آنچه که امروز برای مامطرح است شعر فایز است شعری به نرمی بال پری و به سیالی حرکت فرشته .

کسانی خواسته اند او را شبانی صحرا گرد معرفی کنند که این هم مانند افسانهء عشق او به پری، افسانه ای بیش نیست، زیرا در سرتاسر شعر او یک بیت که به شغل خود اشارت داشته باشد دیده نمی شود.

مسألهء مهمی که از لابلای اشعار او در می یابیم اینست که فایز دو بیتی های خود را در سنین پیری و کهولت و یا حداقل بالای چهل یا پنجاه سالگی سروده است. در هفده دو بیتی از پیری و زمین گیری و از دست دادن جوانی نالیده، در هفت دوبیتی از نزدیک شدن مرگ فریاد برآورده و فقط یک دو بیتی او، بوی جوانی می دهد. و با این که در یک مورد ادعا کرده که پیرسال و ماه نیست بلکه غم عشق او را به پیری انداخته است:

(نه فایز پیرعمر ماه و سالست

غم هجرا جانان کرده پیرم)

توجیه دو بیتی های متعدد او در مورد پیری و خستگی و درماندگی نمی کند .

بنابراین کاملا پیداست که فایز شعرهای خود را در سن پیری و جاافتادگی سروده است . با این حال سروده هایی که از حیث قافیه و وزن و حتی انتخاب واژه سست و بی معنی است در اشعار او کم نیست. مگر این که بپذیرم به مرور زمان اشعاری سست و کم مایه توسط دیگران سروده شده و در شعرهای فایز راه یافته اند. همین مشکلی که حتی شاعران پرآواره هم ازآن مصون نبوده اند، به ویژه که دوبیتی در بیشتر مناطق ایران حضور و خواستار دارد، در نتیجه تداخل دو بیتی ها امری حتمی و قطعی می نماید.

اینک چند مصرع از شواهد سروده های فایز در پیری می آوریم هر چند که کوشش گردیده تا به دلیل کمبود مجال از ذکر شاهد خودداری و رجوع به اصل به عهده خواننده گذاشته شود.

خداوندا جوانیم بسر رفت / جهان رفت و جوانی و چمن رفت

گله از ما مکن فایز که پیری / جوانی گر به نرخ جان فروشند

جوانی کاشکی بیع و شری بود / مرا هم ساق و هم زانو کند درد

به هر عضو تو فایز پیری آمد/ شکایتهای ایام جوانی

شدم پیر و ندیدم روی دلبر /  شدم پیر و ندیدم روی دلدار

خوشا برنایی و نیسان و آذار/ من از عهد جانی تا شدم پیر

شکسته قامت فایز زپیری / ندارد تاب جنگت فایز پیر

خوش ازعهد جوانیهای فایز / و و ..............

شعر فایز، شعر فاطفی است، پر از احساس غربت و غربت زدگی که البته این موضوع تازه ای نیست زیرا همه شاعران واقعی دردیار خود و در زمان خود غریب بوده و هستند.  که شرح این هجران و این خون جگر این زمان بگذار تا وقت دگر.  

 همان گونه كه بيان شد فايز شاعرى كم تجربه و كم اندوخته نبوده لكن به تمام جريانات ادبى زمان خود واقف نبوده است و چنان كه پيداست فقط معدودى از ديوانهاى شعراى سلف خود را ديده است.

 او پيش از آن كه يك شاعر اجتماعى باشد، يك شاعر عاطفى است يعنى اگر همان موضوعات مكرر عاطفى و احساسى را از اشعار او بردارند چيزى باقى مى‏ماند. فايز به علوم زمان خود و قبل از خود تسلط نداشته و ضرورتى هم براى اين مسأله نمى‏ديده و اگر گهگاه اشاراتى به انديشه قدما دارد، اين اشارات چندان قوى نيستند.

 صنايع بديعى در شعر او كم نيست، اما صورتهاى خيال، مخصوصا كنايه و مجاز كه از  مقوله بيان است در شعر او به ندرت به چشم مى‏خورد و تشبيه و استعاره كه با كنايه و مجاز از اركان مهم شعرند در سخن فايز چندان موفق نيست. تشبيهات او  غالبا از نوع تشبيه صريح است كه ادات تشبيه در آن ذكر شده و اين موضوع از قدرت تخيل مى‏كاهد.

 استعاره‏ها معمولا تكرارى و از همانهايى است كه در سخن گذشتگان فراوان است با اين حال گاهى تشبيهات تازه و بسيار زيبا ودر شعر او به چشم مى‏خورد مثل غراب عشق (كشتى عشق) بندر دل، پرده دل، دوده دل، محمل در و تركيباتى چون سپاه كفر، كشور دين و تشبيهات حسى زلف به افواج هندو، چهره به كشور ما چين و صورت به كشمير و گيسو به لشكر هندو غيره. صنايع لفظى بديعى مثل جناس،مراعات النظير تلميح، توشيح، ردالعجز، رد الصدر، تقسيم و حتى شعر ملمح در سخن او فراوان است اما چنان كه مى‏دانيم صنايع لفظى بازى با كلمات است و كلام را زبور نمى‏بخشد مگر آن كه به مقتضاى حال باشد و تفنن و بازى را القا نكند.

 در پاره‏اى موارد، فايز صورتهاى مجرد و معنوى خيال را به صورتهاى مادى و ملموس تبديل كرده و اين كارى است كه سابقه اندك ندارد و در اشعار كسانى چون رودكى، شهيد بلخى، اسعد گرگانى، دقيق، كسائى و ديگران ديده شده اما ناگفته نماند همان تصاوير معدود كه در شعر فايز جان گرفته‏اند زيبا و كم نظيرند ماندن استعاره هجر كه يك عنصر انتزاعى است به يك عنصر مادى، رستم هجر:

 نمردى از خدنگ رستم هجر

 نه‏اى در ديده، آخر كيستى تو

 

 تشبيه دهان به نون تنوين كه شايد براى اولين باردر شعر  فارسى ديده شده است و تصويرى نادر است:

 دهانش نون تنوين است فايز

 كه آيد در حساب و نيست پيدا

 استعاره خيال به پاسبان و تبديل عنصر معنوى به عنصر مادى:

 شب ابر است و دنيا تيره تار است

 خيالم پاسبان كوى يار است

 تصويرهاى حروفى نيز در شعر فايز در دو سه مورد آمده است:

 سر زلف توجانا لام و ميم است

 چو بسم الله الرحمان الرحيم است

 به هفتاد و دو ملت برده حسنت

 قدم از هجر تو مانند جيم است 

و

 بتا از دوريت حالى ندارم

 زعين و شين و قافت بيقرارم

 به ت و ب گرفتارم شب و روز

 به غير از لام و ب درمان ندارم

 تصويرهاى دينى و اسلامى نيز فراوان دارد مثل:

 دو گيسوى تو جانا ليلة القدر

 بياض گردن تو مطلع الفجر

 ملايك تهنيت گويند فايز

 شب زلف، زالف شهر، بهتر

و 

 ژلبت كوثر، قدت طوبى، رخت حور

 به غير از تو بهشتم نيست منظور

 تصويرهاى ملى و  اساطيرى:

 خم ابروست يا شمشير بهمن / بت فايز منيژه سان به يك بار

 به چام در فكن مانند بيژن / كمند زلف بگشا چون تهمتن

 اسرائيليات:

 سحر گاهان ز زخم باد شبگير

 كنم يعقوب سان اين قصه تقرير

 به مصر تن زليخاى خيانث

 گرفته يوسف دل كرده زنجير

 از جمله تصاوير ديگر كه در شعر اويافت مى‏شود تصاوير تمثيلى است. اما آنچه از همه مهمتر در شعر فايز خود نمايى مى‏كند تصوير تن است و اندامهاى بدن، فايز در ارائه اين تصوير داراى تخيلى قوى است و كاربرد استعاره  تشبيه درفضاى كوچك دو بيتى به ويژه در جايى كه از تشبيه بليغ بدون استفاده از ادات تشبيه  وجه شبه به تصويرپردازى مى‏نشيند، جالب است.

 قدمت گل، قامتت گل، كفش پاگل

 سخن گل، معرفت گل، مدعا گل

 به گل چيدن برون شد يار فايز

 سرو گردن گل و نشو نما، گل

 اگر چه حوزه انديشه فايز از تفكرات عاشقانه و دلسوزانه فراتر نمى‏رود گاهى جرقه‏اى بسيار كوچك از طنز تلخ و حكايت در بدرى ناشى از نارسائيهاى زمان او در شعرش باز مى‏يابيم.

 گفتنى اينست كه همان گونه كه براى دوبيتى و رباعى كه هر دو ريشه در ترانه دارند تاريخ دقيق و رسمى در دست نيست و اين دو گانه، بار منت شعر عرب را نيز بر دوش ندارند، نسبت دادن محض دو بيتى و تا اندازه‏اى رباعى يا واضح‏تر بگويم ترانه‏ها كه زبان دل مردم سراسر نواحى ايران است به يك ياچند فردخاص، آن چنان قابل قبول نمى‏آيد. معمولا اگر ترانه‏هاى روستايى و احساسى را طبقه بندى كنيم ممكن است اتفاق افتد كه يك منطقه پر از ترانه و منطقه ديگر فاقد ترانه گردد. اما اين لطف اشعار و ذوق پربار مردم است كه در هر نقطه از اين خاك پهناور، غم و اندوه و شادى و سرور خود را در متن اين ترانه‏هاى روستايى و تخيلات عاطفى و احساسى مى‏جويند.

 از اين گذشته ترانه ياشعرعاميانه، چامه‏ها و سرودها كه قديمى‏ترين نوع سروده هستند و به ايران قبل از اسلام هم مى‏رسند، عموما شكلى از فهلويات دارند كه خود منشأ شور و هيجان و رقص و طرب در زبان خنياگران و رامشگران محلى قديم بوده‏اند و اينك در جنوب ايران دو بيتى‏هاى فايز را با آهنگ «شروه» كه غمين و پر سوز و شور آفرين است ميخوانند و رباعيهاى خيام را با آهنگى به نام «رشكى»(shaki) و در گونه جديدتر (خيام خوانى) متبلور مى‏سازند.

 اما اين فهلويات و سروده‏ها يعنى مادر دو بيتى و رباعى معمولا از شاعران بى نام و نشان بوده و به صورت شفاهى و سينه به سينه نقل مى‏گرديده‏اند. در اين صورت، دو وضعيت پيش آمده است، يكى اين كه گويندگان و سرايندگان اين اشعار در هاله‏اى از پندارهاو افسانه‏ها پيچيده شده و تخيلات اهل ذوق به اين پندارها شاخ و برگ فراوان داده‏اند. ديگر اين كه كم و بيش  گويندگان اين  اشعار كه در شعر خود دم از پريشانى و در بدرى مى‏زنند به القابى از قبيل «عريان» «پريشان» «مفتون» «فايز» «نادم».. و... و.. ملقب مى‏شده‏اند همراه با انبوهى از قصه‏ها و افسانه‏ها به طورى كه وجود واقعى شارع در مظان شك و ترديد قرار مى‏گيرد.

 ناگفته نماند كه نواده‏ها و احفاد فايز هنوز در قيد حياتند و در منطقه دشتى و دشتستان و تنگستان و بوشهر كمتر كسى است كه نام فايز را نشنيده و اشعار او را نخوانده باشد. زيباييهاى شعر فايز و تصويرهاى طبيعت و جمال كه البته اكثرا تكرارى است در شعر او جلوه خاصى دارد. فايز از مجموعه‏اى واژه‏هاى محدود و معدود استفاده كرده، يعنى مى‏توان ادعا نمود كه شعر او فقط يك مسير را طى كرده و گسترش چندانى در ابعاد ديگر ندارد اما با همين محدوديت از جلوه‏هاى زيبا نگارى و خيال‏پردازى به نحو مطلوب برخوردار است.

 

منبع:سایت ایران فایز - برگرفته از کتاب ترانه های فایز دشتی / عبد المجید زنگویی

نوشته شده توسط مجتبی سعیدی  | لینک ثابت |