتن فایز از منطقه دشتی می توان به عنوان مرکز شروه سرایی و شروه خوانی یاد کرد.
از دیر باز در قریه ها و دشت های خطه دشتی مردمان ساده دل، خونگرم و مهربان همه آرزوها و خواسته ها و عقده های فرو خورده خود را در لباس شروه پوشانده اند تا این گونه شب و روز و گاه و بی گاه در سایه درختان و در محفل های دوستانه و شب نشینی ها در هنگام کار و بعد از کار تسکین خاطری بیابند و به یک تسلی ارجمند نایل شوند که احساسی متعالی در اعماق وجودشان بیدار گردد که به رشد معنوی آنان نیز مدد رساند.
مردم دشتی از گاهواره تا گور با شروه هم نفس و همدم وهمراه هستند مادر در کنار گهواره شروه را لالایی وار در گوش طفل می خواند و این گونه کودک به خواب می رود. خوابی که تارو پود آن را واژه های مه آلود و افسونگر و جادویی شروه تشکیل می دهد در عهد جوانی هم در شیرین ترین مراسم زندگی یعنی عروسی، شروه خوان با آهنگ های شاد و گزینش دوبیتی هایی که توصیف معشوق و شرح وصال را در بر می گیرد سرور و نشاط جماعت را افزون می نماید و سرانجام در لحظات تلخ و تاریک سوگواری، محزون ترین و غم افزاترین آوا، آوای شروه خوانی است که بر سر گور دوبیتی هایی در وصف بی وفایی روزگار و ستم زمانه بر لب می آورد و به حق می توان احساس کرد فرد متوفی در زیر خروارها خاک این آوای مقدس را می شنود و با رضایت و طیب خاطر به خوابی شیرین و گاهواره ای و عمیق و جاودانی فرو می رود.
بنابراین مردم دشتی دم به دم و لحظه به لحظه با شروه مانوس اند. تابستان ها در پناه سایه سار نخل ها، در گرما گرم درو، در آتش باران خرما پزان و عروج پررنگ بر قامت نخل ... و در پاییز و زمستان و بهار گرد بر گرد چاله های پر آتش، هم نوا با دیدمک ها و قدم به قدم با ابرهای مهاجر و باران های شبانه، در شب نشینی های روستایی در لحظه های شیرین عاشقانه و در اقامت حزن انگیز هجران و درد داغ فراق ... در همه ی این لحظات این شروه است که رفیق راه و هم زبان مهربان آن هاست.
در این جا این پرسش پیش می آید که چرا مردم دشتی بیشتر از دیگر مردمان به شروه پناه برده اند و آن را چون مکتوبی آسمانی مقدس شمرده اند؟ چگونه می توان این حادثه فرهنگی و این اتفاق تلخ وشیرین و در عین حال پر از فخر ومیمنت را ارزیابی کرد وسنجید؟
آیا در پشت این شروه سرایی عواملی اجتماعی، روانشناسی و تاریخی رخ پنهان نکرده اند؟ بی شک همه این عوامل دست به دست هم داده اند تا شروه بتواند در نقش راوی دردها و آرزوهای نهفته اهل دشتی ظاهر گردد.
گویا تاریخ به همه سنگدلی و بی رحمی خود ظلم و ستم بیشتری بر مردم این عرصه از خاک روا داشته بوده است. که این گونه از دست روزگار به فغان آمده بوده اند و آواز اندوهگین شان بر آسمان پر شده بوده است.
نظام ارباب – رعیتی و خان خانی و به تعبیر تاریخی تر آن ملوک الطوایفی اگر چه در جای جای استان بوشهر از قدیم الایام رواج داشته اما گویا این نظام شوم در خطه دشتی پررنگ تر بوده است. سلسله وحشی و ستمگر خوانین مردم را هم چون بردگان می شمرده اند و در تمام فصول سال از گرده ی آنان کار می کشیده اند و سرانجام همه محصول را به زور سر نیزه و تهدید تفنگ از آنان مطالبه کرده اند و به جز قوت لایموتی برای آنان باقی نمی گذاشتند. داشتن چند لقمه نان و چند کله خرمای سرخ به قول قدما آرزوی هر مرد اهل دشتی بوده که خانواده چند نفره ای را تحت سرپرستی خود داشته است.
بر ظلم خوانین و تعدی و زور حاکمان بی مروت می بایست ستم زمانه و بی مهری اقلیمی و آب و هوایی را هم بیفزائیم که به مثابه قوز بالا قوز دردی بر درد این مردم شریف و مظلوم می افزوده است.
تابستان های طولانی، گرمای طاقت فرسا و تنگی معاش، گذر تش بادها و تداوم تنگ سالی ها و بارانی ها همه دست به دست هم می دادند و بر این مردم بی پناه تحت سیطره بیداد هجوم می آوردند و به انواع بیماری های واگیر و همه گیر در کنار گرسنگی و بی کسی، عرضه زندگی را سخت بر آنان تنگ می کردند. بدین منوال شما فکر می کنید برای یک مرد و زن جنوبی و به خصوص اهل دشتی چه چیزی باقی مانده است؟ دست ها تهی، دل ها پر اندوه و چشمه ی اشک ها خشک ... آیا به جز آهی و ناله ای و دعایی که هر چند از کنگره های عرش استجابت بسی دور بوده و مصداق فریاد خاموش را داشته؛ اما برای کسی که زمین از او اعراض کرده و او را از خود رانده چه می ماند؟ به جز آسمان، آن سفره تهی آبی!
آری برای مردم دشتی که زمین را خان بیدادگر از آن ها ربوده بود تنها آسمان باز به جا می ماند و خدای ناپیدا!
و آسمان اگر چه تهی بود اما میدان وسیعی بود که می شد اسب چموش دردها و ناله ها را در آن به جولان آورد.
شروه آن ها را به آسمان می برد تا لحظه هایی هر چند کوتاه از زمین نفرین شده دل برگیرند و با خیال آسوده یاد رنج ستم و گرسنگی را از خاطر بزدایند. پس شروه بیهوده به این درجه از قداست و نجابت دست نیافته است. شروه فریاد سوزناک یک نفر مفتون و محزون نیست که رو در روی غروب خونین بر فراز تپه ای بایستد و عقده های فردی و انفرادی خود را در دره های تنگ طنین انداز کند؛ خیر، شروه فریاد گروهی و سفیر آلام همگانی است وقتی یک نفر شروه می خواند همه ی دشتی است که شروه می خواند، همه ی جنوب است که از درد سخن می سراید و همه ی قلب های چاک خورده ستمدیدگان و غمگینان عالم است که از دریچه حنجره ای نوای مقدس انسانی خود را آشکاره می سازد.
شروه خوان، استان بوشهر ترانه های فایز، مفتون، احمد خان دشتی، سیدعلینقی حسینی دشتی، نادم باکی ... را برای شروه انتخاب می کنند که همه از شاعران منطقه دشتی محسوب می شوند؛ زیرا بن مایه ، شاعرانه گی ، درد وحسرت و اندوه و گیرایی و حتا صنایع لفظی و بدیعی بیشتری در آن ها به کار گرفته شده است.
شعرها حسی تر، زنده تر و بسی نیرومند تر از اشعار دوبیتی سرایان مناطق دیگر استان می باشد. شعر این شاعران چون با زندگی در پیوند بوده و هم چون آینه ای تابناک روحیات و آرزوهای برآروده نشده مردم را انعکاس می دهند مردمی تر و رایج تر می باشند.
دو بیتی های شروه در منطقه جنوب تاویل پذیر هستند یعنی دارای ابعادی زمینی و آسمانی می باشند؛ به تعبیر دیگر، معشوقی را که در این دوبیتی ها از آن یاد می شود هم می توان معشوق زمین و یک انسان فرض کرد و هم معشوق ازلی یعنی خداوند باری تعالی.
شیوه سرایش این اشعار نیز به گونه ای است که سراسر مشحون از تعبیرات و اصطلاحات اهل تصوف و عرفان می باشد زیرا زلف و عارض و قامت و خط و خال ... همه برگرفته از مشرب عارفانه ی کلاسیک ایران می باشد. با این حال به صرف وجود این کلمات و تعبیرات در عرصه دوبیتی نمی توان معنا و مفهوم را محدود به عالم عرفان کرده و می بایست دست ذهن مخاطبان را باز گذاشت تا هر گونه که می خواهند به مصداق هر که بر طینت خود می تند: آن که عارفانه اندیش است از شروه برداشت عرفانی کند و آن که عاشقانه خواه از آن دریافت عشقی. در عالم واقع نیز همین گونه است؛ یعنی ممکن است به هنگام شنیدن شروه یک جوان عاشق که از دلبر محبوب خود به دور افتاده به یاد او بیفتد و در عالم خلسه در پناه کلمات شروه با او مغازله کند.
چند نمونه از اشعار فايز تا با شخصيت این شاعر بيشتر آشنا بشويد:

پس از مرگم نخواهم های هايی
نه فرياد و نه افغان و نوايی
بگوييد گشته فايز کشته دل
ندارد کشته دل خون بهايی

دل از من چشم شهلا دلبر از تو
لب خشکيده از من کوثر از تو
بنه بر جان فايز منت از لطف
سر از من سينه از من خنجر ازتو

مرا در پيش راهی پر زبيم است
از این ره در دلم خوفی عظيم است
برو فايز مينديش از مهابت
که آنجا حکم با رب رحيم است

دو معنی بر من آمد صعب دشوار
اول پيری اخر فرقت يار
اگر پيدا شود فايز پرستی
جوانی از کجا ارم دگر بار

خوشا روزی که گل بودی و بلبل
تو گفتی صبر کن کردم تحمل
الهی دشمن فايز بميرد
گل از بلبل بريد و بلبل از گل

این هم يک شعر در وصف فايز دشتی:

يکی گويد که فايز اهل دشتستان است

ديگری گويد که دير يا که تنگستان است

من که دانم که فايز اهل دشتي است

و خواهم گفت این حکایت

که او قلب تپنده کل ایران است

همنشين با باباطاهر حافظ و سعدي است

چرا که گويد:مرا ياران وصيت اینچنين است

که هر کجا که جانان در کمين است

بدوش انجا بريد تابوت فايز

که جای تربتم ان سرزمين است

اینگونه بود که فايز گشت کشته دل

شد همنشين در خاک نجف با حضرت دل
 
منبع : http://dashtiha.blogfa.com/
نوشته شده توسط مجتبی سعیدی  | لینک ثابت |

بیا سرریز کن ای خون از این نی
 که بزهای جوان را
 علفهای جوان تر می دهد از ریشه ها پرواز
که می راند غرور سخت چوپان را
میان دره ها و دشت های باز
 که گرگ تشنه را پای هجوم از دخمه می بندد
 که راه سنگلاخ خستگی را می کند هموار
بیا سرریز کن ای نغمه از این نی
که صبح از لای زنبق ها بجوشد
که مرغ تشنه نور
 براید سینه مال از دره شب
و از آبشخور گل جرعه ای نوشد
بیا سرریز کن ای خون
 میان کوچه های خسته شهر
کنار پنجره های گشاده
به هر جایی که دستی شاخه ی نیلوفری را
به سوی کوچه ی خاموشی پندار
به گلدان سفالینی نهاده
بیا پر باز کن ای خون سرخ آواز
 بیا پرواز
فراز چارراها و خیابانهای شب بگذر
 و نتهای بلند نبض مستم را
 به سیم حامل پس کوچه های یادها بنواز
 بیا سرریز کن ای خون
 بیا تا باز در میخانه ها بوی شراب و چرک و چربی و غریو خنده ی مستان
 شب بی نعره را سنگین کند تا مستی بی نعره را دیگر براندازد
بیا تا کوچه ها باز از طنین گام مستان هایهو گیرد
بیا تا پنجره ها پلک بیدار همیشه ی لحظه دیدار ها باشد
بیا تا عشق ها چون روزگاران کهن انگیزه ی خشم و خطر گردد
 و میدان ها دوباره عرصه میعادهای تازه تر گردد
 یکی با خاک درغلتد
یکی از خاک برخیزد
 که دختر ها تماشا را
گلوبند گلوی خویش بفشارند
که دختر ها تمام قلبشان را در نگاه تشنه بگذارند
که دخترها دوباره گیسوی انبوهشان ویران شود بر کوهه های زین
دلا ! پوسید دنیا خون مردان شد کثیف از الکل و افیون
نخواهی جست دیگر دل نخواهی دید دیگر خون
 دلا گندید دیگر خون گرم زندگی در کوچه های شهر
دلا سرریز کن فریاد خون از هفت بند رگ
دلا فریاد کن دیگر
دلا دیگر ......
دلا دیگر ......
دلا دیگر ......

منوچهر آتشی

به آوازی می اندیشم
 که شبی پر شور
زیر پنجره ای به غفلت
خوانده باشم
به دلی
 که پشت پنجره گریسته باشد
 و به انگشتانی لرزان
که فشرده باشد میله ها را
در آن کوچه های تیره دراز دور نوجوانی
چه کسی به شور و شیدایی خوانده است
لحظه ای که کنار پنجره
 من به دریا
و ماه درشت پریده رنگ
می نگریسته ام ؟
 ورنه به تاریکترین کوچه های رویا
سرگشته چرایم ؟
و چرا به آشیانه و بالینی
اندیشه نمی کنم
به تاریکترین کوچههای رویا
 که تشویش
چهره به شیشه های پنجره چسبانده
و سایه های تردید
 هر سویی در تاریکی آویزان است
این کیست که شوریده وار می خواند
و ندارد پروایی از نهاد نا ایمن ظلمت ؟
چه کسی را گریانده باشم به آواز
که می گریاندم این گونه
هر آواز نومیدانه ولگردی ؟
جایی
دلی آزرده ست از من ؟
 بی خبر که دل شوریده ام از هزار جا ؟

  

 

فرار ؟
 کجا ؟
 به سوی بوته ی سرخ شقایق ؟
 به سوی رقص مار مست نیلوفر ؟
 به سوی چشمه ی پاک پریزادان ؟
 ولی دیگر دل آن طفل سبکپا نیست
 که گول رنگش از جا برکند چالک
که خاشک خیالش را رباید آب
که فکرش تاب بندد تاقی رنگین کمانی را
که با پرواز یک پروانه خاطر بگسلد از خاک
دلا برخیز
چه وقت خواب ؟ آب از سر گذشت آخر
دلا برخیز و بشکن با تپش آرامش این کوچه را دیگر
 سحر بیدار بودی روزگاری
 آنک آن خورشید
 دو نیزه بر شده از کوهسار شرق
و چون آبی زلال ازلای پای میش ها و بیشه ها جاریست
دلا برخیز
 علف های بلند دره ها پژمرده خواهد شد
 گراز آشفته خواهد کرد زنگل های شبنم پوش خوشبو را
 پلنگ آلوده خواهد کرد آبشخوار آهو را
و گرگ ماده کاپوی دلیر گله را از راه خواهد برد
ولی دیگر دل آن نیست
 ولی دیگر دل آن نان تنور گرم و خشوبو نیست
 که لای چاشتبند بازیارانش توان پیچید
 که پشت بازیاران را تواند قوتی بخشید
دلا برخیز
 دلا ! چوپان پیر بادها برخیز
دلا ! اشتر چران ابرهای وحشی نازا
 که غافل می گریزند از فراز چشم های خالی چاها
دلا ! آواره گردا ! فایز غربت گریز لول دشتی 
 بیابانی کن آشفته حالان بیابانی
 بیابانزاد شوخ
اینک خیابانگرد بی پروا
 طنین شروه های دختران هیمه چین آنک
 ترا می خواند از گزدان دلا
ولی دیگر دل آن نیست
 ولی دیگر دل آن چوپان تنها نیست
که با آهنگ غمناک نی اش بزهای تنها نیست
 که با آهنگ غمناک نی اش بزهای بازیگوش
علف را در سکوتی غیر حیوانی به کام آرند
و از روی زمین سر سوی او بزغاله های خسته بردارند
و قوچ پیر پیشاهنگ
 چمان با زنگ سنگینش
کنار صخره همراهی کند آهنگ چوپان را
دل کنون چار میخ چارراههای غریب شهر
دل کنون جوی گند کوچه های شهر
دل کنون کهنه سندان هزار آهنگر نفرت
دل کنون میوه خونین نخلی تشنه و مسموم
 بلی دل دیگر آن دل نیست


نوشته شده توسط مجتبی سعیدی  | لینک ثابت |

در شروه چه راضی نهفته که جاودانه شده موسيقی که نمی شود فقط به چشم موسيقی به آن نگاه کرد چون که نه آهنگی در آن است و نه رقصی در آن صدای شروه خوان و خلا و خلا  و خلا .... . وقتی که شروه خوان تا چند ثانيه آرام است و چيزی نمی خواند  آرامشی به ما می دهد که غير قابل توصيف است.شروه دارای دو بعد اصليست يکی عرفان و ديگری که اصلا به آن پرداخته نشده روح تحرک و جنبشی  که در آن حاکم است و مردم را به قیام علیه ظالم می خواند .شايد این نوع گفتار برای شما تازگی داشته باشد ولی این اصليست که باعث شده شروه تا به امروز  باقی بماند و روز به روز مردم به آن بيشتر جلب شوند و فراگيرتر شود.

حال بايد نگاهی انداخت به شاعری که این شعرها را سروده نيتش از این کار چه بوده است.فايز در زمان خان و رعيتی زندگی می کرده و خان مالک همه چيز حتی جان انسان ها بوده است فايز دشتی که قلپ تپنده و متفکر جامعه خويش بوده((گرچه که خيلی ميخواستند و ميخواهند که ایشان را يک روستايی ساده و کم مطالعه جلوه دهند))این وضيعيت را تحمل ناپذير ميبيند و با اشعار خود که در شروه جريان می يابد مردم را به تحرک و قيام فرا می خواند به این شعر او دقت کنيد که دقيقا دو وجهی است :

بيا که از حد گذشت ايام دوری

کنم تا کی زمهجوری صبوری

اگرچه دوری از چشمان فايز

ولی با دل تو دايم در حضوری

اولين چيزی که بايد به ذهن ما برسد منظورش امام زمان است چون فايز خود يک مفسر قران و عالم دينی بوده است نه تنها يک شاعر....وجه دوم آن به روشنی پيداست که می گويد ای مردم عدالت در ميان ما گم شده ولی عدالت در جان ما ريشه دارد و در وجود ماست که خدا آن را قرار داده پس او هميشه در کنار ما و در وجود ماست پس بايد برای به دست آوردن آن تلاش کرد. ولی اکنون از شروه چه می خواهند جز اینکه آن را يک چيز ساکن و نااميد کننده و يا برای کسی ميخوانند که عاشق يار زمينيش شده است.حال روح تحرک و فکر انديشه آن کجا رفته و به کدامين سو جهت داده اند دقيقا برعکس آن چيزی که معنی واقعی آن است هم اسم شروه است ولی جهتی خلاف با آن را دارد.

منبع : وبلاگ تاریخ دشتی

نوشته شده توسط مجتبی سعیدی  | لینک ثابت |

شروه        طول      حجم    لینک دانلود
شروه شماره ۱ ۵  دقیقه 4.6 MB دانلود
شروه شماره ۲ ۴:۴۰ دقیقه 0.7 MB دانلود
شروه شماره ۳ ۲:۲۲ دقیقه 1.6 MB دانلود
شروه شماره ۴ ۳دقیقه 2.8 MB دانلود
شروه شماره ۵ ۳:۵۰ دقیقه 3.5 MB دانلود
شروه شماره ۶ ۳:۱۸ دقیقه 3 MB دانلود
شروه شماره ۷ ۱:۱۳ دقیقه  1.1 MB دانلود
شروه شماره ۸ ۲:۳۰ دقیقه 2.3 MB دانلود
شروه شماره ۹ ۶:۳۰ دقیقه 4.5 MB دانلود
شروه شماره ۱۰  ۴:۳۰دقیقه 1.7 MB دانلود
شروه شماره ۱۱ ۴ دقیقه 2.2 MB دانلود
شروه شماره ۱۲ ۲:۲۰ دقیقه 2.1 MB دانلود
شروه شماره ۱۳ ۵:۱۵ دقیقه 4.8 MB دانلود

شروه شماره ۱۴ ۲:۲۰ دقیقه 0.5 MB دانلود
شروه شماره ۱۵ ۳ دقیقه 1.3 MB دانلود
شروه شماره ۱۶ ۱۳:۴۰ دقیقه 3.9 MB دانلود

 

نوشته شده توسط مجتبی سعیدی  | لینک ثابت |

دو لالایی قشنگ براتون پیدا کردم که

 تو منطقه دشتی و کلآ استان بوشهر

 خیلی طرفدار داره . امیدوارم حتمآ

دانلود کنید و گوش بگیرید ٬ مطمئنم خوشتون میاد .

 

لالایی شماره 1 download now
لالایی شماره 2 download now

نوشته شده توسط مجتبی سعیدی  | لینک ثابت |

  محمد علی دشتی يکی از شاعران هنجار گريزی است که هنجارهای عادی زندگی سيرابش نمی سازد.پس به سوی طبيعتمی گريزد و قواعد ظاهری زبان را می شکند و تشبيهاتی می سازد فرا زبانی و فرا محيطی.زلف را به لام و پيچ و خمهای آن را به بسم الله رحمن رحيم تشبيه می کند و اینجا عشق را می ستايد و زلالی و بيريايی و پاکی آن را و هنگامی که نظامی گنجوی می گويد بسم الله رحمن رحيم هست کليد در گنج حکيم عضمت و ابهت حکمت اگرچه خود زيربنای عشق دارد اما راه وصول را بر آدمی می بندد.

فايز اواره گرد دشتهای گرم جنوب که طبيعت را وسيعتر می بيند جلوه الهی را اشکارته درک می کند و این نه تنها در شعه او بلکه در شعر شاعران ديگر جنوب نيز بخوبی ديده ميشود.اگرچه طبيعت سرزمين فايز خشک و سوخته است و رنگهای مسلط زرد و قهوه ای و خاکی است اما گرمی و حرارت از همين رنگها ساطع است.توجهه به آيات الهی و احاديث نبوی در شعر فايز دشتی به فراوانی يافت ميشود

سر زلف تو جانا لام و ميم است

چو بسم الله رحمن رحيم است

به هفتاد دو ملت برده حسنت

قدم از هجر تو مانند جيم است

لام و ميم تلميحی است از سوره مبارکه بقره و طولانی بودن سوره و تشبيه زلف به سوره در بلندی وفايز پيچ و تاب و دندانه ها و جعد زلف را به دندانه های کلمه بسم الله رحمن رحيم تشبيه نموده است.در مصرع دوم هفتاد و دو ملت اشاره است به هفتاد دو ملت فرقه اسلامی و حديث شريف نبوی که ستفرق امتی اثنی و سبعين فرقه و الناجيه منهم واحده(امت من به هفتاد و دو فرقه تقسيم خواهد شد و يک فرقه ازآن رستگارند)

اگر دانی که فردا محشری نيست

سوال پرسش پيغمبری نيست

بتاز ای اسب جفا تا ميتوانی

که فايز را سپاه و لشکری نيست

همه ميدانيم که محشری و معادی در کار است و سوال و جوابو ثواب و عقاب.در قران مجيد ۴۳ بار کلمه حشر و مترادفات آن است که و اعملوا انکم اليه تحشرون(بدانيد که همه به سوی او محشور می شويد)فايز ميگويد اگر تو اعتقادی به این موضوع نداری پس تا می توانی بر جفای خود بيفزای.

مرا در پيش راهی پر زبيم است

از این ره در دلم خوفی عظيم است

برو فايز مينديش از مهابت

که آنجا حلم با رب رحيم است

اشاره است به آيه مبارکه 57 سوره انعام (ان الحکم الا الله يقص الحق و هو خیر الفاصلين)و آيه 62 همين سوره(ثم ردوا الی الله مولاهم الحق الا له الحکم و هو اسرع الحاسبين)و ايه 40 سوره يوسف (ان الحکم الا الله) و ايه 60 همين سوره (ان الحکم الا الله عليه توکلت و عليه فليتو کل المتوکلون)که نظر اصلی از شعر همين آيه است و باز در سوره قصص می خوانيم.. و له الحکم و اليه ترجعون.

بيا تا برگ گل نارفته بر باد

گلی چينيم بنشينيم دل شاد

بت فايز مکن تاخير چندان

کر تعجيل است عمر آدميزاد

اشاره است به آيه 32 الا عراف:و لکل امه اجل فاذا جا اجلهم فلا يساخرون ساعه و لا يستقدمون.

صنم عشق تو همچون نار نمرود

مرا در منجنيق عشق فرسود

خليل اسا رود فايز در آتش

تو قل يا نارکونی برد کن زود

اشاره است به داستان در آتش افتادن ابراهيم و ايه شريفه :قلنا يا نارکونی بردا و سلاما علی ابراهيم.

دل من همچو هد هد در سبا شد

خيالم چون سليمان در قفا شد

دل فايز ز استحضار بلقيس

مثال اصف بن برخيا شد

اشاره به داستان حضرت سليمان و ملکه بلقيس و ماجرای هد هد و هضور بلقيس در بارگاه سليمان

از آيه 20 تا 41 سوره نمل.

زخاک و آتش و از خال از باد

خدا رخسار خوبان را صفا داد

چو چسم ما نظر بگشاد فايز

غضوا ابصارکم را کرد ارشاد

اشاره است به آيه (قل للمومنين يغضوا من ابصارهم و يحفظوا فروجهم ذلک اذکی لهم ان الله خبير بما يصنعون.

يا رب تو جمال آن مه مهر انگيز

آراسته ای به سنبل انبر بيز

پس حکم همی کنی که در وی منگر

این حکم چنان بود که دار و مريز

****

خداوندا تو قهاری تو جبار

تو ستاری و صباری و غفار

زتو هر چه سزد با فايز آن کن

و گرنه من جحيمم را سزاوار

اشاره است به آيات 39 سوره يوسف 17 سوره رعد 65 سوره ص 6 سوره زمر49 سوره ابراهيم و 16 سوره مومن.لمن الملک اليوم الله الواحد القهار در همه این آيات صفات قهاری و يکتايی خداوند را در ميابيم همچنين صفت جبروت الهی در ايات مختلف بويژه ايه 23 سوره حشر می بينيم:هو الله الذی لا اله الا هو الملک القدوس و اسلام المومن المهيمن العزيز الجبار المتکبر سبحان الله عما يشکرون.

دو گيسوی تو جانا ليله القدر

بياض گردن تو مطلع الفجر

ملائک تهنيت گويند فايز

شب وصلت زالف ليل بهتر

که سوره مبارکه قدر را ياد آور می کند با تشبيه گيسو به شب قدر سفيدی گردن به طلوع فجر و شب وصل به شبی که بهتر از هزار شب است.

و در جايی ديگر می گويد:

بدی زلف سياهت ليله القدر

شب وصلت ز الف شهر بهتر

هر آن کس يار فايز ديد گفتا

سلام هی حتی مطلع الفجر

صفات خداوند همچون غفار ستار و کريم که در سوره مختلف قران آمده است نيز در شعر فايزديده ميشود.

خداوندا تو رحمان و رحيمی

به اسرار ضمير من عليمی

از آن فايز گنه کرده که دنست

که تو غفار ستار و کريمی

نگاهی به این شعر او بيندازيم که بی نظير است و بسيار زيباست

قدت طوبا لبت کوثر رخت حور

از این حسن خدايی چشم بد دور

بت فايز زخوبی بی نياز است

بود سر تا قدم نور علی نور

که اشاره ای نيز به آيه شريفه 35 سوره نور دارد.

رخ تو کعبه و محراب ابروت

صفا و مروه آن چشمان جادوت

طواف کوی حسنت حج فايز

حجر آن خال باشد کاوست بروت

*****

که والشمس الضحی روی تو ای يار

شب ديجور گيسوی تو ای يار

که فايز با هم بالا نشينی

فدای حلقه موی تو ای يار

اشاره دارد به سوره مبارکه شمس و الشمس و ضحيها و القمر ازتليها..                                           

با تفحص بيشتر توجه فايز به آيات بيشتر در شعر احساس ميشود و این نشانه ارادت او به حق و به کلام حق است علاوه بر این اردت وی به پيامبر اکرم و ساير معصومين آشکار است.

عسل از معدن زنبور خيزد

کلام الله زکوه طور خيزد

اگر نشنيده ای بشنو فايز

به قبرت يا محمد نور خيزد


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مجتبی سعیدی  | لینک ثابت |

اسم اصلي او محمدعلي کردوانی (دشتی)است.در کودکي پدر خود را از دست داد اما مادرش همه ي توان خود را براي تربيت فايز جوان به کار برد.چون فايز به جواني رسيد کمر بر خدمت مادر پير وفرتوت خود بست.


بيشتر دوران جواني فايز به خدمت مادر گذشت مادر نيز تنها مي توانست در حق فرزندش دعا کند.همه وقت از خدا مي خواست تاپسر ش را با حور و پري دمساز گرداند.


فايز از همان دوران کودکي چوپان بود در آن ناحيه که او گوسفندانش را به چرا مي برداستخري بود. در ظهري داغ تصميم گرفت تا گله را به آن آبگير ببرد تا گوسفندان سيراب شوند.


همان طور که مي رفت از دور چند نفر را ديد که در آب شنا مي کردند. کم کم واضح تر ديد نزديک تر آمد وپشت درختاني که در آن حوالي بود پنهان شد. همان طور که آنان را نظاره مي کردفکري به شوخي از ذهنش گذشت.دست دراز کرد و لباسي را که متعلق به يکي از شناگران بود برداشت. پريان شناگر که وجود غريبه اي را حس کردندشتابان از آب بيرون آمدند جامه بر تن کردند وگريختندجز آن که لباسش را چوپان شوخ ربوده بود.


پس همان طور در آب ماند.


گفت وشنود پري و فايز جالب است.پري گفت:من از پريان هستم . ما را با انسان کاري نيست جامه ام را بده در عوض هر آن چه بخواهي به تو مي دهم.


فايز گفت:تنها به شرطي جامه ات را ميدهم که همسري مرا قبول کني!پري التماس کردکه چيزي از زر و مال بخواهد اما فايز نپذيرفت.


پري که چاره نمي ديد گفت پس من هم شرطي دارم.


فايز گفت:شرط تو چيست؟


پري گفت از اين پس هر رفتار عجيبي از من ديدي فراموش کني و به کسي چيزي نگويي.


فايز پذيرفت و زندگي آن دو شروع شد.


زمان گذشت تا آنها صاحب دو فرزند شدند.


فايز در اوج خوشبختي بودکه ناگاه خار اندوهي توانسوز به قلبش خليد. در شامگاهي مادرش چشم از جهان فرو بست.


دوستان و آشنايان به تسليت گويي آمدند در همين حال فايز ديدکه پري پريد ودر طاقچه ي اتاق نشست و اين حرکت عروس مادر شوهر مرده خنده ي همگان را برانگيخت.


فايز با ديدن اين صحنه شرمسار شد . اما بنابر قولي که به پري داده بود هيچ نگفت.


آن شب گذشت و روز بعد در مراسم تشييع جنازه هنگام برداشتن جنازه و بيرون بردن جسد مادر پريزاد ناگهان با صداي بلند شروع به خنده کرد، به طوري که توجه همگان را برانگيخت.


اين بار نيز عرق شرم و خجالت بر پيشاني فايز نشست، اما هيچ نگفت. تحمل مي کرد بنابر قولش.


بالا خره مادر را به خاک سپردندو فايز که گويي همه ي زندگي از کف داده بود با چشماني اشکبار به خانه آمد و زانوي غم بغل گرفت.


اما روز بعد حادثه اي ديگر رخ دادکه فايز را تا هميشه آواره کرد.


فايز پس از نماز ظهر ديد که گرگي درنده آمد و وارد اتاق شد. پري بلافاصله يکي از فرزندانش را به گرگ داد. گرگ گلوي طفل را دريد و با خود برد.


اندکي بعد دوباره ظاهر شد پري اين بار طفل ديگرش را به گرگ سپرد.


اينک فايز به اوج جنون رسيده بود. از يک سو غم از دست دادن مادر واز سوي ديگرربودن دو کودکش توسط گرگ که پري آنان را با دست خود به حيوان سپرده بود و از ديگر سو قولي که به پري داده بود.


قرارش را زير پا گذاشت و از او پرسيد:


تو به هنگام مرگ مادرم در طاقچه نشستي و مردم را خنداندي،مرا شرمنده کردي.


به هنگام تشييع جنازه قهقهه سر دادي و باز شرمسارم کردي. اين ها را من نديده گرفتم.


اما سپردن بچه ها به گرگ ديگر چه ماجرايي بود؟ بايد به من بگويي چرا جگر گوشه هايم را به دامان مرگ سپردي؟


پري خيره به چشمان فايز نگريست . ديگر همه چيز تمام شده بود. پيمان آن دو شکسته شده بود ديگر ادامه ي زندگي برايشان ناممکن بود.


پري گفت اکنون که پيمان شکني کردي بگذار به تو بگويم:


اولاً: رفتن من روي طاقچه به اين دليل است که وقتي کسي مي ميرد اطراف او و همه جا گرداگرد او را خون مي گيرد . چون من پاک و مطهر هستم رفتم روي طاقچه که ناپاک نشوم وشما انسانها از درک آن عاجزيد.


ثانياً : چون مرده را حرکت مي دهند اعمال نيک و ثواب هايش پيشاپيش جنازه توسط فرشتگان حمل مي شود و چون مادر تو در تمتم زندگي اش ، يک قص نان و يک لنگه کفش خيرات داده بود خنده ام گرفت.


ثالثاً: گرگي که فرزندان تو را برد برادرم بود که مي خواست از آن ها پري بسازد.



فايز ديگر هيچ نگفت.


پس از خواندن نماز عصر ديد که هر دو فرزندش باز آمده اند.اما پريزاد از در ديگر خارج شد ورفت!.......


ديگر تا آخر عمر فايز آشکار به چشمان شاعر شوريده حال نشد . فايز تا آخرين لحظات زندگي در غم دوري پري سوخت.



********************************************



سحرگه برگ گل تر شد ز شبنم


نسيم آهسته زلفش ريخت بر هم


بياور عطر زلفش سوي فايز


مرا فارغ کن از غم هاي عالم



*************
ندانم يار!مقصودت چه با ماست


گهي کج مي کني زلفت گهي راست


بگفت:از بهر بيم خصم فايز


که يعني:مار و عقرب هر دو با ماست؟



*************
خبر داري به من هجران چه ها کرد؟


دلم را ريش و جانم مبتلا کرد!


ز هر دم عشق تو پوشيده فايز


ولي، شوق تو رازش برملا کرد



*************
ملک در آسمان سنگ مي تراشد


ندانم شيشه ي عمر که باشد


برو فايز نگه در طالعت کن،


که شايد شيشه ي عمر تو باشد!



*************
دلا! نتوان بزلفش آرميدن


از اين زنجير بهتر پا کشيدن


تو اي فايز مکن بازي به زلفش


که اين مار آخرت خواهد گزيدن



*************
مبر نام جدايي، ترسم اي دوست


که همچون مار،بيرون آيم از پوست


مکش فايزکه هجران کشت اورا


تن مقتول آزردن نه نيکوست



*************
دو چشماني که داري من اسيرم


اگر تو مرده شويي، من بميرم!


چو غسلم مي دهي با سدر وکافور


دو چشمم وا کنم سيرت ببينم



*************
سر چشمه که آبم دادي اي دل


مثال رشته تابم دادي اي دل


نترسيدي زفرداي قيامت


به يک لحظه جوابم دادي اي دل!



*************
نه بلبل خواهد از بستان جدايي


نه گل دارد خيال بي وفايي


وليکن گردش چرخ ستمگر،


زند بر هم، رسوم آشنايي



نوشته شده توسط مجتبی سعیدی  | لینک ثابت |

1- فایز کیست وخاستگاه اصلی او کجاست؟

زایر محمد علی دشتی ،متخلص به فایز دشتی در سال 1250ه.ق برابر با 1209 خوشیدی در روستای کردوان دشتی متولد شد و پس از 80 سال عمر درسال1330قمری مطابق با1289خورشیدی در روستای گزدراز دشتی وفات یافت که هم اکنون نیز این دو روستا از توابع دشتی میباشند. نوه های فایز در حال حاضر در کاکی دشتی ساکنند او در طول عمر 80ساله ی خود به جز دشتی در هیچ جا مقیم نشده و فقط یکبار به کربلا مشرف شده و برسم سنت قدیم در وادی السلام نجف به خاک سپرده شد .( جهت اطلاع اهل ادب وتاریخ  باید عرض کنم ۱ منطقه تاریخی وسرسبزووسیع دشتستان در شمال شرقی استان بوشهر قرار دارد ودارای سابقه تاریخی وعلمی ومبارزتی ارزشمندی است ..۲..در جنوب دشتستان منطقه تاریخی ومبارزاتی با مردمی سلحشورودلاور بنام تنگستان قرار داردبا سابقه ای درخشان در مبارزات مردم جنوب.۳ ودر جنوب تنگستان منطقه علمی وادبی دشتی قرار واقع شده که در تاریخ ادبیات استان بوشهر از ارزش واعتبار ویژه ای بر خور دار است... با ده ها شاعر نویسنده وعالم برجسته ونباید منطقه علمی دشتی را از نظر تاریخی وعلمی ادبی با دشتستان یکی دانست ..که هر کدام مناطقی خاص ومجزا با ویژگی های متفا وتند.وهر یک دارای ساختار جغرافیایی..تاریخی وعلمی ادبی مخصوص به خود می باشند..وفایز از همین منطقه عالم خیز وادب پرور دشتی است اوبه تعبیری پس از بابا طاهر بزرگترین دوبیتی سرای ایران است.زیباترین و شورانگیز تزین دوبیتی های عاشقانه و لطیف متعلق به فایز دشتی است...)

2- شخصیت هایی که در باره ی فایز تألیفاتی نموده اند و مستند درباره ی زندگی و شعر او سخن گفته اند .

2-1: دکتر سید جعفر حمیدی در کتاب فرهنگنامه بوشهر

2-2: عبدالمجید زنگویی در کتاب ترانه های فایز که جامع ترین کتاب در مورد زندگی و شعر فایز است و در همه ی کتابفروشیهای کشور تحت عنوان «ترانه های فایز» به کوشش عبدالمجید زنگویی یافت میشود.

2-3: علی باباچاهی در کتاب شروه سرایی در جنوب ایران

2-4: دکتر سید احمد کازرونی در کتاب بوشهر شهر آفتاب و دریا

2-5: مصطفی فخرائی در کتاب فایز دشتی

2-6: دکتر مشایخ و قاسم یاحسینی در کتاب فایز دوبیتی سرای جنوب

2-7: منوچهر آتشی در چند شعر به یاد فایز

که اتفاقا ً این اندیشمندان بیطرف بوده

 و هیچ کدام اهل دشتی نیستند و با اینکه

 فایز متعلق به همه ی استان بوشهر است

 همگی آنها متفق القولند که فایز تولد و وفاتش

 در دشتی بوده ، در دشتی زندگی کرده و حقیقتا ً

 فایز دشتی است. در ضمنی که به فرهنگ و

 ادب همه ی مناطق استان بوشهر احترام میگذاریم.

3- تاریخ ادبیات ایران وفایز دشتی

بنظر بنده تاریخ ادبیات ایران نسبت به فایز دشتی از دو جهت کم محبتی کرده است.

3-1 : فایزدشتی بدون شک یکی از دوبیتی سرایان شورآفرین ایران است که در تاریخ ادبیات ما با همه ی زیبایی و دل انگیزی اشعارش نامی از او برده نشده است.در حالیکه فایز دشتی از خیلی از نامهای مندرج در تاریخ ادبیات ایران از نظر شعری جایگاهی والاتر دارد

2-3:به قضاوت همه ی پژوهشگران فایز اهل دشتی است که معاصر محمد خان ، آخوند کبگانی بوده است و با اینکه متعلق به همه ی مردم استان بوشهر میباشد، از نظر خاستگاه و وطن اصلی ، فایز دشتی است.فایزرا میتوان نقاش و تصویرگرای شورانگیز زیباترین دوبیتیهای تغزلی،عاشقانه و با طراوت تاریخ ادبیات ایران شمرد . وی در همه ی صنایع شعری بخصوص صنعت جناس استاد بود و زیبا ترین دوبیتی ها در صنعت جناس سروده است بدین معنی که سه قافیه ی هم شکل را شاعر در دوبیتیش می آورد که ظاهرا ً شبیه به همند اما در معنی متفاوت و ما در پایان این قسمت جند دوبیتی از صنعت جناس در شعر فایزدشتی را به دوستداران شعر جنوب تقدیم میکنیم.

                                      دوبیتی های فایز دشتی

 

                              کنم مـــدح خم ِ ابـــروت یا روت

                                 نهم نـام لبـــت یاقـــوت یـا ، قوت

                                 یقینم هست  فایــــز زنده گــــردد

                                 رسد بر تخته ی تابوت تا ، بوت

                                      ........................

                                 خیالت آورد بــر من     شــبیـخون

                                 مرا بر خوان احـــسانت   شـبیخون

                                 شبیخون زد به فایــــز    لشـکرغم

                                 شبی آب آید از چشمم..شبی ..خون

                                          ......................     

                                 بگو با بــا دلـــبر تـــرسا یی  امشب

                                 چه می شد گر که بی ترس آیی امشب

                                  لبان خشـــک فــــایــــز  را   زرحمت

                                 به آن لعــل لــب تــــر، ســا یی امشب

                                         ..........................

                                          دوبیتی دیگری از فایز

                                    بتی که از ناز پا  بر دل   گذارد

                                   ستم باشد  که پا بر    گل   گذارد

                                   تمنایی   که      دارد       یار فایز

                                   قدم  بر چشم ما    مشکل       گذارد

                                     ................................

 

                       نگا رنده::سید محمدرضا هاشمی زا ده

منبع:وبلاگ شعر دشتی

نوشته شده توسط مجتبی سعیدی  | لینک ثابت |

آنچه که امروز برای مامطرح است شعر فایز است شعری به نرمی بال پری و به سیالی حرکت فرشته .

کسانی خواسته اند او را شبانی صحرا گرد معرفی کنند که این هم مانند افسانهء عشق او به پری، افسانه ای بیش نیست، زیرا در سرتاسر شعر او یک بیت که به شغل خود اشارت داشته باشد دیده نمی شود.

مسألهء مهمی که از لابلای اشعار او در می یابیم اینست که فایز دو بیتی های خود را در سنین پیری و کهولت و یا حداقل بالای چهل یا پنجاه سالگی سروده است. در هفده دو بیتی از پیری و زمین گیری و از دست دادن جوانی نالیده، در هفت دوبیتی از نزدیک شدن مرگ فریاد برآورده و فقط یک دو بیتی او، بوی جوانی می دهد. و با این که در یک مورد ادعا کرده که پیرسال و ماه نیست بلکه غم عشق او را به پیری انداخته است:

(نه فایز پیرعمر ماه و سالست

غم هجرا جانان کرده پیرم)

توجیه دو بیتی های متعدد او در مورد پیری و خستگی و درماندگی نمی کند .

بنابراین کاملا پیداست که فایز شعرهای خود را در سن پیری و جاافتادگی سروده است . با این حال سروده هایی که از حیث قافیه و وزن و حتی انتخاب واژه سست و بی معنی است در اشعار او کم نیست. مگر این که بپذیرم به مرور زمان اشعاری سست و کم مایه توسط دیگران سروده شده و در شعرهای فایز راه یافته اند. همین مشکلی که حتی شاعران پرآواره هم ازآن مصون نبوده اند، به ویژه که دوبیتی در بیشتر مناطق ایران حضور و خواستار دارد، در نتیجه تداخل دو بیتی ها امری حتمی و قطعی می نماید.

اینک چند مصرع از شواهد سروده های فایز در پیری می آوریم هر چند که کوشش گردیده تا به دلیل کمبود مجال از ذکر شاهد خودداری و رجوع به اصل به عهده خواننده گذاشته شود.

خداوندا جوانیم بسر رفت / جهان رفت و جوانی و چمن رفت

گله از ما مکن فایز که پیری / جوانی گر به نرخ جان فروشند

جوانی کاشکی بیع و شری بود / مرا هم ساق و هم زانو کند درد

به هر عضو تو فایز پیری آمد/ شکایتهای ایام جوانی

شدم پیر و ندیدم روی دلبر /  شدم پیر و ندیدم روی دلدار

خوشا برنایی و نیسان و آذار/ من از عهد جانی تا شدم پیر

شکسته قامت فایز زپیری / ندارد تاب جنگت فایز پیر

خوش ازعهد جوانیهای فایز / و و ..............

شعر فایز، شعر فاطفی است، پر از احساس غربت و غربت زدگی که البته این موضوع تازه ای نیست زیرا همه شاعران واقعی دردیار خود و در زمان خود غریب بوده و هستند.  که شرح این هجران و این خون جگر این زمان بگذار تا وقت دگر.  

 همان گونه كه بيان شد فايز شاعرى كم تجربه و كم اندوخته نبوده لكن به تمام جريانات ادبى زمان خود واقف نبوده است و چنان كه پيداست فقط معدودى از ديوانهاى شعراى سلف خود را ديده است.

 او پيش از آن كه يك شاعر اجتماعى باشد، يك شاعر عاطفى است يعنى اگر همان موضوعات مكرر عاطفى و احساسى را از اشعار او بردارند چيزى باقى مى‏ماند. فايز به علوم زمان خود و قبل از خود تسلط نداشته و ضرورتى هم براى اين مسأله نمى‏ديده و اگر گهگاه اشاراتى به انديشه قدما دارد، اين اشارات چندان قوى نيستند.

 صنايع بديعى در شعر او كم نيست، اما صورتهاى خيال، مخصوصا كنايه و مجاز كه از  مقوله بيان است در شعر او به ندرت به چشم مى‏خورد و تشبيه و استعاره كه با كنايه و مجاز از اركان مهم شعرند در سخن فايز چندان موفق نيست. تشبيهات او  غالبا از نوع تشبيه صريح است كه ادات تشبيه در آن ذكر شده و اين موضوع از قدرت تخيل مى‏كاهد.

 استعاره‏ها معمولا تكرارى و از همانهايى است كه در سخن گذشتگان فراوان است با اين حال گاهى تشبيهات تازه و بسيار زيبا ودر شعر او به چشم مى‏خورد مثل غراب عشق (كشتى عشق) بندر دل، پرده دل، دوده دل، محمل در و تركيباتى چون سپاه كفر، كشور دين و تشبيهات حسى زلف به افواج هندو، چهره به كشور ما چين و صورت به كشمير و گيسو به لشكر هندو غيره. صنايع لفظى بديعى مثل جناس،مراعات النظير تلميح، توشيح، ردالعجز، رد الصدر، تقسيم و حتى شعر ملمح در سخن او فراوان است اما چنان كه مى‏دانيم صنايع لفظى بازى با كلمات است و كلام را زبور نمى‏بخشد مگر آن كه به مقتضاى حال باشد و تفنن و بازى را القا نكند.

 در پاره‏اى موارد، فايز صورتهاى مجرد و معنوى خيال را به صورتهاى مادى و ملموس تبديل كرده و اين كارى است كه سابقه اندك ندارد و در اشعار كسانى چون رودكى، شهيد بلخى، اسعد گرگانى، دقيق، كسائى و ديگران ديده شده اما ناگفته نماند همان تصاوير معدود كه در شعر فايز جان گرفته‏اند زيبا و كم نظيرند ماندن استعاره هجر كه يك عنصر انتزاعى است به يك عنصر مادى، رستم هجر:

 نمردى از خدنگ رستم هجر

 نه‏اى در ديده، آخر كيستى تو

 

 تشبيه دهان به نون تنوين كه شايد براى اولين باردر شعر  فارسى ديده شده است و تصويرى نادر است:

 دهانش نون تنوين است فايز

 كه آيد در حساب و نيست پيدا

 استعاره خيال به پاسبان و تبديل عنصر معنوى به عنصر مادى:

 شب ابر است و دنيا تيره تار است

 خيالم پاسبان كوى يار است

 تصويرهاى حروفى نيز در شعر فايز در دو سه مورد آمده است:

 سر زلف توجانا لام و ميم است

 چو بسم الله الرحمان الرحيم است

 به هفتاد و دو ملت برده حسنت

 قدم از هجر تو مانند جيم است 

و

 بتا از دوريت حالى ندارم

 زعين و شين و قافت بيقرارم

 به ت و ب گرفتارم شب و روز

 به غير از لام و ب درمان ندارم

 تصويرهاى دينى و اسلامى نيز فراوان دارد مثل:

 دو گيسوى تو جانا ليلة القدر

 بياض گردن تو مطلع الفجر

 ملايك تهنيت گويند فايز

 شب زلف، زالف شهر، بهتر

و 

 ژلبت كوثر، قدت طوبى، رخت حور

 به غير از تو بهشتم نيست منظور

 تصويرهاى ملى و  اساطيرى:

 خم ابروست يا شمشير بهمن / بت فايز منيژه سان به يك بار

 به چام در فكن مانند بيژن / كمند زلف بگشا چون تهمتن

 اسرائيليات:

 سحر گاهان ز زخم باد شبگير

 كنم يعقوب سان اين قصه تقرير

 به مصر تن زليخاى خيانث

 گرفته يوسف دل كرده زنجير

 از جمله تصاوير ديگر كه در شعر اويافت مى‏شود تصاوير تمثيلى است. اما آنچه از همه مهمتر در شعر فايز خود نمايى مى‏كند تصوير تن است و اندامهاى بدن، فايز در ارائه اين تصوير داراى تخيلى قوى است و كاربرد استعاره  تشبيه درفضاى كوچك دو بيتى به ويژه در جايى كه از تشبيه بليغ بدون استفاده از ادات تشبيه  وجه شبه به تصويرپردازى مى‏نشيند، جالب است.

 قدمت گل، قامتت گل، كفش پاگل

 سخن گل، معرفت گل، مدعا گل

 به گل چيدن برون شد يار فايز

 سرو گردن گل و نشو نما، گل

 اگر چه حوزه انديشه فايز از تفكرات عاشقانه و دلسوزانه فراتر نمى‏رود گاهى جرقه‏اى بسيار كوچك از طنز تلخ و حكايت در بدرى ناشى از نارسائيهاى زمان او در شعرش باز مى‏يابيم.

 گفتنى اينست كه همان گونه كه براى دوبيتى و رباعى كه هر دو ريشه در ترانه دارند تاريخ دقيق و رسمى در دست نيست و اين دو گانه، بار منت شعر عرب را نيز بر دوش ندارند، نسبت دادن محض دو بيتى و تا اندازه‏اى رباعى يا واضح‏تر بگويم ترانه‏ها كه زبان دل مردم سراسر نواحى ايران است به يك ياچند فردخاص، آن چنان قابل قبول نمى‏آيد. معمولا اگر ترانه‏هاى روستايى و احساسى را طبقه بندى كنيم ممكن است اتفاق افتد كه يك منطقه پر از ترانه و منطقه ديگر فاقد ترانه گردد. اما اين لطف اشعار و ذوق پربار مردم است كه در هر نقطه از اين خاك پهناور، غم و اندوه و شادى و سرور خود را در متن اين ترانه‏هاى روستايى و تخيلات عاطفى و احساسى مى‏جويند.

 از اين گذشته ترانه ياشعرعاميانه، چامه‏ها و سرودها كه قديمى‏ترين نوع سروده هستند و به ايران قبل از اسلام هم مى‏رسند، عموما شكلى از فهلويات دارند كه خود منشأ شور و هيجان و رقص و طرب در زبان خنياگران و رامشگران محلى قديم بوده‏اند و اينك در جنوب ايران دو بيتى‏هاى فايز را با آهنگ «شروه» كه غمين و پر سوز و شور آفرين است ميخوانند و رباعيهاى خيام را با آهنگى به نام «رشكى»(shaki) و در گونه جديدتر (خيام خوانى) متبلور مى‏سازند.

 اما اين فهلويات و سروده‏ها يعنى مادر دو بيتى و رباعى معمولا از شاعران بى نام و نشان بوده و به صورت شفاهى و سينه به سينه نقل مى‏گرديده‏اند. در اين صورت، دو وضعيت پيش آمده است، يكى اين كه گويندگان و سرايندگان اين اشعار در هاله‏اى از پندارهاو افسانه‏ها پيچيده شده و تخيلات اهل ذوق به اين پندارها شاخ و برگ فراوان داده‏اند. ديگر اين كه كم و بيش  گويندگان اين  اشعار كه در شعر خود دم از پريشانى و در بدرى مى‏زنند به القابى از قبيل «عريان» «پريشان» «مفتون» «فايز» «نادم».. و... و.. ملقب مى‏شده‏اند همراه با انبوهى از قصه‏ها و افسانه‏ها به طورى كه وجود واقعى شارع در مظان شك و ترديد قرار مى‏گيرد.

 ناگفته نماند كه نواده‏ها و احفاد فايز هنوز در قيد حياتند و در منطقه دشتى و دشتستان و تنگستان و بوشهر كمتر كسى است كه نام فايز را نشنيده و اشعار او را نخوانده باشد. زيباييهاى شعر فايز و تصويرهاى طبيعت و جمال كه البته اكثرا تكرارى است در شعر او جلوه خاصى دارد. فايز از مجموعه‏اى واژه‏هاى محدود و معدود استفاده كرده، يعنى مى‏توان ادعا نمود كه شعر او فقط يك مسير را طى كرده و گسترش چندانى در ابعاد ديگر ندارد اما با همين محدوديت از جلوه‏هاى زيبا نگارى و خيال‏پردازى به نحو مطلوب برخوردار است.

 

منبع:سایت ایران فایز - برگرفته از کتاب ترانه های فایز دشتی / عبد المجید زنگویی

نوشته شده توسط مجتبی سعیدی  | لینک ثابت |

 

 گر چه شهرت فايز به دو بيتى‏هاى اوست و وى را با ترانه‏هايش مى‏شناسند و  غزليات و مثنوى هايش تأثير و اهميت ترانه‏هايش را ندارد، با اين حال چند مرثيه دل قالب غزل و مثنوى يافت شده كه هر چند داراى چندان ارزش و اهميت ادبى نمى‏باشند و لى چون تنها اثر فايز در زمينه‏اى غير از ترانه است در اين جا آورده مى‏شود  :

 شعرى در قالب غزل در مدح امام حسين (ع)

 اى نام تو آرايش هر مسجد منبر

 واى ذكر تو زينت ده هر محفل و محضر

 بى نام تو مسجد چه بود، طرح مهندس

 بى ذكر تو محفل چه بود، نقش مصور

 آفاق پراز زمزمه نام تو باشد

 نام تو شفا بخش همه عاجز مضطر

 گر تيغ تو در كرب و بلا جلوه نمى‏كرد

 تا حشر بدى خلق جهان يكسره كافر

 آن جلوه كه شمشير على كرد به خندق

 ضرب تو فزونتر بود از ضربت حيدر

 زيرا كه نبى بود و على بود و سپاهى

 عمرو آمد و تنهابه على گشت برابر

 شاه شهدا يك تنه با خلق جهانى

 آن كرد كه حيدر نكند در صف خيبر

 فرياد از آن دم كه گرفت او به كمر دست

 ديدش كه فتاده به زمين نعش برادر

 بى خود شد و از اسب بيفتاد به زارى

 زآنان كه برفت طاقت و هوش از تن و از سر

 اى ماه بنى هاشم واى صف شكن من

 اى در همه احوال مرا مونس و ياور

 فايز! به عزاى شه لب تشنه فغان كن

 تا شافع جرم تو شود در صف محشر

 مرثيه‏اى ديگر:

 ببر اى ساربان در قتلگاهم

 بده مژده حسين كم سپاهم.

 بگو عباس! بر پاكن علم را

 برآور آ رزوهاى دلم را

 مگر اى ساربان اين جا چه جايست ؟

 كه آن خوشبوتر از جنت سرايست

 نسيمش در مشامم خوشتر آيد

 كه اين جا بوى زلف اكبر آيد

 الا اى ساربان مشكن دلم را

 فرود آور در اين جا محملم را

 كه اين جا خوش فرود آمد دل من

 خس و خارى كه در اين سرزمين است

 نشيمنگاه سرو و ياسمين است

 همين خاك است منزلگاه جانان

 نهم سر بر سر خاكش دهم جان

 عجب اين خاك، خاك مشك بيز است

 كه هم شادى فزا هم غصه خيز است

 عجب اين خاك، خاك باصفائيست

 يقين آرامگاه دلربائيست

 عجب اين خاك بويش عنبرين است

 يقين باخون مهرويان عجين است

 برهنه پابر هر ناسزاوار

 برهنه، بر مغيلان پاى پرخار

 سر از اين خاك هرگز بر ندارم

 مگر از تن رود جان فگارم

 براى اين زمين بود اى عزيزان

 گذاريدم كه تا اين جا دهم جان

 و شعرى ناتمام در مدح عباس بن على بن ابى طالب (ع)

 كوفيان گفتند «عباس آمد از بهر ستيز

 ما نداريم دست جنگ او مگر پاى گريز

 اى پياده بر زمين افكن تو اين تير و كمان

 واى سوار عباس آمد جوشن ومغفر بريز

 اين غضنفر هژبر افكن كه شبل حيدر است

 ز او بينديشيد كامد شير باشمشير تيز»...

 .......................

 ...........................

 رباعى

 اى شاه نجف هر دو جهان شاهى تو

 ره گمشدگان به سوى حق راهى تو

 فايز نشاسدت وليكن داند

 الله نه‏اى ولى اللهى تو

 

منبع:سایت ایران فایز - برگرفته از کتاب ترانه های فایز دشتی / عبد المجید زنگویی

نوشته شده توسط مجتبی سعیدی  | لینک ثابت |

 عرفان و تصوف عميقترين و استوارترين پايه ادبيات راستين و جاودانى كلاسيك مارا تشكيل مى‏دهد و بدون اغراق اگر عرفان رااز ادبيات كلاسيك خود جدا سازيم، جزتنى چند از قبيل فردوسى، خيام، نظامى، ناصر خسرو، عبيد زاكانى و تعداد انگشت شمار ديگر باقى و جاودانه نمى‏ماند. عرفان بر اكثر شعراى بزرگ ما اثرى ژرف گذاشته كه غير قابل انكار است. در ترانه‏هاى فايز نيز كه سرتاسر داستان شور و شيدايى است و حكايت سودازدگى، گهگاهى با چشم اندازها  رگه‏هاى ناب عرفانى رو برو مى‏گرديم كه تا اعماق روح بشرى اثر مى‏گذارد، كه بى شباهت به كلام بزرگان دنياى عرفان نيست ؛ اما نه آن عرفانى است كه از ماوراء الطبيعه سرچشمه گرفته باشد، بلكه از ظلم و جور طبيعت است كه بر اين مرز و بوم مى‏گذرد. وقتى كه مى‏سرايد:

 به سير باغ رفتم باختم من

 نظر بر نوگلى انداختم من

 الهى ديده فايز شود كور

 كه دلبر آمد و نشناختم من

 كه غزل معروف حافظ را به ياد خواننده مى‏آرد.

 سالها دل طلب جام جم از ما مى‏كرد

 آنچه خود داشت زبيگانه تمنا مى‏كرد

 گوهرى كز صدف كون و مكان بيرون بود

 طلب از گمشدگان لب دريا مى‏ك رد

 .......

 بى دلى در همه احوال خدا با او بود

 او نمى‏ديدش و از دور خدايا مى‏كرد

 .....

 و زمانى كه به بى وفايى جهان متوجه مى‏شود و به دوستان نيمه راه و به رنج و زحمت دنياى فانى، صدا سر مى‏دهد:

 بيا جانا كه دنيا را وفا نيست

 جوى راهت در اين محنت سرا نيست

 دراين ره هر چه فايز ديده بگشود

 زهمراهان اثر جزنقش پا نيست

 گاهى با شوريدگى از نگونبختى خود سخن مى‏راند:

 تو كه ملاى قرآن خوانى اى دل

 تو كه درد دلم مى‏دانى اى دل!

 به بخت مردمانى شيخ و ملا

 به بخت فايزت نادانى اى دل!

 و زمانى كه سراسيمه به دنبال جان جانان مى‏گردد و جوياى آب حيات مى‏شود، چه خوب سرگردانى و حيرانى خود را و انسان را باز گو مى‏كند:

 سراغ جان جانان از كه پرسم؟

 نشان ماه كنعان از كه پرسم؟

 چو اسكندر به ظلمت رفت فايز!

 گذار آب حيوان از كه پرسم؟

 و يا:

 چو آمد فكر يار اندر ضميرم

 بسوزد خرمن ماه ازنفيرم

 نه فايز پيرعمر ماه و سالست

 غم هجران  جانان كرده پيرم

 و باز هم از هجران فريادها دارد و چه سوزناك و اندوهگين:

 خبر دارى به من هجران چهاكرد؟

 دلم را ريش و جانم مبتلا كرد

 زمردم عشق تو پوشيده فايز

 ولى شوق تو رازش بر ملا كرد

 فايز دلى آگاه دارد و دل آگاه و با خبر را چه نياز است به پيغام و نويد:

 دل آگه چه محتاج بريداست؟

 چه حاجتمند پيغام نويد است؟

 خبر از حال فايز يار دارد

 چه لازم ديگرش گفت و شنيد است؟

 و گاهى شوريده وار مى‏سرايد كه شوريده شيدا ياشيداى شوريد خيال يار را برايش بسنده است و ديگر هيچ و اين خود باز تاب در حقيقت است:

 سرم پر شور شيداى تو كافيست

 دلم داغ تمناى تو كافيست

 به سير گلستان فايز چه حاجت؟

 خيال سرو بالاى تو كافيست

 عالى طبع است و بلند پرواز و پرمايه كه هر چشم و زلفى فريفته و پريشانش نمى‏سازد:

 نه هر چشمى ز جسمى مى‏برد جان

 نه هر زلفى دلى سازد پريشان

 نه هر دلبر ز فايز مى‏برد دل

 رموز دلبرى سرى است پنهان

 غير از تصوف و عرفان گاهى نيز در ترانه‏هاى فايز با مسائل اجتمايعو دردهاى زمان و تاريخ درد و حتى انديشه‏هاى روشنفكرانه روبرو مى‏شويم كه خود حكايت از آگاهى فايز دارد. نسبت به پيرامون خويش نه در چهار ديوارى و حدود دشتى و دشتستان كه مانند هر شاعر ديگر مرزها را پشت سر مى‏گذارد و جهان او تنها و دشتی نيست، دشتی سرزمينى است خشک و لب تشنه و فايز خوب مى‏داند كه همه جا دشتى و دشتستان و تنگستان نيست و هر سرزمينى خشك و سوزان  :

 رخ تو آتش و زلف تو دود است

 مرا زين سرد مهريها چه سود است؟

 چو فايز در بيابان تشنه جان داد

 چه حاصل در صفاهان زنده رود است؟

 در رسيدن به مقصود چون رزمندگان ميدان نبرد و دلباختگان راه عشق و شيدايى از خنجر و نيزه بيمى و هراسى به خود راه نمى‏دهد. از او سرمشق بگيريم كه صادقانه و مردانه مى‏سرايد:

 نخستين بار بايد ترك جان كرد

 سپس آهنگ روى گلرخان كرد

 نبايد در طريق عشق فايز!

 حذر از خنجر و تير و سنان كرد

 زمانى خود را تنها مى‏بيند با يك دنيا ناراحتى و عذاب و چه دردناك است تنهايى و در سكوت بسر بردن در شب عيد و غريبانه در وطن خود گريستن بى يار و همدمى:

 شب عيد است و هر كس باعزيزش

 كند بازى به زلف مشك بيزش

 به جز فايز كه دلدارى ندارد

 نشيند با دل خونابه ريزش

 بسيار حق دارد كه گهگاه هم دچار سرگردانى روشنفكر گونه‏اى گردد، چراكه پايان كار برايش نامعلوم است و پيوسته مانند مردم زمان خود با دلهره و اضطراب دست به گريبان است. كشتى زندگيش سالم و موفق به ساحل خواهد رسيد يانه؟ واين سؤالى است كه بسيارى از روشنفكران واقعى جهان از خود كرده‏اند و مى‏كنند :

 مرا تن زورق است و ناخدا دل

 در اين زورق بود فرمانروا دل

 رسد فايز به ساحل يا شود غرق

 ندانم مى‏برد مارا كجا دل

 متفكرين و انديشه وران هميشه با اندوه رو برويند و از كجا معلوم كه عاقبت مجنون وار سر به بيابان نگذارند  :

 در اين دنيا  بسى اندهناكم

 كه ا زمردن نباشد هيچ باكم

 يقين روز ازل تقدير فايز

 به آن غم عجين گرديده خاكم

 يا:

 غم دنيا خورم ياحسرت يار

 و يا گريه كنم من با دل زار

 همى ترسم شود ديوانه فايز

 چو مجنون رو نهم بر دشت و كهسار

 و گاهى هم از بخت بى تدبير خويش مى‏نالد، همچون پلنگ تير خورده و شير در زنجير بى باك و خشمناك:

 به شب نالم شب شبگيرنالم

 گهى از بخت بى تدبير نالم

 بنالم چون پلنگ تير خورده

 گهى چون شير در زنجير نالم

 

منبع:سایت ایران فایز - برگرفته از کتاب ترانه های فایز دشتی / عبد المجید زنگویی

نوشته شده توسط مجتبی سعیدی  | لینک ثابت |

 

 فايز دشتی و بابا طاهر عريان روستايى صادق و سوته دل و شيدا، يكى از جنوب داغ سوزان و ديگرى از  غرب سرمازده ايران، يكى از دشتهاى پهناور و خشك و بى آب دشتى و ديگرى از همدان پوشيده از برف، دو نيكو خصال، دو وارسته، دوانسان خوب باغم و اندوهى فراوان و گرفتار آمده در اختناق فكرى شديد، دوترانه سرا هستند كه با زبانى ساده و ترانه‏هاى پرسوز و گداز خود هر خواننده را مسحور خويش مى‏سازند. اگر چه هر كدام در زمينه‏اى نه چندان دور از هم كه يكى در دنيايى سراپا عشق و شيدايى همراه با وارستگى عارفانه  ديگرى در عالم عرفان و شور و جذبه و فراموشى از خود گام مى‏نهند ولى آن چه مسلم است عشق و شور و شيدايى و صف‏ناپذيرى سخت دنياى هر دو را احاطه كرده است  جز به عشق پاك خود به هيچ چيز نمى انديشند. مست از باده عشق و جذبه و غرق در دنياى شورانگيز خويش و چه بسا كه فايز در بعضى از دو بيتى‏هاى خود تحت تأثير بابا طاهر قرار گرفته، ولى با وجود اين، چ=نان از خود  استادى نشان مى‏دهد كه خواننده تصور نمى‏كند كه بابا طاهر برفايز اثر گذاشته باشد و گهگاه دو بيتى‏ها صرف نظر از لهجه چنان به هم شبيه است كه اگر تخلص نداشته باشد به سختى مى‏توان آنها را از هم تشخيص داد. مانند دو بيتى زير از فايز كه اگر تخلص نداشت، چه مشكل بود جداييش از دو بيتى‏هاى باباطاهر براى خواننده:

 بابا طاهر:

 بيا جانادل پر درد من بين

 سرشك سرخ و رنگ زرد من بين

 غم مهجورى و درد صبورى

 بيا بر جان غم پروورد من بين

 فايز:

 بيا جانا كه دنيا را وفا نيست

 جوى را حت در اين محنتسرا نيست

 در اين ره هر چه فايز ديده بگشود

 زهمراهان اثر جز نقش پا نيست

 در اين دو بيتى، بابا طاهر با زبانى ساده و روستايى، از درد پيرى ناليده است:

 و اپيدم پير و برناييم نمونده

 بهتن توش و توناييم نمونده

 به مو واجب بوره آلاله‏اى چين

 نچينم چون كه برناييم نمونده

 وفايز در اين باب گويد:

 مرا هم ساق و هم زانو كند درد

 كمر با ساعد و بازو كند درد

 به هر عضو تو فايز پيرى آمد

 جوانى رفت و جاى او كند درد

 بابا طاهر در زمينه‏اى ديگر چه خوب و چه مردانه گويى در يك معر كه و پيكار سياسى درگيرى پيدا كرده و در ع صر اختناق وحشتزا براى شكست دشمن سوگند ياد مى‏كند و عهد پيمان مى‏بندد كه آسوده ننشيند تا نامردان را به كيفر برساند:

 سرم چو گوى در ميدان بگرده

 دلم نز عهد و نز پيمان بگرده

 اگر دوران به نامردان بمونه

 نشينم تا دگر دوران بگرده

 

 وفايز چنين سروده است در پايدارى نسبت به عهد و پيمان خود:

 اگر دوران دهد بر بادم اى دوست

 وگر هجران كند بنيادم اى دوست

 مكن باور كه فايز چشم و زلفش

 رود از خاطر و از يادم اى دوست!

 بابا طاهر:

 مسلسل زلف  بر رو ريته ديرى

 گل و سنبل به هم آيته بينى

 پريشان چون كرى آن تار زلفان

 بهر تارى دلى آويته ديرى

 فايز:

 مسلسل حلقه حلقه زلف دلدار

 به هر تارى دلى گشته  گرفتار

 دل فايز اسيردام زلفش

 چون گنجشگان كه گرد آيند بر مار

 باباطاهر عاشق را به گرگى تشبيه مى‏كند كه از هى هى چوپان ترسى ندارد و بى واهمه به گله حملهور مى‏شود  :

 هر آن كس عاشق است از جان نترسد

 كه عشق ازكنده  زندان نترسد

 دل عشاق بود گرگ گرسنه

 كه گرگ از هى هى چوپان نترسد

 وفايز عشاق را چنين وصف مى‏كند:

 هر آن كس عاشق است از دور پيداست

 لبش خشك و دو چشمش مست و شيداست

 بود فايز مثال روزه داران

 اگر تيرش زنى خونش نه پيداست

 و در اين دو بيتى‏ها چقدر از نظر فكرى و انديشه شبيه است به دو بيتى‏هاى باباطاهر:

 دل من حالت پروانه دارد

 به آتش سوختن پروا ندارد

 دل فايز چو مرغ پر شكسته

 به هر جا كو فتد پروا ندارد

 بيا تا برگ گل نا رفته بر باد

 گلى چينيم و بنشينيم دلشاد

 بت فايز مكن تأخير چندان

 كه تعجيل است عمر آدميزاد

 به كار گرفتن واژه‏ها

 بابا طاهر در دو بيتى‏هايش از واژه‏هاى ساده لرى و عاميانه و فولكوريك استفاده مى‏كند و كمتر كلمات فصيح ادبى و فارسى امروزى در دو بيتى‏هاى خود به كار برده است و تعهدى هم ندارددر به كار گرفتن واژه‏هاى فارسى درى و ترجيح مى‏دهد كه از واژه‏هاى لرى و محلى استفاده كند و اگر اكنون مى‏بينيم كه بيشتر ترانه‏هاى بابا طاهر با زبان فارسى سليس سروده شده، بر اثر تصرفاتى است كه بعدها ديگران به عمل آورده‏اند، چنان كه:

 «از بابا طاهر مجموعه‏اى از كلمات قصار به عربى باقى مانده است كه عقايد عرفانى را در علم و معرفت و ذكر  عبادت و وجود و محبت بيان كرده است. ديگر مجموعه ترانه‏هاى اوست به لهجه‏ى لرى. اين اشعار بسيار لطيف و پر از عواطف دقيق و معانى دل‏انگيز است، ليكن بر اثر كثرت اشتهار و تداول در ميان عامهن فارسى زبانان در آ نها تصرفاتى صورت گرفت، چنان كه غالبا از هيأت اصلى خود بگرديده و به پارسى درى نزديك شده‏اند. آقاى مجتبى مينوى استاد فاضل دانشگاه  در كتابخانه‏هاى استانبول ابياتى از بابا طاهر يافته است كه به لهجه

 اصلى لرى باقى مانده و چون آن را با دو بيتى‏هاى موجود از بابا طاهر مقايسه كنيم اختلاف آنها را فراوان مى‏بينم.»

 و اينك چند دو بيتى كه هنوز هم به لهجه لرى باقى مانده است از همان كتاب:

 من آن پيرم كه خوانندم قلندر

 ناخانم بى نه مانم بى نه لنگر

 رو همه رو واريم گرد گيتى

 شو درايه‏ى و او سنگى نهم سر

 پنج روزى هنى خرم كهان بى

 زمين خندان بر مان آسمان بى

 پنج رويى هنى هازيد و سامان

 نه جينان نام و نه ز آنان نشان بى

 از آن ا سيپيده بازم همدانى

 به تنهايى كرم نچيره وانى 

 همه به من و ديرند چرخ و شاهين

 به نام من كرند نچيروانى

  يا كم دردى هنى دريه بنديار

 ياكم خوريد كهان پيدا نبديار

 من از آن رو به دامان ته زد دست

 ده كرد دونت پرو پايى بسند يار

 در حالى كه واژه‏هايى كه فايز در دو بيتى‏هاى خود به كار برده بيشتر شعرى و ادبى فصيح يا عربى متداول در زبان فارسى مى‏باشد و جنبه‏هاى بديعى و عروضى نيز به خوبى رعايت گرديده و اگر چنانچه واژه‏هاى محلى و عاميانه در آنها ديده شود )جز دز يكى دو مورد آن هم نه در دو بيتى‏ها( بى شك بايستى به حساب متصرفان گذاشت و هرزگيهاى نسخه برادران نه به حساب فايز دشتى، فايزى كه بايد به عنوان دو بيتى‏پردازى بزرگ و جاودان جايش در تاريخ ادبيات ايران حفظ گردد. فايزى كه نبايد فراموش شود و فايزى كه بايستى همسان بابا طاهر عريان جزو افتخارات ادبى ملت ايران به حساب آيد و همدوش افتخار سازان زنده جاويد...

منبع:سایت ایران فایز - برگرفته از کتاب ترانه های فایز دشتی / عبد المجید زنگویی

نوشته شده توسط مجتبی سعیدی  | لینک ثابت |

 محافل و مكتب خانه‏هايى كه فايز در آنهادرس خوانده و محيط تربيتى او به خصوص معاشرتش با علماى مذهبى و شعراى محلى ايجاب مى‏نموده است كه به ناچار بااحاديث و روايات آشنايى پيدا كند. بى شك خواندن قرآن و كتب مذهبى و ادبى و بحث و جدالى كه در آن روزگار در آن ديار بيشتر جنبه مذهبى و ادبى داشته در فايز اثر گذاشته و او را با روايات و قصص قرآن و داستانهاى مختلف آشنا كرده است. گاهى عشق سركش زليخا به يوسف الهام بخشش مى‏شود براى سرودن اين دوبيتى:

 سحر گاهان زغم با باد شبگير

 كم يعقوب سان اين قصه تقرير

 به مصر تن زليخاى خيانت

 گرفته يوسف دل كرده زنجير

 و زمانى به ياد آتش طور مى‏افتد و ظهور موسى و چنين مى‏سرايد:

 زحسن رويت اى ناديده مهجور

 شدم پير و حزين وزار و رنجور

 بت فايز تجلى كن به يكبار

 همان نورى كه بد در وادى طور

 يا:

 به زير گوش برق گوشواره

 زده بر خرمن عمرم شراره

 بيافايز كه از نو آتش طور

 تجلى كرده بر موسى دوباره

 گاهى اذان بلال خوش آواز مسحورش مى‏كند و زمانى غرق عظمت و شكوه آيات قرآن مى‏شود:

 نه هر سرچشمه‏اى آب زلالست

 نه هر لاله رخى صاحب كمالست

 نه هر برگشته بختى هست فايز

 نه هرگلدسته خوان مثل بلالست

یا :

 بدى زلف سياهت ليلة القدر

 شب وصلت ز الف شهر بهتر

 هر آن كس يار فايز ديد، گفتا:

 «سلام هر حتى مطلع الفجر»

 و زمانى كه به ياد آتش نمرود گلستان خليل مى‏افتد چه خوب و زيبا مى‏سرايد:

 صنم عشق تو همچون نار نمرود

 مرادر منجنيق عشق فرسود

 خليل آسا رودفايز در آتش

 تو«قل يا نار كونى برد» كن زود

 و باز هم متأثر مى‏شود از آيات قرآن در اين دوبيتى:

 دو گيسوى تو جانا ليلة القدر

 بياض گردن تو مطلع الفجر

 ملايك تهنيت گويند فايز!

 «شب وصلت زالف شهر بهتر»

منبع:سایت ایران فایز - برگرفته از کتاب ترانه های فایز دشتی / عبد المجید زنگویی

نوشته شده توسط مجتبی سعیدی  | لینک ثابت |

 

 از اغلب دو بيتى‏هاى فايز چنان بر مى‏آيد كه او شاهنامه فردوسى را عميقا مطالعه كرده و گاه تحت تأثير اشعار شاهنامه قرار گرفته است، اما در اين تأثير پذيرى هيچ گونه اثرى از تقليد خشك و كور كورانه كه در زمان فايز و در عصر بازگشت دوره ادبى ور كود شعرى مى‏بينم مشاهده نمى‏شود. فايز درد زمان را درك مى‏كند كه خود درد مى‏كشد و ريشه آن را مى‏بيند و ترانه هايش كه «بازتاب فرهنگ زمان و ديار اوست» گاهى نرم و روان و همطراز شيرينترين غزليات و زمانى رنگ شعرى حماسى به خود مى‏گيرد در اوج صلابت و سنگينى:

 دل من همچو رستم در عتابست

 چو توران ملك سلم از وى خرابست

 رقيب گرسيوز و فايز سياوش

 فرنگيس عشق و دل افراسيابست

 يا:

 بتا زلف تو سر از سركشان برد

 به ميدان گوى حسن از مهوشان برد

 بت فايز چو رستم پور دستان

 كه در ميدان «كشانى» ره كشان برد

 و اين دو بيتى‏ها كه از گرفتارى بيژن در چاه ا فراسياب و فداكارى منيژه و نجات او به دست رستم الهام گرفته است:

 بتا بيژن صفت در چه گرفتار

 منژه وار اگر هستى وفادار

 كمند زلف بگشا چون تهمتن

 توفايز را زچاه غم برون آر

 

 خم ابروست يا شمشير بهمن

 مژه با نيزه يا تير تهمتن

 بت فايز منژه سان به يكبار

 به چاهم در فكن مانند بيژن

 واين دو بيتى كه اشاره به فتح هفتخوان رستم مى‏كند و ره يافتن در كوى دلبر را به هفتخوان تشبيه كرده است:

 به دل گفتم مرو در كوى دلبر

 ره خود گير از اين سوداتو بگذر

 دل فايز مگر تو پور زالى

 كه داراى تاب جنگ هفت لشكر؟

منبع:سایت ایران فایز - برگرفته از کتاب ترانه های فایز دشتی / عبد المجید زنگویی

نوشته شده توسط مجتبی سعیدی  | لینک ثابت |

«پرى ديدى پريشان شد» خيالت؟

 پرى رفت!

 پرى با تو بدى كرد؟

 بيابان گرد مجنونم

 پريشان مرد صاحب درد!

 عمو! هم روستا! فايز!

 غم سنگين،

 غم تلخت،

 همين بوده؟

 چه شيرين بود

 - اگر اين بود

 پرى،

 بود آخر،

 اين خود حيرت‏انگيز است

 نشان عصمت دور و ديار تو

 نشان آن كه باور داشتند افسانه را مردم

 پرى

 - كه رمز پاكى بود

 بود آرى

 پرى وحشت نمى‏كرد از بشر، از خاك آلوده

 پرى هم به نياز تن، حصار قدسى نظم پريها را فرو مى‏ريخت

 و با چركين قبايى مهر مى‏ورزيد

 و با چركين قبايى نان جو مى‏خورد

 و با چركين قبايى

 - با تو -

 دوست،

 با تو مهر

 با تو قهر..

 و قهر و آشتى، فايز!

 تو مى‏گويى كه شيرين نيست ؟

 عموى چون شقايق وحشى و ناز كدلم،فايز!

 كه غوغايت همه غم بود،

 غم،

 غم،

 غم،

 پرى بد كرد باتو

 بيابانگرد كرد و آشنابادرد

 ولى، هم روستاى، ساده، مثل دشت

 مگر هفت آسمان  عشق جز صحراست؟

 مگر معراج عشق اين نيست؟

 مگر مجنون..

 - جنون؟-

 افسوس؟

 پرى بد كرد

 تو رنجيدى

 ولى آخر پرى كه بود

 اينك،

 نيست!

 پرى رفت!

 پرى از جنگل افسانه‏ها هم رفت

 پرى رم كرد!

 پرى مرد!

 پرى، پندار و پاكى را هم از اين ديولاخ قحبه پرور برد

 «دل و دوست،

 دل و درد»

 تو چه خوشبخت بودى، مرد!

 چه افسوسى؟ چرا افسوس؟

 دريغا زنده بودى مى‏شنيدى

 كه دهقان جوان،

 آنك

 به دنبال خرلنگان خرما بار پيرش

 چه شيرين، شروه مى‏خواند

 و بذر نغمه‏هاى سوزناكت را

 - كه صحرا را تب شوريدگى بخشيد

 كه خننجريست خشم روستا را در جدال عشق

 چه هشيار و صميمانه

 به پهناى بيابانها مى‏افشاند

 ولنگى خر و فرتوت و طول جاده صحرا و رنج خستگيها را

 چه آسان مى‏كند بر خويشتن هموار :

 «خداوندا دلم از دين برى شد

 اسير دام زلف اون پرى شد

 پرى ديد و پريشون گشت فايز

 پرى رو هر كه ديد از دين برى شد»

 درون قلبهاى ساده جاكردن

 و قايق بر شط خون خطر راندن

 مگر،

 فايز

 تو را اين حشمت آيين نيست؟

 سرايان در صداى مردم،

 عموجان!

 مگر راز حيات جاودان اين نيست!

 پرى رنجيد

 پرى بد كرد

 پرى رم كردو ديو...

 اما،

 چه مى‏گويم؟ عمو فايز!

 پرى كه هيچ

 حتى ديو هم رفته‏ست از افسانه‏هاى روزگار ما

 و افسانه...

 - چه گفتم باز؟ -

 كدام افسون؟

 وگر افسانه، حتى نيست

 كه شبهاى سياه قطبى مارا كند كوتاه

 شكايت نيست

 - كه شوريدگى مرده‏ست -

 محبت نيست

 چرا كه مهرورزى، روسپى بازيست

 و اين،

 گويا،

 به قانون پرى، ننگ است

 حكايت،

 هم،

 - كه چه بسيار!  -

 همان تكرار ديگر كونه رنگين نيرنگ است

 چه سودايى؟

 كه سر، اين كرم جوش پوك

 پژمرده است

 چه خوفى؟

 كه خطر مرده است

 درختان را هجوم شاخ و برگ هرزه از بالندگى انداخت

 چراكه

 - يك زمان

 باچشمه قريه، تبر مرده‏ست

 غرور؟

 غروبى چند بيش از اين

 زير خاش رفيق خورده سوگندى

 - طلبكارى -

 به ضرب پشت دست زهر خندى، خيس سيلان عرق گرديد

 و يك لحظه

 زبانش لال و مژگانش فرو، زانوش سست و...

 گرگ ديده گوسفندى

 ساكت و مسحور

 و آنگاه از فرازى به فرود، از عطسه‏اى بيدار، از خواب دراز غار

 تو گفتى ناگهان معجونى ارمنگيش

 به هوش آورد،

 و پيدا بود

 - مى‏شد ديد -

 كه او باضربه مرموز، پندارى

 - مگر در خواب نرم حشمتى،

 شايد -

 جدالى سهمناك و صعب با خود كرد

 و لبخندى

 - جواب زهر خندآنگاه -

 ولبخندى، گره بگشاى بندى

 نمى‏شد ديد، اما مى‏شد انديشيد

 آزادى راز سالمندى

 و دو لبخند، بعد از زهر خند، انگار

 حلول دستها، هرم تفاهم، يعنى ا فسونبار پيوندى

 و يعنى،

 شايد:

«رفيق! آماده‏اى؟

 ول كن!

 گذشته‏ها فراموش!

 تو از چنگال وهم، از جادو، از كابوس

 رها گشتى

 ببين!

 فانوس كمناب جزيره كاميابى را

 وگنج كاميابى را

 - كه مى‏دانى

 همانكه راز هوش هوشياران

 - ما است.

  و مى‏دانى كجا،

 پيداست!

 و آنك!

 سر فرو در آخور سبزخليج،

 آنك

 هر آن قايق كه مى‏خواهى

 گشوده بادبان، آماده

 هان! برخيز»

 غرورو، اين گونه خالى كرد ميدان را، عموفايز

 و راز بكر مااينست، عموفايز!

 قبول راز ما با اهتزاز تندباد ماجراها و شگفتيهاش

 و، حكيمانه:

 شگفتى بار تعبير دگر اينست :

 تمام انتظار من وقوع انفجاريست

 تمام شروه من، شعر من اينست

 اميد انفجارى تازه راز سازش من با زمين است

 چرا كه انفجار آشفته مى‏سازد خيالم را

 چراكه فرصت پندار را مى‏گيرد از من

 چرا كه حكمت قهار بى چونش

 سقوط من،

 شكست و ناتوانى غرور من

 دريغ و درد من  از انهدام نيكى و پاكى

 دروغ من

 و درد زخم چركين حقارتهاى من را مى‏برد ازياد

 چراكه در غريو انفجار و دود تاريكى

 درخشانتر چراغ كاذب اوهام، حتى آفتاب -

 پرتوان گم مى‏شود چون سوزنى نازك

 چرا كه ا نفجار سهمناك ما، رسول نوست

 وباطل مى‏كند سحر رسولان و رسولان قديمى را

 ومعجزهايش را چون لطيفه‏هاى شيرينى

 به سخره، خنده‏افزارى... عموفايز!

 پرى بد كرد؟

 پرى رفت؟

 تورا، تنها؟..

 و با انگشت چون مى‏رفت -

 بيابان را نشانت داد؟

 تو هم رفتى؟

 كنار قريه‏هاى آشنا، بيگانه بگذشتى؟

 واز چاهابها از دلوهاى سبز آب سرد نوشيدى؟

 و دخترهاى بازيگوش

 جنونت را به سنگ هايهو بستند؟

 و از احساس مرموزى

 نشد پاى گريزت، يكنفس سنگين؟

 توهم رفتى؟

 ميان تپه‏ها و سدرهاى جنگلى رفتى؟

 ميان نخلها رفتى؟

 كنار مزرعه، باغ بنفش داس را ديدى؟

 وگاوآهن

 - اميد سبز صحرا را -

 نخواندت شعر راندن؟

 شعر رستن؟..

 تورا چيزى نكرد اندوهگين، فايز؟

 صداى آشنايى، بانگ پايى نيز نشنيدى

 كه آرام از كنارت بگذرد،

 كه دور گردد؟

 هيچ؟

 تو باز اندوهگينى كه پرى رفت

 ولى من انتظار انفجارم باز

 كه اين احساس پر اشك،

 - نياز بازگشتى ديرو ناممكن -

 نياز آب سرد از دلو نوشيدن

 نياز كم شدن در وسعت وهم بيابان را، فرو بلعيد

 وسرمستم كند زان باده مسموم ويرانگر

 عمو، فايز!

 نگاه كن، قايق آماده‏ست

 مرا مى‏خواند از دريا

 «جزيره كاميابى‏ها..»

 عمو فايز!

 برادر زاده رادرياب

 مخوان ديگر،

 مخوان ديگر،

 مخوان...

 منوچهرآتشى

منبع:سایت ایران فایز - برگرفته از کتاب ترانه های فایز دشتی / عبد المجید زنگویی

نوشته شده توسط مجتبی سعیدی  | لینک ثابت |

نوشته شده توسط مجتبی سعیدی  | لینک ثابت |