![]() |
![]() |
|
|
شاید به جرات بتوان گفت عشق و سوز و گداز و دلدادگی خاص سرزمین ایران و در این میان استان های جنوبی کشور و در استان بوشهر ، منطقه دشتی ، نسبت به سایر مناطق دارای ویژگی خاصی است . از دیر باز و از زمان های خیلی دور ، انسان و روح آسمانی انسان با شعر و عرفان آشنا بوده است . نمی دانم از کی ، شاید از همان اولین لحظه حیات ، از همان زمان که «گل آدم سرشتند و به پیمانه زدند » و از آن لحظه که «نخستین باده کاندر جام کردند» این آدم خاکی گاه و بی گاه در قالب کلمات و چهارچوب جملات آتشناک با معشوق ، عشق می ورزیده و راز دل می گفته است و آنگاه که کلامی در میان نبوده و پای سخن از رفتن باز می ایستاده است با گل واژه های اشک و شعر «آه» و نسیم عطرآگین سحرگاهی بر بال های نیاز و تمنای نشسته و بسوی ابدیت پرواز می کرده و به سراغ خدای رفته است و با معشوق حقیقی و سرچشمه جلال و کمال به راز و نیاز و شکوه و شکایت می پرداخته است و آن زمان که اصلحه دعا را بدست می آورده و از هر کرانه تیر دعا را رها میکرده به امید آنکه سر انجام از آن میانه یکی کارگر شود و به هدف بنشیند . منطقه دشتی این زادگاه فایز ها ، مفتون ها ، محمد خان دشتی ها و غیره از دیرباز جایگاه شوریدگیها و شوریده حالان بوده است و شروه ، این صدای دل و توام با آه و ناله آتشین است که دل هر شنونده را در هاله ای از غم و اندوه فرو میبرد و سوالی در برابر شنونده طرح می نماید که آیا ، این دل است که بر پای انسان بند می زند یا صاحبدل است که دل را خود آگاه به زنجیر می کشاند ؟ و این پرسش خاص مردم دشتی است ، مردمی که از دیرباز دوای درد و اندوه خود را در شروه و در ترانه های ساده و دل نشین فایز دشتی یافته اند . شروه ، این آهنگ پر سوز و گداز که غم ها و بار اندوه مردم این سامان را می زداید ، به عنوان یک موسیقی دردمند در نواحی جنوب مقبولیت عام یافته و بصورت یک موسیقی توده ای مطرح است . شروه حکایت نفس و روایت تبعید گونه نفسانیت است . شروه ، دعوت به مهربانی و یگانگی و یکی شده است و شروه عامل حیات بخشیده و زنده کردن عناصر مهجور در وجود آدمی است . نه هر ویرانه دل ماوای عشق است نه هر سینه که بینی جای عشق است دلی همچون دل فایــــــــــــــــــز بباید که او اندر خور سودای عشق است
اما این شور و دلداگی ها از سویی و فاصله های طبقاتی از سوی دیگر انسان های فقیر را برای دست یابی به هدف های خود از شهر و دیارشان به سوی غربت ملزوم می ساخته است . هر چند غربت نیز پذیرای آنها نبوده است ، اما به ناچار مسکنی بوده که می توانسته التیام بخش موقت دردهای جانفرسای آنها باشد . |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مجتبی سعیدی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ تصاویر مدیر وبلاگ آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
با عرض سلام
اینجانب مجتبی سعیدی دانشجوی رشته هوشبری دانشگاه علوم پزشکی زاهدان و اهل روستای کردوان سفلی دشتی و هم ولایتی فایز می باشم . امید است که مطالب این وبلاگ اطلاعات جامعی را از این شاعر برجسته به علاقه مندان ارئه دهد . |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 |
|
RSS
|