![]() |
![]() |
|
|
عرفان و تصوف عميقترين و استوارترين پايه ادبيات راستين و جاودانى كلاسيك مارا تشكيل مىدهد و بدون اغراق اگر عرفان رااز ادبيات كلاسيك خود جدا سازيم، جزتنى چند از قبيل فردوسى، خيام، نظامى، ناصر خسرو، عبيد زاكانى و تعداد انگشت شمار ديگر باقى و جاودانه نمىماند. عرفان بر اكثر شعراى بزرگ ما اثرى ژرف گذاشته كه غير قابل انكار است. در ترانههاى فايز نيز كه سرتاسر داستان شور و شيدايى است و حكايت سودازدگى، گهگاهى با چشم اندازها رگههاى ناب عرفانى رو برو مىگرديم كه تا اعماق روح بشرى اثر مىگذارد، كه بى شباهت به كلام بزرگان دنياى عرفان نيست ؛ اما نه آن عرفانى است كه از ماوراء الطبيعه سرچشمه گرفته باشد، بلكه از ظلم و جور طبيعت است كه بر اين مرز و بوم مىگذرد. وقتى كه مىسرايد: به سير باغ رفتم باختم من نظر بر نوگلى انداختم من الهى ديده فايز شود كور كه دلبر آمد و نشناختم من كه غزل معروف حافظ را به ياد خواننده مىآرد. سالها دل طلب جام جم از ما مىكرد آنچه خود داشت زبيگانه تمنا مىكرد گوهرى كز صدف كون و مكان بيرون بود طلب از گمشدگان لب دريا مىك رد ....... بى دلى در همه احوال خدا با او بود او نمىديدش و از دور خدايا مىكرد ..... و زمانى كه به بى وفايى جهان متوجه مىشود و به دوستان نيمه راه و به رنج و زحمت دنياى فانى، صدا سر مىدهد: بيا جانا كه دنيا را وفا نيست جوى راهت در اين محنت سرا نيست دراين ره هر چه فايز ديده بگشود زهمراهان اثر جزنقش پا نيست گاهى با شوريدگى از نگونبختى خود سخن مىراند: تو كه ملاى قرآن خوانى اى دل تو كه درد دلم مىدانى اى دل! به بخت مردمانى شيخ و ملا به بخت فايزت نادانى اى دل! و زمانى كه سراسيمه به دنبال جان جانان مىگردد و جوياى آب حيات مىشود، چه خوب سرگردانى و حيرانى خود را و انسان را باز گو مىكند: سراغ جان جانان از كه پرسم؟ نشان ماه كنعان از كه پرسم؟ چو اسكندر به ظلمت رفت فايز! گذار آب حيوان از كه پرسم؟ و يا: چو آمد فكر يار اندر ضميرم بسوزد خرمن ماه ازنفيرم نه فايز پيرعمر ماه و سالست غم هجران جانان كرده پيرم و باز هم از هجران فريادها دارد و چه سوزناك و اندوهگين: خبر دارى به من هجران چهاكرد؟ دلم را ريش و جانم مبتلا كرد زمردم عشق تو پوشيده فايز ولى شوق تو رازش بر ملا كرد فايز دلى آگاه دارد و دل آگاه و با خبر را چه نياز است به پيغام و نويد: دل آگه چه محتاج بريداست؟ چه حاجتمند پيغام نويد است؟ خبر از حال فايز يار دارد چه لازم ديگرش گفت و شنيد است؟ و گاهى شوريده وار مىسرايد كه شوريده شيدا ياشيداى شوريد خيال يار را برايش بسنده است و ديگر هيچ و اين خود باز تاب در حقيقت است: سرم پر شور شيداى تو كافيست دلم داغ تمناى تو كافيست به سير گلستان فايز چه حاجت؟ خيال سرو بالاى تو كافيست عالى طبع است و بلند پرواز و پرمايه كه هر چشم و زلفى فريفته و پريشانش نمىسازد: نه هر چشمى ز جسمى مىبرد جان نه هر زلفى دلى سازد پريشان نه هر دلبر ز فايز مىبرد دل رموز دلبرى سرى است پنهان غير از تصوف و عرفان گاهى نيز در ترانههاى فايز با مسائل اجتمايعو دردهاى زمان و تاريخ درد و حتى انديشههاى روشنفكرانه روبرو مىشويم كه خود حكايت از آگاهى فايز دارد. نسبت به پيرامون خويش نه در چهار ديوارى و حدود دشتى و دشتستان كه مانند هر شاعر ديگر مرزها را پشت سر مىگذارد و جهان او تنها و دشتی نيست، دشتی سرزمينى است خشک و لب تشنه و فايز خوب مىداند كه همه جا دشتى و دشتستان و تنگستان نيست و هر سرزمينى خشك و سوزان : رخ تو آتش و زلف تو دود است مرا زين سرد مهريها چه سود است؟ چو فايز در بيابان تشنه جان داد چه حاصل در صفاهان زنده رود است؟ در رسيدن به مقصود چون رزمندگان ميدان نبرد و دلباختگان راه عشق و شيدايى از خنجر و نيزه بيمى و هراسى به خود راه نمىدهد. از او سرمشق بگيريم كه صادقانه و مردانه مىسرايد: نخستين بار بايد ترك جان كرد سپس آهنگ روى گلرخان كرد نبايد در طريق عشق فايز! حذر از خنجر و تير و سنان كرد زمانى خود را تنها مىبيند با يك دنيا ناراحتى و عذاب و چه دردناك است تنهايى و در سكوت بسر بردن در شب عيد و غريبانه در وطن خود گريستن بى يار و همدمى: شب عيد است و هر كس باعزيزش كند بازى به زلف مشك بيزش به جز فايز كه دلدارى ندارد نشيند با دل خونابه ريزش بسيار حق دارد كه گهگاه هم دچار سرگردانى روشنفكر گونهاى گردد، چراكه پايان كار برايش نامعلوم است و پيوسته مانند مردم زمان خود با دلهره و اضطراب دست به گريبان است. كشتى زندگيش سالم و موفق به ساحل خواهد رسيد يانه؟ واين سؤالى است كه بسيارى از روشنفكران واقعى جهان از خود كردهاند و مىكنند : مرا تن زورق است و ناخدا دل در اين زورق بود فرمانروا دل رسد فايز به ساحل يا شود غرق ندانم مىبرد مارا كجا دل متفكرين و انديشه وران هميشه با اندوه رو برويند و از كجا معلوم كه عاقبت مجنون وار سر به بيابان نگذارند : در اين دنيا بسى اندهناكم كه ا زمردن نباشد هيچ باكم يقين روز ازل تقدير فايز به آن غم عجين گرديده خاكم يا: غم دنيا خورم ياحسرت يار و يا گريه كنم من با دل زار همى ترسم شود ديوانه فايز چو مجنون رو نهم بر دشت و كهسار و گاهى هم از بخت بى تدبير خويش مىنالد، همچون پلنگ تير خورده و شير در زنجير بى باك و خشمناك: به شب نالم شب شبگيرنالم گهى از بخت بى تدبير نالم بنالم چون پلنگ تير خورده گهى چون شير در زنجير نالم
منبع:سایت ایران فایز - برگرفته از کتاب ترانه های فایز دشتی / عبد المجید زنگویی |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مجتبی سعیدی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ تصاویر مدیر وبلاگ آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
با عرض سلام
اینجانب مجتبی سعیدی دانشجوی رشته هوشبری دانشگاه علوم پزشکی زاهدان و اهل روستای کردوان سفلی دشتی و هم ولایتی فایز می باشم . امید است که مطالب این وبلاگ اطلاعات جامعی را از این شاعر برجسته به علاقه مندان ارئه دهد . |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 |
|
RSS
|