X
تبلیغات
فایز دشتی - زندگینامه فایز دشتی

به گلشن تازگل نام ونشــان است   حديث بلبل وگل در ميـان است

جهان تا هست ذكر شعر فايــــز     ميان دوستان اين داسـتان است

زاير محمد علي دشتي متخلص به فايز فرزند حاج مظفربن غلامعلي بن حاج درويش بن حاج محمد رضا بن حاج عبدالرضا بن مظفر بن درويش بن مظفر بن شهاب بن كردعلي بن ابراهيم بن سالم بك بن فارس بن شعبان الضياغمي الدشتي نام مادر وي {شازده }دختر رئيس درويش كردواني كه ازروساي سرشناس منطقه دشتي مي باشد به سال 1250هجري قمري برابر با 1209هجري شمسي درخانواده اي مذهبي در روستاي كردوان ازتوابع شهرستان دشتي ديده به جهان گشود.دوران كودكي ونوجواني رازيرسايه پرمهرومحبت پدرومادر در روستاي كردوان گذراند وپس از رسيدن به سن بلوغ جهت تحصيلات مقدماتي وفراگيري قرآن مجيد به مكتب خانه هاي محلي واقع در روستاهاي كردوان وبردخون كه در آن زمان حوزه علميه ومركز بحث ودرس در منطقه دشتي بوده اند زير نظر آموزگاران محلي مراجعه وبا تلاش وپشتكاري كه ازخود نشان مي دهد موفق به فراگيري قرآن وختم آن ميشوديكي ازاساتيد فايزشيخ عبدالنبي بحريني بوده است .


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مجتبی سعیدی  | لینک ثابت |


محمد علی دشتی متخلص به فايز در سال 1250 ه ق برابر 1209 ه ش در روستای کردوان از توابع شهرستان دشتی ديده به جهان گشود.تحصيلات مقدماتی را ابتدا در روستای کردوان و سپس در روستای بردخون زير نظر مدرسين مکتب خانه ها فرا گرفت. بعد از اتمام تحصيلات مقدماتی دوباره به کردوان بازگشت و نزد يکی از مشايخ آن ولايت که در زبان و ادبيات فارسی و عربی تسلط داشته به نام شيخ احمد فرزند شيخ عاشور مشغول به کسب علم و ادامه تحصيل گشت. ایشان در دربار محمد خان دشتی که خود نیز طبع شاعری داشت و مشغول به ترويج علم بود و کتابت مي کرد مشغول به شعر گفتن و ترویج علم شد. پس از کشته شدن محمد خان فایز را به گزدراز(روستايی نزديک به خورموج) تبعيد کردند. به هر ترتيب فايز شاعر شروه سرای دشتی پس از پشت سر گذاشتن هشتاد سال زندگانی در سال 1289 ه ش برابر با 1330 ه ق در گزدراز وفات يافت و جسدش را پس از چند ماه امانت بنا به وصيتش به نجف منتقل نموده و در آنجا دفن کردند.


شرح حال زندگی فایز:

فايز کسی نيست که بشود او را فراموش کرد و از ذهن خود پاک کرد. اگر روزی این اتفاق بيفتد ما هويت خود را از دست داده ايم. هميشه ملتی موفق و پيروز است که از گذشتگان خود الهام بگيرد و آنها را پاس بدارد. فايز هم جزی از گذشته این مرز بوم است و مايه افتخار یک ملت بوده و هست. ایشان در زمانی مي زيسته که ظلم خان ها بيداد مي کرده و شرايط زندگی بسيار سخت بوده است. فايز برخاسته از دل جامعه درد کشيده و مظلوم بوده و تحمل زندگی در آن مناطق بسيار سخت و طاقت فرسا بوده است به دليل آفتاب سوزان و گرمای شديد در تابستان و سرمای وحشتناک در زمستان و قحط سالی که هميشه گريبان گير این مردم بوده و جنگهايی خواسته و ناخواسته که باعث مرگ مير زيادی مي شده است.فايز با آن روح لطيف و سرشار از عشق نمي توانسته این فضای حاکم بر جامعه خود راتحمل کند به خاطر همين به شعر متوسل مي شود. يکی از نمونه های بارز شخصيتی او این بوده که کاملابا تن پروری و تنبلی مخالف بوده و خود يک کشاورز درد کشيده و زحمت کش بوده است. فايز در تمام طول زندگی خود عاشق بوده و عاشق از دنيا مي رود. شعر های فايز از دل برخاسته و ناچار بر دل مي نشيند. ایشان که شاعری فرهيخته و با سواد بوده هيچوقت در مدح هيچ خانی شعر نمي گفت و به همين سبب مورد غضب خان دشتی قرار گرفت و ایشان را تبعيد کرد و در همان جا به دیار باقی شتافت.

 

** کردوان / برد خون /  خورموج مناطق و روستا های استان بوشهر هستند
__________________

شروه و شروه خوانی

"شروه تنها به آواز محلي  دشتي گفته ميشود كه براي خواندن آن از ترانه هاي فايز و گاه دوبيتي هاي هم وزن آن استفاده ميشود." (1)
موسيقي "شروه" با مقدمه اي شروع ميشود كه متن اشعار آن از مولوي است. متن اكثر ترانه هاي بوشهر و اطراف آن امروزه از اشعار دو شاعر معروف محلي به نام زاير محمدعلي كردواني معروف به "فايز" استفاده ميشود.
تاريخ موسيقي بوشهر مانند ديگر شهرهاي سرزمين مان ايران تا زمان كمي قابل تعقيب و بررسي است و موسيقي مذهبي بويژه موسيقي اي كه در ايام سوگواري در بوشهر انجام مي پذيرفت اهميت بيشتري نسبت به موسيقي محلي داراست و آوازهاي شام غريبان در بوشهر، خورموج و كنگان از يك بستر سرچشمه ميگيرند.
بي گمان بوشهر و موسيقي اش را بدون حضور اشعار فايز نميتوان بررسي كرد. در بوشهر و اطراف آن فايز جزيي از زندگي روزمره مردمي است، دو بيتي ها و شيفتگي شعر وي كه از ويژگي ژرف احساسي اوست، او را از تمامي شاعران روستايي مجزا ميسازد.
فايز دشتي را در حقيقت ميتوان بنيانگذار شعرهاي فولكلوريك و ادبيات عوام و بومي محسوب كرد و او را با احساس ترين شاعر عوام و مردمي خواند و اگر گاهي در اشعار فايز، قافيه و وزن مختل است بر او ايرادي نيست، زيرا كه محتواي دوبيتي هاي وي از بس پرمعنا و پراحساس است جز اهل فن، كمتر كسي متوجه ي نقايص شعرهايش ميشود. محمدعلي فايز شبان دشت هاي دشتي، بي گمان از چهره هاي درخشان ادب مردمي ايران است. هر چند او در زمره ي شاعران بي شناسنامه محسوب ميشود، اما، گمنامي اش نه چندان است كه بر احساس لطيف و ذوق سرشار شاعرانه اش سرپوش بگذارد و نام و اشعارش را در خاطره ها، به دست فراموشي بسپارد.

 

مردمان دلسوخته ي ديار جنوب با دوبيتي هاي سوزناك فايز پيوندي ناگسستني دارند و در ديار دشتي كمتر چوپاني را ميتوان يافت به هنگامي كه رمه اش در حال چراست، دوبيتي هاي فايز را زير لب زمزمه نكند. دوبيتي هاي پرشور و شورانگيز اين شبان دشتهاي داغ دشتي، در لطافت و سوز كلام، گاه با بهترين دوبيتي هاي "بابا طاهر" برابري ميكنند و پهلو ميزنند.
دوبيتي هاي فايز غالبا رنگ و بويي روستايي دارند و صفا و صميميت روستا، عظمت و شكوه دشتهاي دشتي، خورموج، بندر دير و . . . در اشعار وي موج ميزند.

خبر آمد‌ كه دشتي ما بهاره
زمين از خون فايز لاله زاره
خبر بر دلبر زارش رسانيد
كه فايز يك تن و دشمن هزاره
 
نمونه دوبيتي هاي فايز دشتي :

نــه هــر بالانشيني مـاهتـاب است

نه هر خاك و گلي در خوش آب است

نــه هـر كس شعر گويد فايز است او

نــه هـرتـركـي زبان افراسياب است


اگـر داني كه فردا محشري نيست

سؤال و پرسش و پيغمبري نيست

بـتاز اسـب جـفا تـا مي توانـي

كه فايز را سپاه و لشكري نيست
 
درباره ي شرح احوال خصوصي و زندگاني فايز گفته ميشود كه از كلانتران و بزرگان قريه "زيارت" دشتي به شمار ميرفته و بازواني توانا، اندامي زيبا، بياني گيرا و كلامي مجلس آرا داشته است، آنچنان كه همه ي آشنايان مشتاق مصاحبش بوده اند. بسيار كوچك بود كه پدرش را از دست داد و از همان زمان ــ با مرگ پدر ــ تحت سرپرستي و مراقبت مادرش قرار گرفت. مادر در پرورش پسرك يتيم خود تلاش بسيار كرد. و از حق نگذريم كه محمدعلي نيز چون به سنين رشد رسيد، كمر به خدمت مادر پير و فرتوت خويش بست و بيشتر اوقات جواني محمدعلي به نگهداري و مراقبت و خدمت از مادر سالخورده اش گذشت.
سينه هاي پاك مردم روستا، در حقيقت جايگاه ديوان اشعار اوست و اگر فايز شهرتي به دست آورده حاصل علاقه و شور و شيفتگي مردم نسبت به اشعار وي بوده و هست . . . شماره دوبيتي هاي فايز به درستي معلوم نيست، در برخي جزوه ها تعداد دوبيتي هاي اين شاعر را به تفاوت بين 134ــ 279ــ 282ــ 332 ذكر كرده اند.
 
اشعار فايز شعرهايی حسی و عاطفی است که مملو از عشق و عرفان است
مفسر قران بوده و به کتب پيشنيان خود همچون فردوسی و حافظ اشنایی کامل داشته است و از آنها الهام گرفته در اشعار فايز به شعرهايی برميخوريم که نشان ميدهد ایشان از چه سطح عرفانی و سواد بالايی برخوردار بوده است.البته بايد این را بگوييم که فايز دشتی از شاعران بزرگ ایران زمین همچو فردوسی الهام گرفته و ما در اشعار او هيچوقت تقليد کور کورانه نميبينيم به چند نمونه از اشعار او توجه فرماييد.
در ترانه های فايز با چشم اندازها و رگه های ناب عرفانی روبرو ميشويم کر تا اعماق روح بشری اثر می گزارد وقتی که ميسرايد:
خيال کشتن من داشت جانان
کدامين سنگدل کردش پشيمان
ندانست عيد فايز آن زمانست
که گردد در منای دوست قربان

برای فايز دشتی مرگ يک نقطه اغاز برای رسيدن به خدای خود بود و از مردن هيچ هراسی به دل راه نمی دهد و يا این شعر او:
پس از مرگم نخواهم های هايی
نه فرياد و نه افغان و نوايی
بگويد گشته فايز کشته دل
ندارد کشته دل خون بهايی


به راستی که فايز به راه حق رفت و جان سپرد و وقتی انسانی در راه حق جان دهد گريه شيون معنايی ندارد.
بسيار حق دارد که گهگاه دچار سرگردانی روشنفکرانه ای ميشود چرا که پايان راه برايش نامعلوم است
و پيوسته مانند همه با دلهره و اضطراب دست به گريبان است.
مرا تن زورق است و ناخدا دل
در این زورق بود فرمنروا دل
رسد فايز به ساحل يا شود غرق
نمی دانم می برد ما را کجا دل
متفکران و انديشمندان هميشه با اندوه و غم روبرو هستند چيزی که در اشعار فايز زياد ديده ميشود غمی بی پيايان وقتی که ميسرايد:
در این دنيا بسی اندوهناکم
که از مردن نباشد هيچ باکم
يقين روز ازل تقدير فايز
به آب غم عجين گرديده خاکم
و قتی که ز هجران سر ميدهد و مينالد هجران او نه از دوری يار زمينيش است بلکه ازجای دیگر نشات می گیرد :
خبر داری به من هجران چها کرد
دلم را ريش و جانم مبتلا کرد
ز مردم عشق تو پوشيده فايز
ولی شوق تو رازش بر ملا کرد
شعر فایز، شعر فاطفی است، پر از احساس غربت و غربت زدگی که البته این موضوع تازه ای نیست زیرا همه شاعران واقعی دردیار خود و در زمان خود غریب بوده و هستند.

فايز شاعرى كم تجربه و كم اندوخته نبوده لكن به تمام جريانات ادبى زمان خود واقف نبوده است و چنان كه پيداست فقط معدودى از ديوانهاى شعراى سلف خود را ديده است. امااز اغلب دو بيتى‏هاى فايز چنان بر مى‏آيد كه او شاهنامه فردوسى را عميقا مطالعه كرده و گاه تحت تأثير اشعار شاهنامه قرار گرفته است، و در اين تأثير پذيرى هيچ گونه اثرى از تقليد خشك و كور كورانه كه در زمان فايز و در عصر بازگشت دوره ادبى ور كود شعرى مى‏بينم مشاهده نمى‏شود. فايز درد زمان را درك مى‏كند كه خود درد مى‏كشد و ريشه آن را مى‏بيند و ترانه هايش كه »بازتاب فرهنگ زمان و ديار اوست« گاهى نرم و روان و همطراز شيرينترين غزليات و زمانى رنگ شعرى حماسى به خود مى‏گيرد در اوج صلابت و سنگينى:


دل من همچو رستم در عتابست

چو توران ملك سلم از وى خرابست

رقيب گرسيوز و فايز سياوش

فرنگيس عشق و دل افراسيابست
 
دو بیتی های ا فایز دارای ریتم های مختلف و گاه غافلگیر کننده است برای نمونه به ریتم این دو بیتی توجه کنید

قدت گل، قامتت گل، كفش پاگل

سخن گل، معرفت گل، مدعا گل

به گل چيدن برون شد يار فايز

سرو گردن گل و نشو نما، گل

استعارات و تشبیهات و تصویر سازی در شعر فایز زیبا و دل نشین است
مثلا در این نمونه تشبیهات او به حروف الفبا ست که بسیار هنرمندانه است :

 

سر زلف توجانا لام و ميم است

چو بسم الله الرحمان الرحيم است

به هفتاد و دو ملت برده حسنت

قدم از هجر تو مانند جيم است
 
فايز باتظاهر، ريا، بيكارگى و تن پرورى به شدت مخالف بوده و رياكاران و تن پروران را سرزنش مى‏كرده است. گروهى از طلبه در »بردخون« كه در زمان فايز دار العلم كوچكى بوده فقط به درس خواندن و تن پرورى و خورد و خواب مى‏پرداخته‏اند و بدين بهانه از كار و كوشش سر باز مى‏زده‏اند، اين تنبلى و تن پرورى و بى توجهى آنان به كار و كوشش نفرت و خشم فايز را كه به زبان و صرف ونحو عربى هم تسلطى داشته نسبت به آنان برانگيخته و سبب مى‏شود كه اين قطعه شعر ملمع را بسرايد:

ايها الطلاب ناموا فى بيوت

- واسكنوا فى دار كم كالعنكبوت

فاذكروا اشعار باقر دائما

- لاتقولوا كان زيد قائما

مدرسه بايد كه تن لاغركند

جسم را افسرده، رخ اصفر كند

مدرسه كى زيبد اين نابخردان

جاى اينان است اصطبل خران
 
 
 
  چند تا نکته رو بگم :

1) اگر کسی با اشعار بابا طاهر عریان و فایز آشنا باشد این را متوجه میشود که گاهی اوقات تشخیص اشعار این دو شاعر سخت است چون سبک این دو شاعر شبیه به هم است

2)فایز شاعری بی نام و نشان است و از زندگی ایشان اطلاعات دقیقی در دست نیست همچنین در مورد زندگی ایشان افسانه ها و قصه های زیادی ساخته شده است

 

من اینجا فقط شعر های فایز رو میذارم و به زندگی ایشون زياد نمی پردازم
 
 
 

اگر خواهی بسوزانی جهان را
رخی بنما بیفشان گیسوان را
بت فایز اشارت کن به ابرو
بکش تیغ و بکش پیر و جوان را
 
 
به سیر باغ رفتم باختم من

نظر بر نو گلی انداختم من

الهی دیده ی فایز شود کور

که دلبر آمد و نشناختم من
 
 

 

خداوندا دلم از دین بری شد
اسیر دام زلف آن پری شد
پری دید و پریشان گشت فایز
پری رو هر که دید از دین بری شد

 

به بالا بنگری مهتاب بینی
گل خوشبو کنار آب بینی
برو فایز سزای تو همین بود
پری مثل مرا در خواب بینی
 
مریضی کز جدایی گشته بیمار
علاجش چیست عناب لب یار
همین باشد علاج درد فایـــــــز
مکش زحمت طبیبم را میازار
 
 
 
مه بالا نشین پایین نظر کن
به مسکینان کلامی مختصر کن
بتا فلیز غریب این دیار است
محبت با غریبان بیشتر کن
 
دلم ای کاش بیرون میشد از تن
دریغا دست بر می داشت از من
کسان دارند فایز دشمن از دور
من مسکین بود در خانه دشمن
 
دل از من چشم شهلا دلبر از تو
لب خشکیده از من کوثر از تو
بنه بر جان فایز منت از لطف
سر از من سینه از من خنجر از تو
 
نسیم امشب عجب دفع غمی تو
یقین دارم نه از این عالمی تو
شمیم زلف یار فایز ستی
و یا زانفاس ابن مریمی تو
 
ز دستم رفتی ای حور بهشتی
مرا در دوزخ هجران بهشتی
نگفتی فایزی هم داشتم من
بریدی بی سبب تخمی که کشتی
 
اگر ماهی به زیر ابر تا کی؟
مسلمانی به دین گبر تا کی؟
اگر دانی که فایز کشتنی هست
بکش ای بی مروت صبر تا کی؟
 
سراغ جان جانان از که پرسم؟
نشان ماه کنعان از که پرسم؟
چو اسکندر به ظلمت رفت فایز
گذار آب حیوان از که پرسم؟

 
خیال کشتن من داشت جانان
کدامین سنگ دل کردش پشیمان ؟
نداند عید فایز ان زمان است
که گردد در منای دوست قربان
 
مرو ای جان شیرین از بر من
توقف کن که آید دلبر من
بده فایز به تلخی جان شیرین
که جانانت بگیرد سر به دامن
 
نه هر چشمی ز جسمی میبرد جان
نه هر زلفی دلی سازد پریشان
نه هر دلبر ز فایز میبرد دل
رموز دلبری سری است پنهان
 
مخوان مرغ سحر ترسم که دلدار
شود آن نازنین از خواب بیدار
ز بال خود حجابی کن به رویش
که تا شبنم نیفتد بر رخ یار

 
 یارم به یک لا پیرهن،
خوابیده زیر نسترن

ترسم که بوی نسترن
، مست است و هشیارش کند

پروانه امشب پر مزن
، اندر حریم یار من

ترسم صدای پرپرت
، از خواب بیدارش کند

پیراهنی از برگ گل
بهر نگارم دوختم

بس که لطیف است آن بدن
ترسم که آزارش کند

ای آفتاب آهسته نِه
پا درحریم یار من

ترسم صدای پای تو
از خواب بیدارش کند
 
 
 
زما آن چشم و ابرو میبرد دل
لب و دندان و گیسو می برد دل
بت فایز ز وضع طرز و رفتار
نه من دل داده ام او میبرد دل


حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود
ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را
 
 
 
به گلشن تا زگل نام و نشانست

حديث بلبل و گل در ميانست

جهان تا هست ذکر شعر فايز

ميان دوستان این داستانست
 

اگر صد تير ناز از دلبر آيد

مکن باور که آه از دل برايد

پس از صد سال بعد از فوت فايز

هنوز آواز دلبر دلبر آید


 

جوانی هست چون گنجی خداداد

خوشا آن کس که این گنجش خداداد

برو فايز که این گنج از تو بگذشت

مزن ديگر تو از دست خدا داد

 

دل من حالت پروانه دارد

به آتش سوختن پروا ندارد

دل فايز چو مرغ پر شکسته

به هر جا کو فتد پروا ندارد

 

کنم مدح خم ابروت يا روت

نهم نام لبت ياقوت يا قوت

يقينم هست فايز زنده گردد

رسد بر تخته تابوت تا بوت
 

خبر از دل ندارم نيست يا هست

بريد از ما و با دلدار پيوست

گله از دل مکن فايز که پيری

تو را از پا فکند رفت از دست
 
 
اگر از روی تو مهجورم ای دوست

زدرد دوريت رنجورم ای دوست

جدا فايز زتو نز بی وفايست

خدا داند که مجبورم ای دوست
 

مرا در پيش راهی پر زبيم است
از این ره در دلم خوفی عظيم است
برو فايز مينديش از مهابت
که آنجا حکم با رب رحيم است
 
دلا نتوان به زلفش آرميدن
از اين زنجير بهتر پا كشيدن
تو اى فايز! مكن بازى به زلفش
كه اين مار آخرت خواهد گزيدن
 
نمى‏بينم ز مردم آشنايى
نمى‏آيد ز كس بوى وفايى
مده فايز! به وصل گلرخان دل
كه آخر مى‏كشندت از جدايى
 
 
سر زلف تو آشوب جهان شد
اسير زلف تو پير و جوان شد
هنوزم اول دنياست، فايز!
كه بر پا فتنه آخر زمان شد
 
 
 
خبر دارى به من هجران چه ها كرد؟
دلم را ريش و جانم مبتلا كرد
ز مردم عشق تو پوشيده فايز
ولى شوق تو رازش بر ملا كرد
 
نخستين‏بار بايد ترك جان كرد
سپس آهنگ روى گلرخان كرد
نبايد در طريق عشق، فايز!
حذر از خنجر و تير و سنان كرد
 
نسيم! آهسته آهسته سحرگاه
روان شو سوى يار از راه و بيراه
بجنبان حلقه زنجير زلفش
ز حال زار فايز سازش آگاه
 
جفا از تو بتا! خون خوردن از من
ز تو جور و تحمل كردن از من
تو را با گريه فايز چه مطلب؟
دل از من، ديده از من، دامن از من
 
دلم تنگه چو ميناى شكسته
كه يارم با رفيق بد نشسته
همه گويند كه فايز تار بردار
صدا كى مى‏دهد تار شكسته
 
سحر از بس كه ناليدم زهجران
بر احوالم ترحم كرد جانان
خرامان مو پريشان سويم آمد
به فايز بست از نو عهد و پيمان
 


قلم آور كه بنويسم كتابى
به پيش دلبر عالى جنابى
تو فايز مى‏كشى فردا چه گويى
قيامت مى‏شود آخر حسابى
 
به زير زلف مشكين عارض يار
نمايان چون قمر اندر شب تار
چنان جلوه كند بر چشم فايز
كه زاغى برگ گل دارد به منقار
 
خودم اينجا دلم در پيش دلبر
خدايا اين سفر كى مى‏رود سر
خدايا كن سفر آسان به فايز
كه بيند بار ديگر روى دلبر



 

نوشته شده توسط مجتبی سعیدی  | لینک ثابت |