شروه
در شروه چه راضی نهفته که جاودانه شده موسيقی که نمی شود فقط به چشم موسيقی به آن نگاه کرد چون که نه آهنگی در آن است و نه رقصی در آن صدای شروه خوان و خلا و خلا و خلا .... . وقتی که شروه خوان تا چند ثانيه آرام است و چيزی نمی خواند آرامشی به ما می دهد که غير قابل توصيف است.شروه دارای دو بعد اصليست يکی عرفان و ديگری که اصلا به آن پرداخته نشده روح تحرک و جنبشی که در آن حاکم است و مردم را به قیام علیه ظالم می خواند .شايد این نوع گفتار برای شما تازگی داشته باشد ولی این اصليست که باعث شده شروه تا به امروز باقی بماند و روز به روز مردم به آن بيشتر جلب شوند و فراگيرتر شود.
حال بايد نگاهی انداخت به شاعری که این شعرها را سروده نيتش از این کار چه بوده است.فايز در زمان خان و رعيتی زندگی می کرده و خان مالک همه چيز حتی جان انسان ها بوده است فايز دشتی که قلپ تپنده و متفکر جامعه خويش بوده((گرچه که خيلی ميخواستند و ميخواهند که ایشان را يک روستايی ساده و کم مطالعه جلوه دهند))این وضيعيت را تحمل ناپذير ميبيند و با اشعار خود که در شروه جريان می يابد مردم را به تحرک و قيام فرا می خواند به این شعر او دقت کنيد که دقيقا دو وجهی است :
بيا که از حد گذشت ايام دوری
کنم تا کی زمهجوری صبوری
اگرچه دوری از چشمان فايز
ولی با دل تو دايم در حضوری
اولين چيزی که بايد به ذهن ما برسد منظورش امام زمان است چون فايز خود يک مفسر قران و عالم دينی بوده است نه تنها يک شاعر....وجه دوم آن به روشنی پيداست که می گويد ای مردم عدالت در ميان ما گم شده ولی عدالت در جان ما ريشه دارد و در وجود ماست که خدا آن را قرار داده پس او هميشه در کنار ما و در وجود ماست پس بايد برای به دست آوردن آن تلاش کرد. ولی اکنون از شروه چه می خواهند جز اینکه آن را يک چيز ساکن و نااميد کننده و يا برای کسی ميخوانند که عاشق يار زمينيش شده است.حال روح تحرک و فکر انديشه آن کجا رفته و به کدامين سو جهت داده اند دقيقا برعکس آن چيزی که معنی واقعی آن است هم اسم شروه است ولی جهتی خلاف با آن را دارد.
منبع : وبلاگ تاریخ دشتی
با عرض سلام